گزارش "تنگه واشی و آبشار ساواشی"

برنامه مورد نظر اجرا شد.

گفته بودم که میخواهم برنامه دوستانه دور همی بگذارم، به عنوان پیش درآمدی بر تور لیدری... اجرا شد، و خدا را شکر، امتیاز بدی نگرفت.

البته برنامه بیشتر دوستانه بود و خوب، آدمها نسبت به ما و همدیگر محبت داشتند، وگرنه، شاید جای غر زدن زیاد داشت. نکاتی که یاد گرفتم که برای برنامه ها عموما رعایت کنم:

1-     زمان بندی ها را 30% بیشتر از پیش بینی در نظر بگیرم: نمیشود به آدمها گفت نشینید، دوروبرتان را خیلی نگاه نکنید،  استراحت نکنید، دستشویی نروید، با ماشینتان بیشتر گاز بدهید.

2-     خودم اولین کسی باشم که سر قرار حاضر میشود. مخصوصا در شرایطی که آدمها همدیگر را نمیشناسند.

3-     تحت هیچ عنوان پوشش وعده های غذایی را به عهده نگیرم. درست است که "نون و پنیر" و "جوچه کباب" را همه دوست دارند، اما اینها دردسرهای خاص خودش را دارد: یکی بشقاب میخواهد، یکی لقمه ای دوست ندارد. یکی زیاد میخورد، یکی میخورد، نان یکی زیاد میاید، دیگری کم. برای جای اینجور صبحانه ها هم که داستان داریم: خر بیار و باقالی بار کن، که یک جای مناسب همه پسند گیر بیاید، بعد نوع پخت باب میل همه باشد، بعد باز میماند داستان بشقاب و نمک و اینها. زمان بندی هم که اصلا خودمان نیست! همان بهتر که هر کسی غذای خودش را توی کوله بگذارد و هرا دلش خواست بخورد.

4-     تیم باید عقب دار و جلودار داشته باشد. نه جلودار خیلی کند برود، نه عقب دار خیلی کند.

5-     حتما باید برنامه جایی برگزار شود که خودمان قبلا رفته ایم!

6-     اطلاعات برنامه باید به همه مخابره شود: چند ساعت توی ماشین، چند ساعت پیاده، نوع پیاده روی.

 

در هر حال اما، تنگه واشی جای خیلی قشنگی بود. هر چند، آدمیزاد و احترام نگذاشتن های همیشگی اش به طبیعت، آلودگی های زیادی به وجود آورده بود، اما تنگه خیلی خوب و قشنگ بود.

بچه ها عااااالی بودند، غریب تر ها هم حتی. آشنا که هیچ، سنگ تمام گذاشتند. آقای م. با آن اصول بهداشتی و فریزبی هایی که از باد بزن تا بشقاب همه نقشی داشت. ع. و ر. زوج جوان دوست داشتنی، مهربان، همراه، خوش اخلاق و کار بلد. خواهر ع. همراه. شیما، که دیدم حساااااابی لذت برد و شاد شدم. برادر آقای م. که فکر میکنم در کل راضی بودو خوشحال. غرنمیزد، هر چند برنامه از توان بدنی ش کمی بیشتر بود. ف. همراهی میکرد، و لذت میبرد. ح. که در نبود ف. دلتنگ به نظر میرسید، ولی خدا را شکر که فکر کنم خوشحال بود و راضی.

تجربه جالبی بود، من که دوست دارم مستدام باشد، تا بچه ها نظرشان چی باشد.

*آقا یک نکته جالب اینکه اینها نگذاشتند من معارفه برگزار کنم!! هی مسخره بازی در آوردند. و من، خودم جای ش.، پ.، یا ع. اگر بودم، دلم میخواست با آدمها آشناتر باشم. فکر میکنم دفعه باید باید این را هم در نظر داشت.

*قرارمان صبح ساعت5/6 بود، اما دست آخر 7:20 راه افتادیم. ایستادیم برای دستشویی و تک و تعریف و کیک خوردن پیش از صبحانه. 2 تا ماشین بودیم، هر کدام 5 نفر، که البته هزینه بنزین راه و ورودی پارکینگ بین افراد تقسیم شده بود. بعد از خوردن صبحانه، سیب و خیار و موز بین افراد قسمت شد که بار هر کسی روی دوش خودش باشد و در ضمن، هر کس هر وقت دلش خواست خوراکی اش را بخورد. پای آبشار ساواشی، زغالخته خوردیم و به آنهایی که جان نداشتند، شکلات دادیم. (والا من شکلات توی کیفم نگذاشته بودم ها، همانهایی بود که همیشه همراهم است!) نشستن ها و دستشویی رفتن های مرتب، و البته به آب زدن های گاه و بیگاه در عبور از تنگه، سرعتمان را کم کرد، تا آنجا که قرار شد 3نفر جلوتر بروند برای به راه انداختن بساط ناهار تا ادامه گروه برسد. خلاصه ناهار را ساعت 5/4 خوردیم. و بعدش، انگار اخلاق همه برگشت سرجاش! گفتیم و خندیدیم، و بعد، بساطمان را بستیم. حرکت هم یکدسته ساعت 6 یکدسته دیگر ساعت 7. توی راه، با مزرعه گندم و مرغداری ها و گوسنفددان های روستا هم عکس گرفتیم. ساعت 9 رسیدیم تهران که به خاطر خرید میوه، باید بچه ها را میرساندیم خانه هاشان و دست آخر خودمان 11 رسیدیم خانه.

/ 1 نظر / 6 بازدید
afarin

بابا دستتون درد نکنه چه کردید؟ میگم تو اینقدر مینویسی م. ح. پ بعد خودت میفهمی کیا هستن؟ چه جای سختی هم انتخاب کردی واسه شروع من یه انتقاد بکنم ...به نظرم ناهار واسه آدمهایی که اینهمه پیاده روی کردن خیلی دیر سرو شده ساعت 4-5 دوم اینکه این که میگی نهار خودشون بیارن خیلی جالب نیست آدم که میره تو دل طبیعت باید یه نهار با آتش هم بخوره که حسابی میچسبه ...به نظرم نهار رو حذفش نکنی بهتره تازه کلی هم آدم میتونه سود کنه روش اگه درست تصمیم بگیره امیدوارم تو برنامه های بعدی موفقتر باشی لیدر جان