هفده: ميخواهم زنده بمانم!

1)باورم نمي شد اين همه روز بتوانم حرف نزنم!

2)حرف زدم، پست نكردم خزعبلات يك ديوانه را!

3)خوبم. يعني بايد كه خوب باشم. همه مان بايد كه خوب باشيم...

1-4) بعد از دو سال، نمي دانم فيلش ياد درغوز آباد كرده كه چي. ياد آن دعواهاي بي سر و ته كهنه ي نخ نما افتاده كه چي. به من بد و بيراه (؟!) مي گويد كه چي. حرفهاي خودم را برايم از نو مي فرستد كه چي. مي گويد قرار بوده برايش نامه بنويسم، ننوشتم، كه چي. صداي حرفهاش را تا آنجا كه جا دارد بالا مي برد و تفشان مي كند روي زمين كه چي.

از همه ي اينها گذشته، من حالم گرفته مي شود كه چي. مگر نمي شناسمش؟ مگر نمي دانم اين عادت اخلاقي ش است كه برود روي روح و روان آدم؟ ـ نه آنكه اين رفتن بد باشد ها، اما هميشه هم خوب نيست ـ مگر يادم نيست اولين برخورد هايمان را؟ مگر يادم نيست توي خلال مدتي كه با هم كار مي كرديم چقدر دعوايمان شد؟ مگر يادم نيست آخرش چه جوري تمام شد؟! مگر يادم نيست يك مشهد تمام داشتم دعا مي كردم كه ببخشدم،تمام شود برود پي كارش. مگر يادم نيست كه پارسال هي براش آف گذاشتم كه من كارَت دارم، بيا،‌صدا از موس و مانيتور در آمد از اين بشر در نيامد؟ مگر يادم نيست آن روزي كه زنگ زدم خانه شان، خودش گفت ول كن اين حرفها را؟ مگر يادم نيست...

شايد بايد سكوت مي كردم. انگار كه مرده باشم. مگر نمرده بودم؟ مگر از پارسال تا حالا نمرده بودم؟! مگر خوشحال نبودم از بابت اين مردن ؟! سر آن جنگ هاي زخم آلود باز شد كه چي؟!!

2-4) فرناز راست گفت: بعضي ها اين جوري اند. نبايد كار به كارشان داشت. شايد ديگر سكوت كنم..اين شيوه را خودش بهم ياد داد..

5)هر از گاهي اتفاق هاي عجيبي را به زندگي مان دعوت مي كنيم انگار. بعضي وقتها از آن عجيب هاي خوب، بعضي وقتها هم عجيب هاي نه خوب.

6)طبق نظريه ي مطرح در كتاب«طراحي نظم به شيوه ي فنگ شويي» بايد يك جاي اين اتاق خودماني، يك انسداد انرژي اي وجود داشته باشد. و من نميدانم چرا فكر مي كنم همه چيز سر جايش است. احتمالا از آن حالت هايي ست كه آدم خودش هم يادش رفته. يا آنقدر به بودنش عادت كرده كه فراموش كرده نبايد باشد و هست.

وقتي اتفاقهاي نه چندان خواستني، در فاصله هاي زماني نه چندان بلند براي آدم تكرار مي شوند، يعني كه بايد حواست را جمع كني، ببيني كجاي كار مي لنگد. آن وقت آن تيكه از زندگي را پاكسازي كني!

7)ديشب دلگير بودم. اولش شوخي بود، آخرش ديدم چقدر كش آمده!! وقتي كه دلتنگ مي شوي ـ به معناي نه چندان مطلوب ـ بايد بگذاري دلتنگي بيايد، بعد هم راهش را بگيرد و برود. زندگي ت را بكني، و فقط نظاره گر عبور دلتنگي باشد از جاده ي روزت. اگر ترفندي مي شناسي براي خودت، پياده كني، وگرنه، مقابله با دلتنگي ماندگاري ش را بيشتر مي كند.

 نمي خواستم آنقدري بماند، كه ديگران را ناراحت شوند. شايد فقط مي خواستم بدانند كه ناراحت شدم. دست آخر، نمي دانم چرا از دلم در نمي آمد! آرزو كه پرسيد «نمي خواهي حرف بزني؟» اشكم در آمد! انتظار داشت سرش غر بزنم، غرم نمي آمد. فقط دل تنگ بودم. مثل آن وقت هايي كه آدم گرسنه نيست، اما احساس مي كند بايد يك چيزي بخورد تا سير شود..

