پانزده: سفرنامه ی عرفانه!

1)      خوابم مي آيد اما دلم براي زياد حرف زدن تنگ شده. اين است كه محل به چشم هام نمي گذارم و بي خيال دلشان(1) ـ كه خواب مي خواهد ـ مي نويسم.

2)      تمام خالي بودن اين روزهاي داغ يك طرف، وقت كم آوردن من يك طرف ديگر!!! خوشم مي آيد از اين تناقض هاي گوگولي كه براي كامل كردنند !

3)      اين خانوم دارو خانه ايه ـ كه از ارديبهشت تا حالا مشتري ش شده ام، كه ديگر مي شناسدم و سلام عليك گرم مي كند و از آن خنده هاي خوش آمدني تحويل آدم مي دهد، كه دوست شده ايم با هم ـ از آن دوست هاي الكي! ـ ـ امروز بهم جايزه داد! يك عالم اشانتيون!

4)      من هي دلم مي خواهد درباره ي اين «زندگي در پيش رو» يك چيزي بنويسم، هي جور نمي شود. دلم مي خواهد بگويم كه اين « مومو كوچولو» ي «رومن گاري» يك بچه ي فوق العاده است. ديدش نسبت به دنيا، كه توي تك تك كلماتش جريان دارد آدم را حسابي كيفور مي كند. خصوصا كه مومو از قشر خاصي از جامعه است و همين، غير معمولي بودنش را غير معمول تر مي كند! نابغه ي رومن گاري، با نابغه ي خيلي هاي ديگر فرق مي كند. و خيلي بيشتر به دل مي نشيند. هر چند، همذات پنداري با مومو سخت است، اما احساس راحتي، خودماني بودن، و درك بيشتري به آدم دست مي دهد تا نابغه هاي سلينجر ـ كه آن ها را هم خيلي دوست دارم و هيچ كدام از قصه هاش نيست كه خود نابغه اش را توي قالب قهرمان داستان نريزد و توي بهت ولت نكند ـ . دلم مي خواهد اين دو تا را مقايسه كنم. سلينجر هيجان را مي دواند توي لحظه ات، آنقدر كه احساس مي كني يك چيزي توي صدات گير كرده و نمي تواني بيرون بريزي ش. ـ  اين حس را خصوصا با «فرني و زويي» تجربه كردم و آن بچه ي 10-12 ساله اي كه توي يكي از داستان كوتاه هاي«دلتنگي هاي نقاش خيابان چهل و هشتم» بود، همان كه هي مي بيني وجودش توي داستان هاي ديگر همان مجموعه سرك مي كشد . ـ اما چند ساعت يا حد اكثر چند روز بعد، اثري از آن حس نيست. فقط يادت به كشش شديد داستان مي آيد و نيرويي كه براي چسباندن تو به آن روت اعمال مي شده. اما رومن گاري، حسي به مراتب آرام تر، غير هيجاني تر، و البته ماندگار تر را تو ت به جا مي گذارد. اين در حالي ست كه هيچ كس نمي داند مومو نابغه است، اما فرني و همه ي برادر هاش به طرز تابلوئي نابغه اند. از يك خانواده ي تابلو هم هستند كه بچه هايشان، اگر نابغه نباشند يك چيزي شان مي شود. از خانواده ي مومو هيچ اطلاع مثبتي در دست نيست، علاوه بر اينكه رزا خانوم مدام مي ترسد مومو مبتلا به بيماري هاي روحي- رواني باشد. ( اه، اين بچه هاي خانواده ي زويي اينها ، اسم هيچ كدامشان يادم نيست. فاميلشان هم...جز همين دوتا، فرني و زويي. اما آن يكي برادرشان را خيلي دوست داشتم. همان كه شب عروسي ش غيبش زد. فردا صبح نامزدش را هم با خودش برده بود!) سلينجر سراغ طبقه ي مرفه آمريكايي مي رود، اما رومن گاري، از كف فرانسه انتخاب مي كند. آن هم توي جنوب پاريس. و بچه اي كه عرب است. ـ ديد عمومي فرانسوي ها نسبت به اقليت مسلمان خوب نيست، چه برسد كه عرب هم باشد و بچه اي با شرايط مومو ـ و هيچ چيزش مثل بقيه نيست. به قول نوشته ي پشت جلد: « محمد با بچه ها بازي مي كند، اما قاتي شان نمي شود...»

