بيست و سه: قاتی پاتی

یکی از آن دوره های پینگ پنگ بازی سر و کف پام شروع شده. دور و برم، از یک طرف دارد خلوت می شود به شدت، از آن طرف آینده های بی خبر و نا مطمئن دارند به سویم می شتابند به شدت تر. 

یادم به اس ام اس چند وقت پیش آزاده می آید که گفته بود: آرزوهات رو یه جا بنویس. خدا یادش نمیره اونها رو برآورده کنه، اما تو یادت میره چیزایی که الان داری، آرزو های دیروزت بودن..

و من دارم به یکی از آرزو هام می رسم شاید. شیراز رفتن را می گویم. شاید. خدایی جان، شکرت

ورهای زیادی هست که به واسطه اش توی رفتن تردید کنم. بعضی ورها، به من ربطی ندارند. و می دانم، اشاره ای اگر بکنم، نا به جا ست: بابا بدش می آید آدم توی ورهای مردانه ی امورات خانه دخالت کند. می گوید: آدم چشم هاش باز که باشند، توی جنگل هم که برود جای دوری نرفته، چشم هاش را که با خودش نبرد، توی خانه ی خودش هم از ترس سوسک سکته می زند! این یعنی تاکید، که بقیه ی ورها به تو ربطی ندارند. حواست را، آنجایی که باید جمع کن...

حرف که می زدند، من ساکت بودم. حرف هاشان جدید نبود. فقط از زبان آنها نشنیده بودم. دغدغه های سیر داغ- پیاز داغی بود، از نوع پدر-مادرانه اش. بعضی چیزها را زیادی سخت می گرفتند، بعضی ها را زیادی آسان. تا رفت و آمدم به تهران هم پیش رفتند. و تا مرور اقوامی که شیراز ساکنند. هر چند، همان الهام (عمه الهام) ما را بس..  

امروز بعد از ظهر یک کمی خودم را توی شیراز تصور کردم. اولش نمی شد. اصلا راه نمی داد مخیله ی عزیزم. اما بعد شد. شد که من باشم، توی شیراز، برای چند روز، چند ماه، چند وقت، چند سال..

اه. لجم می گیرد که اینقدر بچه ننه ام. یادم به زندگی دوستها و دور و بری هام که می افتد، لجم می گیرد از این همه وسواس. یادم به آزاده و ساناز و سوده که می افتد. و به علی و مهدی و دوستهاشان. و به نگین حتی. و هاله. و نازنین و نگار. و ندا. و میشا. و سحر. و یگانه. و خیلی های دیگر.

در هر حال، آینده جان، لطفا خودت بیا، هر جور که صلاح است. نمی خواهم مسئولیت کم فکر کردن و کم کار کردنم را بیندازم گردنت. نه. خیال می کنم یکی از راه های رسیدن به کمال را داری می گذاری پیش رویم. شاید هم خودم انتخابش کردم، ناخوداگاه. یاد آن آیه ای می افتم که ساناز نوشته بود روی کاغذ، چسبانده بود روی صفحه ای چوب پنبه ای که با هم خریدیم: چه بسیار چیزهایی که شما می پسندید و برای شما شر است، و چه بسیار چیزهایی که شما دوست ندارید اما برایتان خیر است...

***

ذهن واره هات را که پیاده می کنی، دلت آرام می شود..

این سطرها را هزار بار خواندم برای خودم.

اضافه کردم، کم کردم و باز خواندم. ننوشتم تا ماندگار بشوند، اما می شوند.

و نمی دانم این روزها چه مرگم شده که چشمم را، تا ول می کنم فرتی تیله ی اشکش قل می خورد پایین. همه اش تقصیر دکتر فکرت است که «اشک مصنوعی» می دهد به آدم!!

خدایی جان، شکرت. هزار بار شکرت. هزار هزار بار شکرت.. خوش به حالمان که تو را داریم..

/ 5 نظر / 3 بازدید
ساناز

من چه خوشحالم که اومدم ايجا که همسايه ی به اين ماهی دارممن هميشه درخت هارو يه جور ديگه دوست دارم واقعا خدارو هزار و هزار و هزار بار شکر...فهميدم که داری تنها ميری... تو که می دونی من فضولم

sanaz

man ke hich khosham nemiayad kasi vaghty faghat kar dare be adam zang bezane!

sanaz

erfaneye nazaninnnnnnnnnnnnnnnnnnn man tu tamame archvet searchidam tu har safhe esme man bud enghadr khub buuuuuuuud mehrabuuuuuunam

sanaz

na golam asan khashm alud nistam, in shero ye ja didam khosham umad neveshtam yadam nare, emteha n daram baram kheily doa kon