عیدنامه

سلام

اینها را حالا دارم مینویسم که 17 فروردین است و روز اول کاری سال 92 برای من! آمده ام دانشگاه، برای آزمایشگاه، که البته انگار باز هم معلوم نیست تشکیل بشود یا نه!

نوروز خوبی بود. بهتر که بگویم، میشود گفت نوروز خیلی خوبی بود که میخواهم سیرتا پیازش را، از اتفاق ها تا داشته و یافته ها اینجا بیاورم، به مرور!

1-     قبل از عید عاطفه کتاب "کمی دیرتر" را بهم هدیه داد از "سید مهدی شجاعی" که خواندم و بسیار لذت بردم و بسیار متشکرم از خودش برای این هدیه دوست داشتنی. و البته، باعث و بانی کهریزک رفتنی که تقریبا کنسل شده بود هم شد. و چقدر هم خوب شد که رفتیم. چقدر هم خوش گذشت (5شنبه قبل عید)

2-     امسال کمی کارهای خانه تکانی کردیم. مهدی هم بود و حسابی کمک کرد. پرده ها و شیشه ها را تا آنجایی که میشد تمیز کردیم و دیدیم دنیا از پشت پنجره های تمیز چقدر قشنگ تر است! آن کارهایی که ماند هم، خوب ماند برای اینطرف سال! (جمعه و شنبه قبل عید)

3-     مثل خیلی وقتهای دیگر، تصمیم مسافرت رفتن و نرفتننمان دم آخری بود. 27 اسفند تصمیم گرفتیم که 28 م راه بیفتیم به قصد یزد. این بود که یک روز گذشت به دنبال هتل گشتن و دست آخر هتل رزرو کردن و تجریش رفتن و پول واریز کردن و عیدی برای شیدا و مهدی، و تو راهی برای علی (که معلوم نبود بر میگردد یا نه!) خریدن و دیدنی آخر با مامان اینها و بستن چمدان.(یکشنبه قبل عید)

4-     صبح دوشنبه، بیست و هشت اسفند از خانه زدیم بیرون و بعد از گذر از کاشان، نرسیده به اتوبان اصفهان و جاده آشنای آباده، به سمت یزد خارج شدیم. بعد از گذر از مهاباد و نارستان، ناهار دوست داشتنی مان را که املت خوشمزه توی باد نایین بود خوردیم و باز ادامه دادیم به سمت عقدا که نرسیده به یزد و درفاصله تقریبا 100 کیلومتری آن است. بعد از ظهر، حول و هوش ساعت 4 بود که رسیدیم به ورودی شهر و با کمک پسر بچه ای موتور سوار، تا هتل سنتی خالو میرزا هدایت شدیم. خالو میرزا خانه یکی از متمولان قدیمی عقدا بود که بازسازی شده بود. ما که رسیدیم، هتل انگار که تازه افتتاح شده بود برای شبهای عید. 3جوان عقدایی مشغول آب و جاروی هتل بودند که ما، همینطور هاج و واج، وارد ساختمان شدیم. ورودی سنتی با آویزهای رنگی وحیاط نه چندان بزرگ گلی، اولین چیزی بود که از هتل دستگیرمان شد. از بین اتاق کرسی دار و تختی، کرسی دار را انتخاب کردیم که خودمانی تر بود و سنتی تر، و البته توی آن بعد از ظهر گرم کویری، خنکتر. بخاری اتاق روشن بود اما باز، دوست عقدایی مان گفت که اگر سرد است، میتوانیم اجاق زیر کرسی را روشن کنیم. در اتاق با قفلهای آویزی قدیمی بسته میشد و دیوارهاش کاه گلی بودند با تاقچه های کوچکی که توی هر کدامشان گلدانی، لیوانی، گلیمی چیزی بود. سقف هشتی اتاق بلند بود و نور، از وسط سوراخ دایره ای سقف به اتاق نیمه تاریک میامد و پنجره های رنگی، روح زندگی به اتاق میبخشید. اجاق زیر کرسی، برقی بود و لحاف روی آن، آبی با زری دوزیهای خوشکل دهاتی و خواستنی. وسایلمان را که گذاشتیم توی اتاق راه افتادیم به قصد گردش توی شهر. زیر و بمش را در آوردیم و کمی گم شدیم و بر که گشتیم، دوستانمان کارشان را تمام کرده بودند و مشغول شستن حیاط بودند. جوان بیست و هفت-هشت ساله ای که چهره آفتاب سوخته تری داشت، به نام آقای امامی، مدام نگران بود که ما چیزی لازم داریم، خوشمان آمده، چای میخواهیم یا نه! وقتی گفتیم که شهر را گشت زدیم، گفت که اگر میگفتیم همراهمان میامد و نشانمان میداد. خلاصه قرار شد فردا صبح، با دوستان تازه واردی که دو خواهر بودند با همسر یکی شان، برویم گردش. دم دم های غروب بود که باز به قصد گردش زدیم بیرون، با پیرزنهای همسایه کمی همکلام شدیم و از قلعه شهر بازدید کردیم. شب پر ستاره کویر را، کمی دیدیم و صورت فلکی جبار و دب اکبر را تشخیص دادیم که آسمان ابری شد. باز برگشتیم به خانه و بعد از خوردن کشک بادمجان چرب خوشمزه خانگی –دست پخت یکی از زنهای همسایه- و چای توی حیاط، روی یکی از تخت های مشرف به حوض، و گرفتن مقدار متنابهی عکس، راهی بیابان شدیم به قصد تماشای آسمان، اینبار با ماشین. هنوز زیاد دور نشده بودیم که موتور سوار دو پشته به سمت ما آمد و ما، مشکوک شدیم!! کمی که گذشت، هی تعداد موتورسوارها و رفت و آمدها زیاد شد، دست آخر هم یکی شان آمد جلو که، سلام علیکم. اگر راه گم کرده اید، نشانتان بدهیم! خلاصه دستگیرمان شد که ما، نزدیک آخور شترهاشان بودیم و خوب، نگران شده بودند. شب شهر، خلوت بود و ساکت. آنقدر که نمیدانم چرا، میترسیدیم پیاده روی کنیم آنجا، توی شب تاریک. مردها دور آتشی جمع بودند و بچه ها، گهگاه از خانه ها سرک میکشیدند و سلامی میکردند به ما، با لبخند. (دوشنبه قبل از عید)

