طعم معلمی

نخواستم دوباره تکرار شود. داستان تلخ مدرسه و آیین کلاس داری را میگویم.

با کلاس آخر ساعت آخر هفته، مشکل داشتم. نمیشد باهاشان ارتباط برقرار کنم. جلسه اول، دوستشان نداشتم. جلسه دوم، خیلی هاشان نیامدند. جلسه سوم، نوایی از ته کلاس آمد که به دستخطم ایراد میگرفت: "انتگرال هاش را عین اس مینویسد." به روی خودم آوردم و چیزی بود، بین اخم و خنده. داستان اما ادامه داشت: نمیخواستند فکر کنند، مسئله حل کنند. عصبی بودم. بار اول سکوت کردم، بار دوم دستهام را گذاشتم توی جیبم، در کلاس را بستم و تا میتوانستم توپیدم بهشان. حرارت را توی تمام صورت و علی الخصوص گوشهام حس میکردم. انرژی حضور و غیاب نداشتم که گفتم اسم هاشان را بنویسند روی کاغذ، تحویلم بدهند.

یک هفته ای گذشت. شب قبل از کلاس، داشتم حضور و غیاب هاشان را وارد میکردم که دیدم توی کلاس "خواجه عبد الله انصاری" و"لسان الغیب" و " – شرک" داریم. از زیر لاک "–" میشد دید که نوشته بوده اند "خر". توی برگه های کوییزشان حتی، خواجه عبد الله بود. فرداش، مدام فکرم درگیربود که به روی خودم نیاورم؟ بگویم اسم هاشان را بنویسند برای حضور غیاب، بعد بخوانم؟ جبهه بگیرم باز؟ یا چی. ساعت 3، سوار آسانسور، توی آیینه نگاه کردم به خودم: خداجان، کمکم کن. فاصله بین دانشکده و محل کلاس –که دانشکده م پزشکی- بود، دنبال راهکار رفتاری گشتم.

کلاسمان سرجایش نبود. برده بودندش برق. در کلاس برق هم قفل بود. دست آخر، با نیم ساعت تاخیر کلاس برگزار شد، و خیلی هاشان آمدند. وقتی نشستند، گفتم از عناصر نفوذی خبری نیست؟! گفتند کی یعنی؟! گفتم اعضای قرون گذشته. آنها که در جریان بودند خندیدند. اول از همه شاگرد زرنگمان.

قضیه لوث شده بود. حالا دیگر میشد با هم دوست باشیم. کلاس به خوبی و خوشی طی شد. گمان میکنم دیگر چهارشنبه ها بعد از ظهر، ساعت عذابم نباشد...

/ 1 نظر / 13 بازدید
afarin

bah bah migofti gusfandi gavi...ama sakhteha bayad bekubi beri ta daneshkadeye una ...ama khob khub chizie baba bikhial to ham khosh bash tu delet belkhand na tu rushun keh bad nemishe class ro jam kard yade un ruzaye khodemun oftadam kam tike nemindakhtim be in halul haman bichareha pas sakht nagir kheili ham tajrobeye khubie movafagh bashi