رها خانوم

لپ تاپ علی را می­گذارم روی تخت، ولو میشوم روی صفحه...کار زیاد خاصی ندارم: پیدا کردن شماره تلفن یاسمن از توی جعبه نامه ها و تطبیق ساعت ایران و استرالیا، برای آنکه بفهمم الان وقت زنگ زدن نیست... پشت بندش دلم برای وبلاگم تنگ می­شود و از آنجا، کشیده می­شوم به خانه زهرا.م . و حضی نصیبم میشود با خواندنش که چشمم می­افتد به لینک ستاره دار خدا بیامرز و حسین نوروزی. و مست می­شوم با خواندنشان. موسیقی غمگین صفحه حسین نوروزی می­رساندم به غم دل­خواهی که مدت­هاست ازش دور مانده ام. و میخوانم: سبک. و بی دغدغه. فقط برای دل خودم. نه عجله ای هست، نه اجباری. آخرین بار کی اینجوری رها بودم؟ یادم نیست...

افسوس کیوان ساکت گوش می­دهم و خدابیامرزی میفرستم برای خدا بیامرز و فکر میکنم خوش به حال سلیقه آدمها. بعد دلم برای خودم تنگ میشود... چه من بی دغدغه ای دارم حالا. چه اسباب روزمره ای. چه دل خوشی... و یادم میاید به اولین باری که مامان گفت توی مهمانی شعر زمزمه نکنم برای دل خودم!

به جهان اندوه حسین نوروزی میرسم و فکر میکنم خدا را شکر که چنین دل نوشت گاهی پیدا شد روی زمین: چیزی نه برای مردم، برای دل خودت... و حالا یادم میاید به م.ص که میگفت وقتی مکتوب شد نباید برای دل خود آدم باشد...

دستم را ستون چانه میکنم و یادم میاید به فکرهای این روزهام: پوزخند میزنم!! دلم برای خودم تنگ میشود. و خیال میکنم گاهی وقتها چه خوبست که آدم توی تنهایی خودش تنها بماند. خالی خالی...

/ 1 نظر / 3 بازدید
زهرا.م

سبب خیر شدیم: از وبلاگم رفتی به وبلاگهای خوب و حال خوبی داشتی. خوشحالم.