5-     صبح، مهدی خواب بود که بیدار شدم. توی خانه، تقریبا همه خواب بودند و دراصلی، بسته بود. قفل قدیمی و سنگین در را کنار زدم و صبح، با تمام وجود ریخت توی صورتم. نم بارانی کوچه (یا خیابان) را خیس کرده بود و بوی خوش خاک توی دماغ میزد. دوربین به دست، خارج شدم و بعد از کمی گشت، با یک پیرزن عقدایی همکلام شدم. به عقدایی ها، از زیبایی های شهرشان که میگفتی، با تعجب نگاهت میکردند و میگفتند "کجای این گِل های خوب و قشنگ است". شاید هم راست میگفتند، چشم، به دیدن هر چیز که عادت کند، برایش تکراری میشود و ملال آور. میخواهد جنگل باشد یا کویر، سکوت یا صمیمیت.

صبحانه را مثل شام و چای دیشب مهمان هتل بودیم و عجیب میچسبند، صبحانه های توی سفر با چای داغ، توی قوری سفال میبد، با نقش زیبای خورشید خانوم.

پشت بند صبحانه، با دوستان مسافر و آقای امامی، به همراه گروه جوان سه نفره دیگری که صرفا مسافر بودند، بدون قصد اقامت، به گشت توی شهر رفتیم. امامی، مثل یک تور لیدر تمام عیار، فلسفه حصار خواجه نصیرالدین طوسی و دروازه های شهر را برایمان گفت. داستان تک های گِل چسبیده به سقف کوچه و بازار(به وقت عروسی)را شنیدیم و کوچه های تنگ آشتی کنان (که از بس تنگ بوده اند، آدم های قهر را هم به آشتی وا میداشته اند)را. میدان بزرگ شهر، کوره های جا سازی شده میان شهر، آب انبار مسلمان ها و زرتشتی ها –درست روبروی هم-  فرد بودن تعداد پره های بادگیرها، بادگیرهای اعیانی شهر، چند حرفه ای بودن دکان ها، کاروانسرای حاج ابوالقاسم رشتی با آن در و حیاط و بادگیر بزرگ و آن پشت بام هلالی، زیر زمین مخصوص، قفل و کلید عجیب، جا اسبی های سنگی، خانه های روبروی هم، و سکوت و سکوت و سکوت. زیر بادگیر خنک کاروانسرا –که باد داشت حقیقتا- عکس دسته جمعی ای گرفتیم به پیشنهاد امامی، که عکس جالبی هم از آب در آمد. از آنجا رفتیم سمت کوچه باغهای عقدا که بیشترشان باغ انار و بادام بودند و سبز. چاغاله خوردیم. خندیدیم. بالای دروازه شهر رفتیم، با آن دالان تنگ و باریک. و از سردآب مسیحی صلیبی شکل دیدن کردیم. خسته، برگشتیم خانه، چای میچسبید، با ناهار عقدایی.

بعد از آب دادن به سبزه خوب و دوست داشتنی مان –که دست پخت مامان بود برای عید امسال، توی ظرف قلبی شکلات- راه افتادیم به مقصد اردکان و میبد.

توی ایام عید، ورودی هر شهر ستاد اسکان و هلال احمر با خوراکی –حاج بادام یزدی و چای و آبجوش- از مسافران استقبال میکردند و نقشه شهر را –با جاذبه هاش- به دست مردم میدادند. از قبل، در نظر گرفته بودیم که توی اردکان، به سراغ چًک چًک برویم –بزرگترین پیرسبز زرتشتیها. جایی که به قول راهنمای شهر، زرتشتی ها حاجی میشوند!!-

دشت خدا را باید ادامه میدادیم، تا حدود 40 کیلومتر. دشت بود، خااااااالی خالی. با کوه های دور. بعد از آن، میرسیدیم به یک دره سبز، و انتهایی که کوه بود و غرفه های توی کوه یا به قول اختر، ماسوله کویر! ماشین را پایین کوه پارک کردیم و از پله های سرسبز بالا رفتیم. در و دیوارهای چک چک، پر بود از نوشته های آموزنده، از گاتاهای مختلف اوستا. و عجیب به دل مینشست. به خود چک چک که رسیدیم، آخر پله ها، دلمان نیامد وارد حرم امن بشویم. فضا بسیار روحانی بود. صدای آب میآمد و بوی عود. پشت در حرم نوشته بودند که باید هنگام ورود، چیزی بر سرمان باشد. کلاهی، روسری ای. مردی از موبد دم در پرسید اینجا، برای تبرک چی دارید، ما ببریم؟ گفت هیچ. پرسید آداب زیارتتان چیست؟ گفت فقط به یاد خدا باشید! بر که میگشتیم، دیدم روی یکی از دیوارها نوشته بود: ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم/ از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم.

 

/ 1 نظر / 7 بازدید
afarin

نمیدونستم رفتی دیار اختر بابا خوش باشین بازم بگو از اونجا یه خورده عکس بفرست برام خیلی جالب بود همیشه به سفر