هشت: قايقی خواهم ساخت...

1)      قطره ي استريل چشمي مي ريزم، 10 دقيقه بعد ته جلقم احساس تلخي مي كند! خوشم مي آيد اجزاء عمارت آدم، اين شكلي به هم ربط دارند. آدم به خودش ربط دارد، به آدمهاي ديگر ربط دارد، به زمان هاي قبل و بعد ربط دارد، به اشياء ربط دارد، و همه ي اينها به آدم ربط دارند. جالب است ها، نه؟!

2)      دلم مي خواهد بدانم اين قطره ي دردانه چه جور جاده هايي را طي كرده تا برسد به حلقم. فكر كن، بايد قشنگ باشد ها...

3)      هيييييش...حل شد... انگار يادم رفت مي خواستم غر بزنم! اما {...}جان، به مناسبت اينكه چند ساعتي از فكر امروز نازنينم را براي خودت كردي، اينجا مي نويسم تا يادم بماند:(1)

نسبت به پوشنده هاي چادر ايراني آلرژي پيدا كرده ام. بدم مي آيد كه آدمها را از روي پوششان تيپ بندي كنم و بد تر، دست به قضاوت بزنم، اما {...} جان، ياد تو مي افتم، دست خودم نيست. اين را، امروز فهميدم كه توي تاكسي يكي كنار دستم مثل تو پوشيده بود، يكي هم جلوم. اينكه كنارم بود، عين تو مي مانست. درست مثل تو. پولش را هم مثل تو از كيف پولش در آورد: طي يك عمليات انتحاري، اسكناس 2000 توماني را براي پرداخت كرايه ي 175 تومان بيرون كشيده شد!

يادم نمي رود، آن مدل مويي كه بسته بودي. هيچ وقت موهات را نديدم، اما گمان مي كنم لخت بودند و نه آنقدر ها زياد. و من، هنوز فكر مي كنم با آن چادر ايراني ت، چرا موهات را آن شكلي جمع كرده بودي؟! هوا هم كه گرم نبود، تا بگويم برده بودي شان بالا تا اذيتت نكنند. يادت هست؟ من كاپشن سبز- آبي م را پوشيده بودم. شب چارشنبه سوري بود...

(دارم حالا مي نويسم كه نيم ساعتي گذشته. ببخشيد {...} جان كه معطل شدي، ديدم بد جور دارد يادم مي آيد و دم دمه هاي آنست كه اشكم حلقه بزند توي كاسه ي چشم، گفتم بروم چاي بخورم، دوباره بيايم...)

چي شد يكهو؟ خدايي نفهميدم. همه چيز خوب بود كه. براي چي آن روزي كه ديدمت، اينقدر همه چيز برگشت؟! من خودم بودم، تو هم خودت، مثل هميشه. چي شد پس؟! واي به آن شبي كه زنگ زدي خانه مان. يادت هست {...} جان؟! ساعت نزديك 11 بود...

آن شب، احساس كردم هيچ چيزي نيست. مثل آدمي كه هوشياري ش را مطلقا از دست داده باشد، چيزي حس نكردم. يادم هم نبود حس كنم. چي شد كه يادت برگشت؟

و يادت هست آن باري كه زنگ زدي ، خودت را معرفي نكردي، مامانم خوشش نيامد؟ دارم فكر مي كنم مامان ها،چه عجيب بعضي چيزها را مي فهمند. همان موقع گفت...

ترجيح مي دادم دعوايمان مي شد. داد مي زديم. اما نه اينجوري: ناتمام. اينجوري، هر چي بيشتر زمان مي گذرد، حس ناخوب آدم بيشتر مي شود. دلم مي خواهد يادم بروي. شايد براي اينست كه هنوز زمان آنقدري كه بايد نگذشته.(2) يا شايد براي آنكه به تمامي از زندگي م بيرون نرفته اي: با تكه هاي يادگاريت مانده ام چه كار كنم. برو {...} جان. لطفا برو. وجودت را، خيالت را، حرفهايت را، همه چيزت را بردار و برو. وظيفه ات را انجام دادي توي زندگي م. آن موقعي كه بودي، «نعمتي» بودي براي خودت. حتي آن وقتي كه دلم مثل چي ازت گرفت، وجودت نعمت بود: من بايد بريده مي شدم.و دلم مي خواست كه بشوم. و چه خوب شد كه شدم.

