بيست و پنج: ذوق زده!

احساس آدم های ذوق مرگ شده را دارم! دارم مال خودم می شوم. نه هنوز کامل، اما دارم به مال خودم شدن نزدیک می شوم.

مردم بس که دور بودم. این روزها، بهگل و یاسمن خوبترین دلخوشی هایم بودند.

شبها که می آمدم بخوابم یاد آن جمله ی چند سال پیش افتادم:

گاهی دلم برای خودم تنگ می شوم. می نشینم. فکر می کنم. و همیشه گریه ام می گیرد.

البته اینبار گریه ام نمی گرفت. فقط وقتهایی که مامان یا بابام حرف می زدند میگفتند سرماخوردگی تو خوب نشده؟! با آرزو نه. آنقدر سر به سری داشتیم که وقت به دل تنگی و جولان دادنش نرسد!

وقت نیست. اما می شوم. به زودی آنقدر وقت خواهم داشت که نمی دانم باهاش چکار کنم! می آیم. زود. و زیاد!

/ 1 نظر / 6 بازدید