بيست و اندی: هوای خوش

سلام درخت جان

ببخش كه اين روزها زياد پيشت نمي­آيم. اميدوارم به«خواستگاه» هم حصودي نكني كه ماجراي سه­شنبه را شنيد و همه­ي بچه­ها را براش تعريف كردم. شايد يك روز براي تو هم بگويم، يك روزي كه بيشتر دانسته شدم. مثلا مي­داني، الان ديدي نسبت به عمو عباس ندارم. يعني كه خيال مي­كنم هيچ وقت صنمي باهاش پيداش نمي كنم. يا طناز، كه شايد چون خيلي كم ديدمش خيلي كم ازش مي­دانم. فعلا، فقط مي­دانم مثل فرناز است: رك و پوست كنده! اما مثل فرناز نيست: مامان وار!  ( بيا، كيف كردي؟ همان­ها كه براي خواستگاه گفته بودم را از زير زبانم بيرون كشيدي. ناقلاي پدر سوخته! – خوبست تو پدر نداري ها - ! خواستگاه را كه مي­شناسي، نه؟ دفتر خودم را مي­گويم. همانكه بعضي وقتها صفحه­هاش تند تند پر مي­شوند، بعضي وقتها نه. همانكه بيشتر شاهد گلايه هام است، مثل تو! ببخشيد ديگر، شرمنده­ي هر دوتا تان)

روزهام خوبند دوباره. يك عالم خوبند. خدا را هزار بار شكر...

5 شنبه بعد از ظهر دوباره ما بوديم و خودمان. درخت جان مي داني، اتفاق ها خودشان مي افتند. و من عاشق اينم. آآآآآآاي زندگي جان، ببخشيد كه بعضي وقتها سرت غر مي زنم، خودت خوبترين ها را برايم هديه مي كني، ممنونم. آن روز، گام بود و شعر و خيال راحت و آواز و آسمان و راه و كوچه و درخت و جوي آب و گربه و حرفهاي روزانه و بستني و خود لحظه. آآآآاي خدا جان، خيلي شكرت..

توي اين مدتي كه نبودم، چند روزي رفتيم وطن! باز دوباره خيال آسمان مخملي ش بود و ستاره هاي گل گلي. حياط خانه ي مادربزرگ و بوي خوب خاك. صداي آرام درخت و شوق بالا رفتن. (خود بالا رفتن هم !)

و راستي،‌ بچه ها بودند كه بزرگ مي شوند. بهگل بود، كه هي مي آمد پيش من، قربان صدقه ام مي رفت و مي گفت عين يانگوم مي مانم و قرار شد غذاي يانگومي يادم بدهد!ياسمن بود كه عين طوطي هر چي مي گفتي تكرار مي كرد و تو را به حرفت مي شناخت. و من برايش شده بودم: هااااانومم! مجتبي بود كه مثل چي شيطنت مي كرد و يكجا بند نمي شد. ساره بود كه وقتي مي رقصيد زير چشمي نگاهم مي كرد. و سارا كه موهاش را كرده بود مثل شاپرك. غزال بود كه اصلا با پارسال، قبل از ازدواجش، فرق نكرده بود. مي خنديد و مي  خنداند. و ناهار نخورد تا محمد بيايد. بهار بود كه دوباره مي خنداند و مي خنداند و اشك مي آورد به چشم آدم. امير بود كه حسابي مرد شده بود و دامادي بهش مي آمد. مريم بود،‌عروس، كه بعد از چندبار ديدن حسابي خودماني شد. و توي لباسش مثل پري دريايي بود بس كه آبي بهش مي آمد. و آن يكي مريم كه پايه ي رقص هم بوديم!

نشريه هم خبر خاصي نيست. خانوم دكتر جان – سردبير و مدير (نا؟!)مسئول، لم شخصيتي خيلي خاص خودشان را دارند. مي گذارد مي گذارد، نوشته هاش را وقتي مي آورد كه جايگزين پيدا كرده ايم. آن هم جايگزين براي چي: نكات ريز خانه داري!!! خلاصه اش كه بايد چند شماره ي اول، باب ميل آقايان رفتار كرد و گمان مي كنم حالا حالا ها رگ خواب آقايان دستمان نيايد! و من اصلا نمي دانم اين آقايي كه مي دهند مطالب جمع شده را بخواند از كجا پيداش شده و چيكاره است و كجاست حتي!