{...} جان، مي دانم، توي آن حكايت، يكي از مقصر هاي اصلي خودم بودم. شايد بايد مي گذاشتم {...} ناراحت بماند. به من مربوط نبود. من كاري نكرده بودم كه بخواهم درستش كنم. آن هم وقتي روي موضوع تسلط كافي نداشتم. مي دانم، نبايد دست به كار مي شدم، اما پاهاي برهنه ي تو، زيادي بي هوا وارد معركه شدند. قرار نبود مسئوليتت اين باشد: يكهو كله پا شدم. تقصير تو نبود، خودم بي موالاتي كردم، مي دانم.

مي داني حالا آرزويم چيست؟ اينكه يك روز ببينمت. يا بشنوم. نه مثل آن روزي كه براي تبريك عيد زنگ زدم خانه تان. 6م بود، نه؟! يك روز ببينمت، سير همه چيز را بپرسم،بشنوم، و بشنوي. يادت هست گفتي لزوم ندارد؟ براي من داشت. رفتار عجيب تو، براي من جاي سوال داشت.

دلم مي خواهد همينجا تمام شود. هي نماند توي دل آدم... دلم نمي خواهد وقتي فكر مي كنم« براي امروز همه را دوست دارم و به همه عشق مي ورزم» يادت عين بغض بپيچد توي هزارتوي فكرم...

خدا جان (ببخشيد كه تو را هم «جان» صدا مي زنم،هم او را هم. هنوز هم روم نمي شود بهش {...} خانوم يا {...} جان نگويم !) شكرت كه آمد آن موقعي كه بايد مي آمد. حالا، كمك كن كه هضم كنم... خيال مي كردم قورت داده ام،رفته، اما انگار خرده هاي شكسته اي، مانده اند يادگار. مي خواهم ببخشم و بگذرم...

×××

4)      هوووووف... كاش يكي بود، از در و ديوار مي گفتيم، يادمان مي رفت...

5)      حالا كه كسي نيست،‌خودم براي خودم مي گويم!

هيچ وقت فكر نمي كردم به اين ته برگ هاي پستي احتياج پيدا كنم. تا حالا هم كه نگهشان مي داشتم، احتياج نشده بودند ها، عدل حالا كه اين آخري را انداختم دور، لازمش دارم!

 ياد آن آقاهه مي افتم كه دفترچه خاطراتش تمام مي شود،‌مي اندازد دور،‌يكي ديگر مي خرد! يا مريم كه وقتي 5 سالش بوده، يك بار تمام قاشق هاي چايخوري و مربا خوري شان را مي ريزد دور، به مناسبت اينكه ديگر بزرگ شده و به «قاشق كوچولو» نيازي نيست!!

6)      هووووورا ! ما خوب شديم !

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پا وبي. ( خوشكل تر بود اگر مي گفتم پا وَبَبي ! هم وزن پا ورقي بود تازه !)

(1)خودم دو دستي چسبيده ام، انتظار معجزه دارم! وقتي «مي نويسم تا يادم بماند»، چطور مي خواهم يادم برود؟! مي ماند ديگر. انگار خانه ي خاله است! ول كن بابا جان، با فكرم كار دارم...

انسان وقتي دلش گرفت

از پي تدبير مي رود

من هم رفتم...

(2) تناقض را حال مي كني؟!!! خودم گرفتمش ها !

/ 2 نظر / 5 بازدید
اژدهای غمگین

سلام. وبلاگ داستانهای تخیلی من و اژدها آپدیت شد. سری هم به ما بزن

فرناز

از من به تو نصیحت / وصیت... بدون که می رسه اون روز... فقط توی دلت ببخشش... مطمئن باش می رسه روزی که با هم بگید و بخندید اگه واقعادوست باشه... اگه هم نه که هیچ چیز پنهون نمی مونه... تجربه دارم که می گم ها!!!!!!!!!