سيزده: چارديواری، اختياری!

1)از دست و زبان كه بر آيد/ كز عهده ي شكرش به در آيد

خدا جان شكرت... چه خوبم...و فكر مي كنم خوب كه باشي، همه چيز داري و همه چيز كه داشته باشي اما خوب نباشي، هيچ نداري. شكر نعمت هاي روحي و معنوي به مراتب واجب تر از نعمت هاي مادي ست براي من...

2) گفته بودم چو بيايي غم دل با تو بگويم/ چه بگويم كه غم از دل برود چون توبيايي

چه جنجالي راه انداخت يكي از برنامه هاي راديويي سر اين شعر سعدي،‌كه محمد نوري مصرع دومش را عوض كرد:« غمم از دل برود چون تو كني نظر به سويم». به نظر من خيلي هم خوشكل تر است اين شكلي. قافيه اش (قيافه اش!!) جور تر در مي آيد براي ترانه. اگر درست يادم باشد، متن كامل شعر هم خوانده نشده، فقط اين بيتش است، آن را هم دلش خواسته عوض كند محمد نوري.

3) آرزو اول دبستان كه بود در جواب يكي از سوال هاي مسخره ي «پيك شادي» اش نوشته ـ كه بايد چرايي يك پديده را توضيح مي دادند ـنوشته بود « به كس چه!!»

4) خوبست ديده هر بار كه قرار بيرون الكي مي گذارد  در مي روم ها، دوباره امروز مي گويد برويم پاساژ قائم، من يك مانتويي بخرم. دروغ كه نمي شود بگويم و بگويم كار دارم، مي گويم حالا بگذار تا عصر خبرت مي كنم كه مي آيم يا نه. آمار پاساژ تنديس را هم مي گيرد، مي گويم همچين جاي مناسبي براي مانتو خريدن نيست ها. مي گويد«خوب باشه، ما كه نمي خوايم خريد كنيم!»چه شكلي انتظار دارد من باهاش بروم حالا؟!!! به من ربط ندارد، خودت پيچانده مي شوي.

خودم هم ترجيح مي دهم هميشه تنها خريد كنم كه وقت يك بيچاره اي بخاطر من پِرت نشود. مي دانم بد غلقم توي خريد كردن! تعارف كه نداريم...

5)دو تا چيز خيلي اذيتم مي كنند: اينكه براي كسي ناراحتي اي پيش آمده باشد و از دست من هيچ كاري بر نيايد. يكي هم اينكه كسي ـ به واسطه ي قدرتي كه در دست دارد ـ زير بار منطق نرود. از حرف زور، واقعا متنفرم. و اولي، به شدت قادر است اشكم را در بياورد. مثل آن خرمن گندمي كه داشت توي جاده ي بندر تركمن مي سوخت، و صاحبش مي خواست با ضربه هاي شلاقي پيراهني كه تنش را برهنه كرده بود شعله ها را مهار كند...

6)كمربندم را مي بندم و مي نشينم. سوالي ست از سوي من، و جوابي از سوي او كه دنبال تاييد مي گردد، و من، كه جاي تاييد سكوت مي كنم. لبهام را ور ميچينم، و تا آخر، تا خود ميدان نور، زمزمه ي راديو ست كه سكوت را مي شكند...

7)هه، من كه هيچ، خودش هم باورش نمي شود كه30 تير عروسي ش باشد! مي گويم عين خالي بازي مي ماند ها، مي خندد كه«آره، داريم مي ريم خونه مون!» نمي داني چه حس خوبي ست شنيدن صدايي كه شادي توش موج مي زند...يك كاره زنگ نزده بود كه دعوت بگيرد البته! كار داشت. خوشم مي آيد، هر وقت كار داردـ حالا يا دلتنگ است، يا هر جور كار ديگرـ زنگ مي زند...

 

 

/ 0 نظر / 9 بازدید