با ص. كلي سر چكش خور كردن مطالب مشكل داريم: من مي گويم مهربان بايد نوشت و خودماني، ص. مي گويد رسمي و عصا قورت داده. ص. مي گويد اين شكلي مي شود همان نشريه ي زرد كه همه ازش فرار مي كنند. آقا جان، اگر مردم باهاش ارتباط برقرار كنند خوب بشود، چه ايرادي دارد؟! مي خواهي حرفت را جوري به خوردشان بدهي كه هسته اش توي گلويشان گير كند؟! خوب نكند.

 مي خواهم از سميه – دانشجوي هنر، كه توي طراحي داخلي دست دارد به گمانم-هم كمك بگيرم، براي اينكه در و ديوار اتاقمان –همان دفتر نشريه !-از شكل و شمايل حمام در بيايد. آزمايشگاه بوده آخر اينجا!! باورت مي شود؟ اتاق قبلي را اجاره داده اند، ما را كرده اند توي اين سلول!! البته نوبخت كه آمد گفت اينجا هر روز يكجوري بيشتر شبيه دفتر نشريه مي شود. اي ول به خودم و سليقه ام!

امروز هم اولين جمعه اي بود كه بعد از 3 هفته خانه بودم. دستي به سر و روي اتاق بيچاره كشيدم. كلاه گلدارمان را آويزان كردم به چوب پرده. لباسهاي كمد را مرتب كردم و كاغذ ماغذ ها را جمع و جور. در كمد هم لولاش خراب شده بود، درست خواستم بكنم نشد! بابا آمد براش. ورزشگاه هم رفتم. و مردم بس كه خوردم. حالم بد شده بود!

 مش ها م اما هنوز مانده اند. فيلم نديدم كه خلاصه اش كنم آخر! ديشب آمدم يكي را ببينم، خوابم برد.

ساناز را هم ديدم بعد از عمري – آن لاين- . عكس هاي عروسي مريم را فرستادم، ديد. بعد هم آماري را كه خواستم داد. چقدر كرايه خانه شان زياد است،‌ نيست؟! 1130 يورو، براي 44متر. آدم زورش نمي گيرد ؟!

خيال مي كنم همين ها برايت كافي باشد فعلا! خوراك چند روزيت مي شود لا اقل! بعدا بيشتر مي آيم پيشت،‌قول نمي دهم البته !

هواي دوست جونهام را داشته باش. به مريم خيلي سلام برسان. مريم مهگلي را مي گويم. يادم نيست قرار بود من برايش نامه بنويسد يا او براي من. بهش بگو كه اين روزها خيلي بي نظم شده ام. اصلا مديريت زمان ندارم. حقيقتش،تا اناري تركي بر ميدارد، دست فواره ي خواهش مي شود! به آزاده ي عزيز و مهربان هم بگو دلم برايش خيلي تنگ شده. بگو كه تولدش يادم بود، نمي دانم براي چي روم نشد زنگ بزنم، يا پيغامي بفرستم حتي. بس كه بي معرفتم من. به دادا محسن باغبان هم سلام برسان. ازشان خيلي وقت است كه خبر ندارم. بگو كه اميدوارم خوب باشند و راضي. پارسال، يادش به خير، همين وقت بود كه آمدند ايران. به فرناز مهربان هم سلام گرم برسان. بگو مرسي كه اينقدر خوبست و خودماني. و مرسي كه اين همه هوايم را دارد. به خرسي هر چي دلت خواست بگو. دل من و تو ندارد! برايش منم آري منم شاملو را بخوان. از در نگراني اين نيم روز تفته به بعد..

راستي برايت سوغاتي هم آورده ام. يكي ش مال 5 شنبه بعد از ظهر است، حين كوچه گردي، كه بر زبانش آمد:

 

  • آسمان سبز

زمين سرخ

و ... راه مي رود.