8)ترجمه هاي مريم همه اش مانده، من هم نشستم دارم براي خودم قصه ي حسن كرد شبستري تعريف مي كنم! تازه گفتم خودم برايش تايپ مي كنم! اشكال ندارد، مشكل تايپ كه نداريم خدا را شكر!

9)مترو، جمعه و غير جمعه سرش نمي شود. شايد اگر يك جمعه ي معمولي بود خلوت تر مي زد، اما امروز، نه. بعضي ها براي كنكور آزاد مي رفتند، بعضي ها براي كنكور آزمايشي. و خيلي ها، آنوقت صبح مي رفتند كه روز مادر را به مادرهاي از دست رفته شان تبريك بگويند. مقصد:بهشت زهرا.

سرم  را تيكه دادم به ديواره ي شيشه اي كنارم تا يكبار ديگر تجربه ي شيرين خواب را امتحان كنم. خنك بود. آنقدر كه با وجود شيشه و هواي يخي كه از «هواساز» ها ساتع مي شد، دلم خواست خودم را بغل كنم تا سردم نباشد. نمي دانم صداي اين خانوم خوش صدا را ـ كه به اعلام ايستگاه ها نشسته ـ، با آن آهنگي كه به استقبال حرفهاش مي رود تا كدام ايستگاه شنيدم و كجا خوابم برد. اما خوابيدم. خووووب خوابيدم. خوابيدن توي جاهاي شلوغ، كيف دارد. وقتي كه فكرم را، سوار سيال حرفهاي مردم مي كنم و آرام توي صداشان گم مي شوم.و مي شوم مهمان خوب خيال هاي خودم. وقتي كه مرز خواب و بيداري م، بي آنكه بفهمم، رنگ مي بازد و من مي خوابم...

گمان مي كنم نگاهشان روي دوشم سنگيني كرد كه بيدار شدم. بيدار كه نه، فقط فهميدم دور و برم چي ميگذرد: داشتند درباره ي من حرف مي زدند! يكي شان گفت: امتحان نداشته باشد؟ آن يكي جواب داد: اگر امتحان داشت خوابش نمي برد. يكي ديگر نگران بود كه از ايستگاهم بگذرم. و صداي روبرو گفت: اينجوري كه خوابيده، آدم دلش نمي آيد بيدارش كند!

خيال خوش حرفهاشان را، با تمام مهرباني و دلسوزي اي كه دارند، توشه ي راه مي كنم: دوباره خوابم مي برد...

10)بهشت زهرا خوبست. آرام است. مهربان است. كسي عجله ندارد: همه رسيده اند. آشنا و عزيز هم كه نداشته باشي، حس عجيبي را تو ت زنده مي كند ـ از آن عجيب هاي خوب ـ.آفتاب، سايه بان سنگ قبرهاي رنگي ست و درخت، يادگار زنده ها براي مرده هاشان. شايد هم هديه ي خاك مرده ها، براي زنده هاشان! روي خيلي سنگها را مي خوانم و عبور مي كنم: بعضي ها چه پير بودند،بعضي ها چه جوان.. دلم مي خواهد بدانم كجا خاكم مي كنند. شايد مثل مامان مريم، وصيت كنم ببرندم دارالسلام آباده. هر چند، خاك خاك است، مال هر كجا كه باشد..مثل آسمان..

×××

فرداست كه دارم اضافه مي كنم:

11)امشب، از آن شبهاي دم كرده ي تابستاني ست، كه ابر دارد، به هوس باران، اما از باران خبري نيست...انگار يك چيزي، يك جاي آسمان سنگيني مي كند..

12)مامان الهام كه پيشمان بود مي گفت خاكشير بخور، خوبست، عطش را هم مي خواباند.مي  خنديدم كه « باز از اون مورچه قرمزا ؟!»

