"کلیدر" ش

کتابهاش را داده به من که قسمت کنم: هر چی را دوست داشتم بردارم، بقیه اش را بدهم به بقیه، یا کتابخانه ای چیزی!

(البته نه آنکه سوگلی اش باشم، نه، خانه را که خالی کرده بود، اینها اضافه بوده اند، ماشین هم که بود، پس کتابها رسید به من!)

دیشب تازه داشتم نگاهشان میکردم. هر کدامشان، کلی داستان داشت، کلی خاطره: "چگونه با مفاهیم فیزیک آشنا شویم"، "معادلات دیفرانسیل" خودم،... . آتش اما آن موقعی به جانم افتاد که مجموعه "کلیدر"ش را دیدم. کادوی تولد سال 88، یا 87. همان سال که هنوز خیلی هامان بودیم. که رفتیم درکه. که باران بارید. که موش آب کشیده شدیم.

*خیلی ها رفتند، رفتن این یکی اما، یک جور دیگری دارد داغ میگذارد روی دلم! آن خیلی ها، باز همین که خیال میکنی یک روز میایند، خوش است، این یکی اما...

*شاید اتفاقات بی ترتیب یادم آمده باشد. شاید آن زمستان آشی بارانی، جدا بوده باشد از آن تولد شکلاتی! چه فرقی میکند، دور همی دور همی ست!چیزی که حالا دیگر نیست!

/ 2 نظر / 3 بازدید
afarin

اول اعتراف کنم که حسابی حسودیم شد. بعدشم چرا فکر میکنی برنمیگرده شاید بعد تمام شدن درسش بیاد. ویزای حمیدم اومد؟ من آنلاین بودی چند روز پیش برات پیغام گذاشتم جواب ندادی اومدی اینترنت خبرم کن

حدیث

فکر میکردم فقط من این حس رو دارم[نگران]