این روزها

1-     تولد مهدی به خوبی برگزار شد. هر چند خیال کردم کیکم آنقدرها خوب از آب در نیامده و مجبور شدم حالی بدهم به "گرین پارک"! برای تولدش من عملا کار خاصی نکردم، تمام کارها با مامان مهربانم بود، که خدا حفظش کند و مدام میپرسد ما این روزها چطور به سر میبریم. و من مدام با سر بالا گرفته میگویم کائنات هوایمان را دارد! با عمه ح. اینها و خاله و دایی رفتیم پارک لویزان. به صرف جوجه کباب و کیک و کادو!

2-     دست آخر دلم نیامد هدیه نگیرم! دلم هم نیامد یک هدیه خیلی کاربردی باشد! حالا، با هدیه اش، خیلی حال میکنم خودم! به نام مهدی، به کام خودم!

3-     برای مایی که در آمد یک ماه، کمتر بود از جمع قسطها و اجاره خانه حتی، حالا ذخیره کردن پول برای ثبت نام ترم آینده، نعمتی است پیش بینی نشده و دوست داشتنی. شاید اگر خدا بخواهد، ترم بعد پولی قرض نگیریم و خودمان بربیاییم از پسش. خدایی جان، شکرت که مراقبان هستی.

4-     بیمه ماشین شد بهانه ای که هوای گرگان باز بزند به سرمان! میایم/ نمیایم های من، دست آخر تا آنجا پیش رفت که صبح زود جمعه بیدار شدم و تا ساعت 3 عصر، کارهای مانده را کردم و فرستادم برای شیما. و این یعنی رفتن با هم، با رخش سیاه!

5-     هوای جاده محشربود. گدوک مثل خیلی وقتها خنک بود و مه دار. و ما، آی عشق کردیم! افطار را هم، به طرز جدیدی توی جاده بودیم، نزدیک ساری. نگهداشتیم، اما به خاطر باران نم نمک، نمیشد که بساط پهن کنیم. افطار کردن توی ماشین اما، عالمی دارد. مثل همه تجربه های جدید

6-     گرگان و دور همی ها و تعریف ها. هوای خنک و آسمان ابری. فرداش، روزه نبودن من و خجالتم از اینکه مسافرم! و البته افطاری دور همی با م. و ک. و مامان اینها. سفره پر برکت و خوراکی های خوشمزه. گزارش نوشتن من توی همین یک روز، و در به در دنبال اینترنت گشتن، تا خانه م. اینها. خوانندگی رپ مانی. و قورمه سبزی آخر شب! و البته جوشن کبیر خواندن با موبایل، برای شب احیا.

7-     صبح زود فرداش، حرکت به سمت تهران و رسیدن به دود و گرما تا قبل از ظهر. شب، قرار همسری با استادش توی پارک، و گم شدن کیف پولش توسط نمیدانم کی!

8-     دوشنبه صبح بازی با شیدا و عصر، با اخی. و آزاده و همسر و رخش سیاه جرکت به سمت آروی دماوند، به قصد تعمیر مدرسه. تجربه ناب و جدید دیگر. خاطره شب احیا و قران خواندن نیمه شبی با نور هدلایت، خوابیدن زیر آسمان پر ستاره روستا توی حیاط مدرسه، سگ لرزه زدن وتا خرخره توی کیسه خواب رفتن ماند برای آن شب.

9-     صبح سه شنبه کارها شروع شد: از خالی کردن یک مدرسه و کاردک کشی دیوارها، تا رنگ زدن سقف آن مدرسه دیگر. و افسوس خوردن اینکه کتابهای کنکور و پیام نور و مدیریت و فیزیک و سیاست توی کتابخانه خاک خورده دبستان چه میکند! .کدورت های کمرنگ، و یادآوری اینکه برای خدا آمده ایم، نه کس دیگر. ناهار دست جمعی و چرت بعد از ظهر، و البته باز یخ زدن توی آن آفتاب و گرما. عصر، هندوانه و چای، لباسهای رنگی و خاکی، و خداحافظی از گروه.

10- چهارشنبه، دست درد و کوفتگی! تحلیل رفتارها و آدمهای دیروز. و افتخار ما، به هم.(بگوییم تحلیل نگوییم غیبت!) شب احیای سوم: خواندن قران

11- پنجشنبه صبح، قرار برای گرفتن هدیه فاطمه و دو در کردن من! کمک برای برگزاری مهمانی و شب، تا خرخره خوردن و رقصیدن. خدا را شکر، کار به جاهای باریک نکشید و اشک کسی در نیامد: هنوز دلمان به آخرین دورهمی خوش است: یکشنبه، افطاری دانشکده!

/ 1 نظر / 5 بازدید
afarin

خوبه که همراهی کردی برای گرگان ... میدونم گاهی کار زیاده اما همین نعمتهای کوچک خوشحالیهای دورهمی خوبه مهمانی که گفتی و اخرین دور همی دلم گرفت . عکس از افطاری دانشکده یادت نره که چند ساله با این عکسها دل خوش میکنم که لااقل هنوز دورهمی فیزیکی داریم چه کارهای خوبی کردی ...چه ثوابی بردی باید بیشتر بپرسم از این مدرسه ازت شاد باشی