 

  • گلهاي منطقي

خواهش هاي مبتذل

تمنيات بي كران

آهسته ترين گام هاي زمان به افتخار شما برداشته مي شوند

 

  • همواره، بي خبر از راه مي رسد

چونان مسافري كه به ناگاه مي رسد

وا مي نهد به اشك و به مژگان فداي چشم

چون كه وقت آب و جاروي اين راه مي رسد

 

ميلي كمين گرفته، پلنگانه در دلم

آهوي تو كي به همينگاه مي رسد

هنگام وصل ما، به باغ بزرگ شب

وقتي كه سيب نقره اي ماه مي رسد

 

با ديگران، نمي نهدم دل به دامنت

چونان كه دست خواهش كوتاه مي رسد

اينك زهي شكوه كه نزدت سلام من

با پيك نيك نسيم سحرگاه مي رسد

 

×××

بعدا نوشت:

شنيده بودم كه توي محيط هاي كاري،آدم ها خوششان مي آيد زيراب هم را بزنند، باور نمي كردم! من نمي فهمم، جدا مگر زير من آبي ست كه كسي بخواهد بزندش آخر؟! جاي كسي كه نيامدم، كسي هم كه نخواسته بيايد جاي من تا حالا. وقتي شنيدم كه آقاي ج. – كه هيچ دخلي به هم نداريم حقيقتا- گفته ...، شاخ هام داشتند از وسط نصف ميشدند. انگار صاعقه زده باشدشان!بعد، نمي دانم چي شد كه فكر كردم اگر من توي كوره هاي آدم سوزي هيتلر بودم، براي چند ثانيه بيشتر نفس كشيدن، روي چند نفر پا مي گذاشتم ؟!!

نوشته ي اين آقاهه، كه فكر مي كنم به مناسبت حرمت موهاي سفيدش بايد تايپ ميشد، درباره ي نقد فيلم 300 (تازگي كار را داري؟!!) بي نظير بود. يعني واقعا بي مثال بود ها. بايد مي ديدي. چنان تركتازي بعضي پادشاهان عزيزمان را به رخ كشيده بود كه آدم مي گفت صد رحمت به سيصد! «فلان كس كتف اجانب را سوراخ كرد و ريسمان به گردنشان افكند!» اين تيكه را به اعتراض گفته بود كه سپاه ايران خوب بلد بوده از خودش دفاع كند و مغلوب نبوده! من البته خودم هم كه عصباني ميشوم اين شكلي دفاع مي كنم: طرف بحث كاملا تاييد مي شود!! يادم هست در جواب س.پ كه آونگ را نقد كرده بود، چنان دفاعيه اي نوشتم كه جز خودم هيچ كس نرفت زير سوال!

{این را همین الان برای مریم آف گذاشتم، خوشم آمد از ترکیبش: این روزها فکر میکنم سرم دارد با کف پام پینگ پنگ بازی می کند!!}

/ 3 نظر / 3 بازدید
محسن

فعلا سلام. بعد اين همه وقت، تازه تونستم اين نظرگاه رو باز کنم. دروغ چرا، نشد که همه مطالب رو بخونم و يا شايدم اصلا نباس بخونمشون. فقط همين که نشان از زندگی و سرزندگی باشه کافيه برام که بدونم يه کسی زير اين درخت می‌شينه و حرف ميزنه و پا ميشه ميره. همين که صاحب درخت، خودش رو خالی ميکنه از حرفاش خوبه ديگه. مام هستيم، خوب و خوش و دلتنگ صاب درخت! و بقيه.

زهرا

خوبه که برگشتی. چه قدر گفتنی داشتی. همه رو خوندم. خوب بودن مثل هميشه. سوغاتی های درختتم که عالی بودن. مخصوصاْ «همواره، بی خبر از راه می رسد». راستی چرا بی خبر از راه ميرسه هميشه؟ عنوانت منو ياد اين قول انداخت: مردمان ساده بی نصيب من هوای تازه می خواهند، ترانه روشن، تبسم بی سبب و اندکی حقيقت نزديک به زندگی

sanaz

nazanine gol; cheghadr ehsase khoobi dasht inja inhame esme man bud:x:x:x:x man ham khune sakhtam, tu khunam ba ejaze be to ham link dadam ama hanuz be 2 3 nafar faghat goftam ke una ham toro nemishnasan. addresesho barat off gozashtam hanuz nemidunam mikham cheghadr harfaye delam bashe kiya mahraman, ama to hatman hasty