12)امروز بهم گفت. همين آقاهه كه هيكلش از علي مان هم بزرگتر بود، پيراهن آبي آسماني پوشيده بود با كراوات زرشكي، و آن طرف ميز نشسته بود، خيلي دورتر از من! كه عكس بچه ي خوردني اش را به جاي آنكه بگذارد روي ميز، جلوي چشم خودش، گذاشته بود روي فايل، جلوي چشم من و هر كسي ديگري كه توي جايگاه من بود. توي آن كاغذ هايي كه دستش بود، جز اينكه من اسمم چيست و چند سالم است و چي خوانده ام و كجا خوانده ام و چند مرده حلاجم چيزي نبود، نمي دانم گوي شيشه اي غيب گوش را كجاي ميز قايم كرده بود، كه من را اين شكلي تحويلم داد:

اولا كه به نظر مياد بخواي ادامه تحصيل بدي. دوما به كاراي تحقيقاتي بيشتر علاقه داري و قطعا دنبال ايني كه اونا رو داشته باشي، توي هر جايي كه داشته باشي فعاليت كني. سوما كه رشته ت رشته ي آسوني نبوده، از يكي از دانشگاه هاي نسبتا خوب، درحاليكه اينجا به  مهارت هاي علمي عمومي احنياج داريم فقط. دنبال تدريس هم هستي؟!!

برايش مي گويم كه آموزشگاه ها و مدرسه ها اطمينان نمي كنند به آدمهايي مثل من براي تدريس، مگر خصوصي. بعد هم همچين مهربان حساب مي كنند كه آدم ترجيح مي دهد همان دهان به دهان شاگردش را پيدا كند! و اينكه تدريس خصوصي، يك شغل كاملا فصلي ست: بچه ها دقيقه ي نود يادشان مي آيد كه مي خواهند درس ياد بگيرند. مي گويم كه كارهاي پروژه اي را هر وقت كسي دلش خواست به آدم مي دهد ( براي آدمي توي جايگاه من) و نمي شود روش حساب كرد.

 اينها را كه مي گويم و كمي چيزهاي ديگر، يارو خيال مي كند بايد اعتماد به نفس بهم تزريق كند! بعد هم يك كمي از در و ديوار حرف مي زند. آخر سر هم اعلام مي كند كه از ديدنمان خوشحال شده، مثل خيلي هاي ديگر!! همين.

13)خدا كند جور شود امسال بروم اعتكاف. مي خواهم سه روزي كار به كار هيچ چيز و هيچ كس نداشته باشم. هر چند، اگر برويم هيئتي مي رويم: 81 ي هاي پايه! خوبي ش اين است كه اين جماعت 5-6 ساعت اول كه با همند، تا ته با همند و مي گويند و مي خندند و داد و بيداد مي كنند، بعدش هر كسي مي شود مال خودش.. حداكثر، جمع هاي 2-3 تايي.. آدمها را، خيلي كه پيششان باشي، مداوم، مي تواني بشناسي. جايي مثل اردو شايد: ما همديگر را توي اردوي پيش دانشگاهي پيدا كرديم.

×××

14) خواستم پست كنم، نشد. يعني نشد كه بشود. لابد نبايد پست مي كردم! شايد اصلا همه ي اينها را توي فولدر براي خودم نگهدارم...

×××

15) حالا پس فرداست... دارم فكر مي كنم چرا اين چند روزه، حالم به انحاء مختلف گرفته بوده!

 

/ 2 نظر / 6 بازدید
محسن

سلام. يه حس عجيبی پيدا می‌کنم وقتی اينا رو می‌خونم و می‌رم جلو. درست مثل کسی که يه کفش ورزشی پوشيده و توی يه جاده بی‌انتها داره برای خودش آروم آروم می‌دوه. اصلا نمی‌تونم اين حس غريب (شايد هم قريب!) رو توصيف کنم. صد البته که می‌دانم بسيار از اينها شخصی است و صد البته‌تر اينکه برای خواندن نوشته شده، حالا يا توسط خود نويسنده در بعدها و يا توسط ديگران، وگرنه که يقينا پست نمی‌شد. هر چه هست زندگی است و گذر عمر و صعود فکر و خيال سيال و هزار جور ديگه مثل اينها. اينها را حتی اگر فقط برای خودت نوشته باشی خوب است. بعدها که سرک ميکشی به اين صندوقچه شيشه‌ای، خيالت که برمی‌گردد، می‌بينی که چه آسان بوده و تو شايد که سخت مي‌گرفته‌ای و يا حتی برعکس که سخت بوده و تو آسانش می‌پنداشته‌ای. انگار که من هنوز به انتهای جاده نرسيده‌ام و همينطور دارم می‌دوم توی اين جاده، با کفش ورزشی!!

آزاده

گفتنی‌ها رو محسن گفته. نظم؟ شوخی می‌کنی؟