ببخش، دیگر دوستت ندارم...

× این نوشته مال دیروز است:

ببخش، اما دیگر نمیتوانم دوستت داشته باشم... لا اقل فعلا نمیتوانم... دیگر نمیتوانم توی چشمانت نگاه کنم ...دیگر آن انسان آرام دوست داشتنی نیستی... حالا که میخندی، انگار دیو سیاهی دارد میخندد... همان که خوشحال است، از ناراحتی من... نمیدانم، شاید شادی که کم کاری هایت توجیه شدند... خوشحالید: تو و مادرت! ملالی نیست، شما خوشحال باشید، ما هم شادیم !! آتنا جان: شما به راه خود، ما به راه خود...

خدایی جان، کمک کن از ناراحتی کسی شاد نشوم...

/ 1 نظر / 3 بازدید
حدیث

سلام عرفانه جان پس من چرا فکر میکردم تو از این مشغولیت های فکری مزخرف انرژی هدر ده نداری امیدوارم به زودی فراموش کنی همین