5)      مي داني يكي داستان كوتاه هاي  خوب سلينجر كدام بود؟ «تقديم به ازمه با عشق و نفرت»

6)      از ريموند كارور هم براي همينجور نوشتنش خوشم مي آيد. مثل خودش مي بيند، كه مثل هيچ كس نيست

7)      و توي اين ديد هاي يگانه، آآآآآآآآآي به عمو شبلي جان. شل سيلور اشتاين را مي گويم. نابغه اي كه قصه هاش را قدر شازده كوچولو دوست دارم.

×××

8)      اين بچه خل شده. من هم مي گذارم توي خلي ش خوش باشد. هر چند كه اصلا خوش نيست. البته به من ربط ندارد: وقتي كسي نمي خواهد خودش به خودش كمك كند، از دست ديگران كاري بر نمي آيد. نه نصيحت داريم، نه راهنمايي و درد دل. هر وقت خواست و فهميد، خودش بيايد! (چه خشن!)

9)      اينها را حالا مي نويسم، كه يك هفته از برگشتنمان گذشته از گرگان گردي( وقتي مي گويم گرگان گردي، يعني كه دارم حول و حوش گرگان را هم دخيل مي كنم!) اول خود گرگان:

·         شب هاش يخ است، روزهاش آتش! شايد هم آن روزها اين بوده سيستم آب و هوايش!

·         پشه ندارد!

·         آدم هاش كلي مهربانند. در حاليكه اصالت شمالي شان ش را خيلي جاها حفظ كرده اند!

·         پيكر بندي شهرش خوشكل است. ميدانها و خيابانها، عين نقطه بازي به هم ربط دارند: يك ميدان، يك خيابان نه خيلي بلند، دوباره يك ميدان! يك خانه خوشكل اين شكلي دارند: ميدان شهرداري، كريمي، وليعصر، سرخواجه

·         گرگاني ها كلي جا دارند كه باهاش كيف كنند، كلي هم كيف مي كنند! بيشتر از همه همان بولوار ناهار خوران كه ياد چمران شيراز مي انداختم.

·         با هم خوبند. نه براي هم پز مي آيند، نه كار به كار هم دارند. ( اينهايي كه من ديدم كه اين جوري بودند!) هواي هم را دارند، هواي غريبه ها را بيشتر.

·         ناهار خوران شان را خيلي دوست دارند، چه براي تفريح چه براي ورزش. چه نيمه شب، چه صبح كله سحر.

·         بعضي حروف بيشتر توي آهنگ لهجه شان پيداست: «ك»،«چ»،«خ» و «ق». ( به نظرم از نظر آوايي به هم نزديكند اين حروف. و جالب است برايم كه گرگاني ها از اينها خوششان مي آيد. انگار كه اجدادشان خوشان مي آمده يك جور صداي خاص را تكرار كنند!)

·         فكر مي كنم توي مركز استان ها، يكي از خوب ترين ها باشد، با اينكه سنم قد مي دهد كه مركز استان شدنش را به ياد بياورم. و خوشم مي آيد كه يكجا نايستاده. يعني راكد نيست. شهرداري ش هم، به نظر كار آمد مي آيد. و آدمهاش. به نظرم از آنهايي اند كه خودشان به فكر خودشان هستند. اين را مي شد از در و ديوار شهر ـ كه نسبتا تميز بود ـ،  فرهنگ رانندگي مردمانش، چيدمان مغازه هاش، و خيلي چيزهاي ديگر فهميد.

·         هان يك چيز بامزه : مغازه ي فوتوكپي زياد ندارند! اما عوضش، تا دلت بخواهد خوراكي. علي الخصوص بستني و شيريني!

·         آرزو مي گفت دقت كردي قهوه اي اند ؟! راست مي گفت: پوست و موي روشن داشتند. نه مثل تبريزي ها البته. يك جور خاص خودشان.

·         هر كجا كيفور مي شدم، مي گفتم جاي همه خالي. چه آنهايي كه يادم مي آيد، چه آنهايي كه نمي آيد. و آنهايي كه دلشان مي خواست الان اينجا باشند.

10)   حالا شهر هاي دور و بر:

·         اسم آق قلا را كه خواندم، خيال كردم يك جايي ست مثل فشافويه ي تهران! يا بهمن آباده. يا خيلي جاهاي ديگرِ خيلي جاهاي ديگر! اما نبود. آنجا را شب ديدم. جز بزرگي غير منظره ي شهر و پل باستاني ش ـ كه عكسش را ديديم نه خودش  ـ گفتني اي ندارم.

