عیدانه 2

بعد از چک چک، رفتیم به سمت میبد: شهر سرامیک ایران. 2 تا بشقاب، 2 تا لیوان، 1 پارچ و 2 تا کاسه لاجوردی گرفتیم، که خوب، بیشتر جنبه یادگاری داشت تا وجهه اقتصادی!! (قیمت لیوان ها توی گرگان ارزانتر بود تا میبد!!) توی میبد که بودیم باد شدیدی وزید و بساط فروشنده ها را پر و پخش کرد. غروب بود که  از میبد خارج شدیم، به سمت یزد. تعریف تپه های شنی مسیر را شنیده بودم، اما وقتی کرور کرور خاک به سمت ماشین میامد، باور کردم طوفانهای کویر را. به یزد که رسیدیم، کل ماشین تازه شسته شده مان را شن گرفته بود. بادهایی میامد، آنچنانی انگار میخواست آدمها و ماشین ها را با خود ببرد. شهر شلوغ بود و کلی توی ترافیک ماندیم، تا رسیدیم به خیابان بسته ای که هتلمان در آن بود: هتل فرهنگ. (من اصلا اسم خیابان ها و آدرس ها و نقشه را بلد نیستم. و خدا را شکر که از خصلت های زنانه، این یکی را دارم لااقل!!)

بعد از گرفتن دوش و لذت بردن از تلویزیون و کشف اتمام اینترنت (!) راهی خیابان شدیم –پیاده- بلکه چهارشنبه سوری یزدی بگیریم. تا میدان امیرچخماق که تقریبا نزدیک هتل بود رفتیم و جز صدای ترق و توروق چیزی ندیدیم. از یکی از پست های پلیس سراغ آتش بازی را گرفتیم که به سمت صفائیه هدایتمان کرد. پرسان پرسان خودمان را به صفائیه که از محله های تر و تمیز و باکلاس یزد بود رساندیم و جز دور-دور چیزی عایدمان نشد! نکته بامزه حضور نیروهای امنیتی و گارد ویژه در گوشه کنار صفائیه بود! آنهم شب چهارشنبه سوری! دست آخر آبشار خودمان را روشن کردیم و از روش فشفشه مان پریدیم و به حالت غش، برگشتیم هتل. (سه شنبه قبل عید)

 

 صبح چهارشنبه به مقصد باغ دولت آباد یزد خارج شدیم که مثل سایر باغهای ایرانی با صفا بود و البته پر از مسافر. بادگیر بزرگ و دوطبقه عمارت، با حیاط بزرگ و سرسبزش، پنجره های مشبک و رنگی، حوض زیبای حیاط، و البته حوض کوچک وسط اتاق مرکزی –نزدیک بادگیر- از قشنگی های این باغ بود. دسته دسته تورهای محلی موتور سواری و شتر سواری و کویر گردی و رصد آسمان در باغ برای جذب مشتری تراکت پخش میکردند و برنامه هاشان را توضیح میدادند که در کل،به نظر پدیده جالب و قابل توجهی به نظر میرسید، منتها ما برنامه دیگری برای سفرمان داشتیم...

 

قصد داشتیم بعد از باغ آتشکده را ببینیم که بخاطر شلوغی خیابان و نزدیک شدن به ساعت تحویل هتل، بیخیال شدیم. بساطمان را از یزد برچیدیم و به سمت خارج شهر به راه افتادیم. با گرفتن آدرس یکی از پارک های یزد، که تقریبا در آخرین نقطه شهر قرار داشت، بساط ناهار و سفره هفت سین فسقلی مان را پهن کرده و سال را در فضای سبز پارک ناجی تحویل کردیم که یکی از قشنگ ترین و به یادماندنی ترین لحظه های تحویل سال توی زندگی من شد. لحظه ای که ازهر 365*24*60=525600 دقیقه، فقط یکبار اتفاق میافتد و پر است از انرژی. آنقدر که اگر تمرکز کنی و حواست جمع باشد، تمام حجم انرژی ش را حس میکنی و آدم، خیلی وقتها آنقدر تاب نمیاورد که میزند زیر گریه. –خیلی ها را دیده ام که این اتفاق برایشان افتاده، و البته علتش را نمیدانستم. – بعد از تحویل سال و شریک شدن ناهار با گربه محلی و روبوسی دم عید و تماسهای تلفنی ضروری به خانواده ها، یزد را به قصد بندر عباس ترک کردیم.

 

به قول مهدی، شنیده بودم شهرهای جنوب دور از همند، خیال میکردم روستایی چیزی بینشان هست، میگویند شهر نیست. اما نبود. هیچ چیز نبود. بیابان خدا بود. دشت های پهناور بی آب و علف، مخصوص یوز خوشبخت آسیایی و قوچ چموش. بعد از یزد مهربز را داشتیم و انار که کویری بودند در نهایت. بعد از انار، جایی ایستادیم برای گرفتن آب جوش و تماشای سفره هفت سین هلال اهمری. خوب، تازه چند ساعت از سال تحویل گذشته بود و این، دلیلی بود برای آن همه شلوغکاری و سر و صدا و آهنگ بلند و شادی مردم. همانجا بود که یاد گرفتم هیچ وقت نباید از جلو به یک شتر نزدیک شد، آن هم وقتی باهاش چشم توی چشمی! چون ممکن است شتر رم کند و آن بینوایی را که دارد با هزار زور و زحمت بوسیله نردبان خودش را سوار شتر میکند بیندازد و صاجب شتری از نان خوردن بیفتد!!

بعد از آن، به منطقه ای کوهستانی و سرد رسیدیم. با روستاهای نزدیک هم و سبز و سفید. از گندم و شکوفه. نهایت زیبایی بود، وسط آن کویر. حال آدم را جا میاورد. چیزی شبیه گدوک فیروزکوه! پل سفید و دو آب.

پشت بندش شهر بابک بود. دلم میخواست تا آنجا که رفتیم، میمند زیبا را هم ببینیم که نشد: خیال خلیج فارس چشمهای مهدی را گرفته بود! بعد از آن سیرجان را داشتیم که شهر خلوتی بود، روز اول عیدی! طبیعی هم بود. به خیال خودمان، دنبال مغازه پسته فروشی هم گشتیم و پرسیدیم برای برگشت، از کجا میشود پسته خرید! توی شهر، جایی ایستادیم برای خرید نان – که محلی بود- و بستنی. این نان را داشته باش، تا دو روز دیگر! بعد از سیرجان، حاجی آباد، شهر پر مسافری بود. پارک محلی ای داشت، با آلاچیقهای قشنگ که البته برای ما کاربرد دستشویی بیشتر بود تا آن الاچیق های شلوغ!

 

/ 1 نظر / 17 بازدید
afarin

من که حسابی شوکه شدم دور دنیا که نه ولی دور ایرانو گشتین ...اه اه اصلا رو نکردی ...یادت باشه خیلی جالبه من خیلی خیلی مشتاقم عکس ببینم