·          كلاله را هم شب ديدم. از شهر چيز گفتني اي ندارم، اما از كشاورزهاش چرا، كه فصل دروشان هنوز تمام نشده بود. و از كاميونهايي كه بار گندم داشتند و توي صف هاي طولاني باسكول قطار بودند.و آن فرودگاه نيمه كاره اش. كه توي زمين هاش گندم كاشته شده بود.و از هيچ طرف محدود نمي شد. و باندي كه مي شد روش راه رفت. مثل هيچ فرودگاه ديگر.كلاله غريب بود برايم. هر چند، تك آدم كلاله اي اي را كه ديدم، مهربان بود، در نهايت. و غريب البته: نگهبان فرودگاهي كه هيچ نداشت!

·         گنبد يك شهر بزرگ بود ـ برخلاف تصورم ـ. و به نظر شهر ثروتمندي مي آمد. داشت روي فرهنگسازي مردمش كار مي شد: اطراف ميل(2)، پارك خوشكل و تميز و بزرگ و روشني بود ( ماشب رسيديم ) كه حدس مي زنم مدت زيادي از بناش نگذشته باشد. ياد باغ جهانگشاي شيراز افتادم آنجا. و اطراف همان پارك، كه محل تردد قشر زيادي از مردم بود، كتاب فروشي بزرگ و مجهزي وجود داشت.

·         گنبد يك شعبه آيس پك هم داشت!

·         مردم تركمن ـ كه فكر كنم 80-90% گنبدي ها را شامل مي شدند، اصالت پوششان را به طرز عجيبي حفظ كرده اند. ( منظورم خانوم هايشان است) اگر نگويم 100%، 95% شان لباسهاي سنتي مي پوشيدند: لباسهاي ماكسي و راسته، با پارچه هاي گلدار شاد، و روسري هاي شاد و بزرگ، و كلاه هاي كوچك ابريشمي كه زير روسري بودند و برجستگي شان هويداشان مي كرد. سن هم نداشت: بزرگ و كوچك همين جور مي پوشيدند. روسري هايشان را هم نمي بستند: با دست اين گوشه را روي آن گوشه نگه مي داشتند، حتي وقتي خريد كرده بودند و هر دو دستشان پر بود.

·         بندر تركمن آنقدر ها كه خيال مي كردم بزرگ نبود. راستش وضع زندگي مردم در بندر، جاي دلتنگي داشت. و آدم مي ماند: چرا اين دو تا همسايه، اين همه با هم فرق دارند؟! با اينكه مي بايست بخاطر بندر بودنش،  شهر پر رونقي باشد، نبود. اصلا نبود. دلم آدم مي گرفت... بد مي گرفت...

·         اينچه برون، شهر مرزي بود. شهر كه نه، شهرك بود. مثل بعضي شهر هاي مرزي ديگر. بيشتر به بندر تركمن رفته بود تا شهر هاي اطراف. آدم آنجا هم دلش مي گرفت. زياد.

·          اينچه برون، يك خاطره ي ديگر هم برايم داشت: يك دسته بچه بودند، 3-4 ساله، داشتند مي آمدند توي جاده كه بازي كنند. شايد هم داشتند مي آمدند، كه آمده باشند. چون جاي ديگري نبود كه بروند. به يكي شان سلام كه كردم، چشم هاش را تنگ كرد. بعد عقب عقب رفت، تا توي جاده نباشد. ترسيد. نمي دانم حافظه ي خودش به اين كار وادارش كرد، يا اخطار خانواده. بد ترسيد. دست دوستش را هم گرفت، كشيد، يعني كه اينها خطر دارند. آن يكي دست كوچكش را از آرنج صاف كرد، انگشت هاش راـ جز انگشت اشاره كه راست گرفته بود ـ توي هم پيچيد، با اخم گفت برو... بچه ها كه مي ترسند، من دلم خيلي مي گيرد. آن قدر كه مي خواهم گريه كنم...

·         يك عالم از اين « يك كسي آباد» ها هم بود، همه شان مثل همه ي « يك كسي آباد» هاي ديگر. يك كمال آبادي هم ديدم، كه بلوچ بود. انگار يك عده از بلوچ ها، عهد رضا شاه به اين خطه كوچانده شدند تا راه و رسم سخت كوشي را بياموزانند. انگار. نمي دانم.

11)   اين هم سفر نامه . نوشتم، خيالم راحت! جاي همه خيلي خالي بود. خصوصا آن جاهاش كه خوش گذشت. (فكر كنم دارم خود گرگان را مي گويم. كه سبز بود، زياد. و آرام...) جاي دادا محسن باغبان كه دلش براي ايران تنگ شده، مامان آزاده ي مشهدي كه عاشق سفر است و اميدوارم نصيبش بشود، و عموم (3) بيشتر...

×××

12)   هوووووف... مردم... من هي فكر مي كنم بيچاره خواننده (4) ، اما باز هي مي نويسم ! اين يكي را، چند روز پيش تايپيدم، اما چون كم بود پستش نكردم. گفتم پست بايد كامل باشد! حالا كه آب از سر هر دومان گذشته ـ هم من نويسنده، هم شماي مخاطب ـ اين را هم مي گذارم:

انگار كه دست مي گذارد اينور و آنور استخوان ترقوه ات و هي فشار مي دهد...هي فشار ميدهد... اتفاق خاصي نمي افتد ها، اما مي ميري از درد... انگار كه مي خواهد بگويد ببين، خيلي كار ها مي توانم باهات بكنم، حواست باشد... انگار كه از يك كاري ت حرصي ست...خدا جان خدا جان، غلط كردم... ببخش... من كه نمي دانم چي ايــــــــــــــــــن همه ناراحتت كرد، اما هر چي كه بود ببخش... ديگر ناراحت نمي شوم كه مرزهاي شخصي م را مي شكند و مي پرد تويشان، مي گويم شكرت كه قبلش با خبرم مي كني... ديگر بيخودي نمي گويم باهات نمي آيم فلان جا، بهمان جا، هر كجا كه خواست مي روم... ديگر نمي گويم « من به خودم ربط دارم، كار به كارم نداشته باش»...ديگر چي كار كردم؟!! نكند تاوان آنجايي ست كه حرفي را نبايد مي زدم و زدم؟!! يا نكند دارم براي كاري كه بهم سپرد كم كاري مي كنم، هان؟!! شايد هم كم شكرت كردم...خدا جان، خدا جان، شكرت... گوشم را كشيدي... دستت درست...

×××

13)   اين يكي را هم بگويم كه وراجي را به حد اعلا رسانده باشم، آن هم حالا كه فردا ست:

اين «!» يكي از علايق من است توي زندگي! چند وقت پيش سراغ كتاب زبان فارسي م رفتم تا كاربرد هاي درستش يادم بيايد، زياد بودند، اما من فقط از چند تا شان استفاده مي كنم، آن هم به ترتيبي كه خودم دلم مي خواهد! مثلا آنجا كه يك چيزي واقعا تعجب برانگيز باشد، يا منظورم معناي معكوس چيزي باشد كه نوعي طنز مي شود. اما براي صدا كردن كسي، يا در انتهاي شبه جمله نه. مثلا نمي گويم:« به به چه هوايي!». ممكن است بگويم، اما وقتي كه هوا خيلي بد است، و من قرار است خودم را در گير بدي ش نكنم در حاليكه قابل چشم پوشي نيست. يا مي خواهم خودم را به كوچه ي علي چپ بزنم و از زير يك چيزي در بروم، مي گويم «به به چه هوايي!»

يكي ديگر از كاربرد هاي «!» در من، وقتي ست نوعي پارادوكس را مي بينم، توي خودم، يك اتفاق، زاويه ي ديد، يا هر چيز ديگر. با «!»، خودم يا همان چيز ديگر ضايع مي كنم، و البته كيف مي كنم از ضايع شدنِ اين ريختي! (5)

شايد براي همين است كه «!» ها توجه م را جلب مي كنند. و البته، سعي مي كنم كاربرد به جاشان را هم ياد بگيرم، يا از مردم ايراد نگيرم، بيخودي!!!

پا وبي:

(1) خوبست كه چشم ها هم دل دارند ها. تازه بعضي وقتها، مثل حالا كه شب از نيمه گذشته، چشم هام«دل و دماغ ندارند». يعني در حالت عادي، هم دل دارند، هم دماغ!

(2) ميل، يا همان گنبد كاووس يك بناي تاريخي ست، مال كاووس. انگار همان كه باباش قابوسنامه را نوشته!ـشايد هم نسبت پدر و پسري شان را اشتباه مي گويم.ـمال 1010 سال پيش و بلند ترين بناي آجري دنيا ست. نماد گنبد است. خودش را هم كه نديده باشي، عكسش را ديده اي. شايد مثل من، توي كتاب بچگي هات: مرغه و دزد فلفلي!

(3) ميل خودتان است كه عَمو م بخوانيد يا عُموم!

(4) يك بني بشري كه چند وقت پيش يك نامه كاغذي اي به دستش رسيد، به طَوالَتِ (×) نامه هاي حضرت علي به مالك اشتر، مي داند كه من خيلي هواي چشم هاي خواننده جان را دارم، مگر نه آزاد؟!

(5) يعني آخر ادبيات است اين جمله ها! يكهو فكر مي كنم چي شد كه ضايع ـ به معناي لغويِ از بين بردن ـ كاربرد معنايي « خيط شدن، خيط كردن» گرفت، و ريخت ـ كه آدم مي ماند، چه شكلي آدمها ريخت را براي قيافه تصويب كردند. مگر آب است كه بريزد، آن هم توي گذشته. شايد خيال كرده اند توي كارگاه آدم سازي خدا، بساط شل و شيلات به پا بوده به جاي گِل!

پي پا وبي:

× اين طوالت را كه نوشتم، يكهو يادم آمد كه رسم الخط قديم ايجاب مي كرده «اتو» را «اطو» بنويسند، «تهران» را « طهران». گفتم يكهو خيال نكنيد مي خواستم بنويسم «توالت» نوشته ام «طوالت» ها!!! براي همين  ﺃَ و ﺃُ گذاشتم !

 

/ 4 نظر / 3 بازدید
بهار

هاها! يافتم ات... خداييش حال کردي، غافلگير شدی؟!

پويا

سلام عامو. اينجه راديو گرگانه. ته خطه.. بالا تپه صدا سيما رفتی؟ وختی مری اونجا احساس شادی موکونی. يه باده خنکی موخوره به صورتت که انگاری از بشت بولند شوده امده خورده تو صروتت. پير خدا بيامرز ما هميشه موگوفت گرگان يه تيکه از بهشت بوده تو رمين که جا ممانده. مام معتقديم گرگان اخر خطه. ته بهشته....از اون موخوره به ناهارخوران...يه جاده پيچ در پيچ با بابا طاهر و ماشينايی که پسر دختراش ميان پارک موکونن و جلوش وا ميستن و قمپز در مکنن . تا اون ته تهاش که زيارته و همه مرن يه دور مزنن و نون دويست تومنی اين زنا زيارتی قالبشان مکنن. قديما زيارتيا پنير خوشمزه ای هم داشتن. ای حال مداد خوردنش.. با نان قلاچ مزدی تو بدن... ای حال مداد چايی کندوک با نان قلاچ و پنير زيارت و گردو... اونم گردوای دزدی باغ چل ستون....پشت سر پيره مگم دگه....خوب دگه... اينم گرگانی بازی ما. مگم مام نديد بديد تا ديديم نوشتن گرگان هول شديم اوفتاديم تو ديگ سمنو مار مريم پف کله... الان مرم پشت باغ روسا.. يه سر خانه ممد اينا . بعدش هم مرم ته نلبندان دم خانه باقريا نان بيگيرم و از نلبندانم بارا خانه ميوه بيگيرم و بعدشم بيرينج و يه کم هم سبزی.

پويا

مارما شفارش اويشن و تخم شربتی هم داده. پس کی با ممد و حسنلی و باقر اينا بريم او شرشر زيارت صفا؟ بازم جو گير شديم نشستيم اوسانه بافی... اينم شد کار تا لنگه ظهر بخابی بعدشم تا شب چرت و پرت سر هم بندی کنی . دم غروب مثه بچه يتيما را بفتی بری زيارت تا ته شب دم اوشرشر ... کوفت کنی و اخر شب ممد توره پاتيل بندازه دمه خانه تان. بيری تو حياط رو سکو بخابی تا ننت بياد پتو بکشه روت.... برم که ديرم شد. مردم مگه مذارن ما راحت زندگی کنيم؟

عرفانه

سلام. متن قشنگی بود.خوشحالم که هم اسمیم! من تازه اولین پست وبلاگمو گذاشتم. دوست داشتی سر بزن , نظرت و بگو, کمکم هم بکن.