این دم آخری...

1-     فاطمه هنوز نرفته، اما چند ساعت دیگر میپرد...

2-     خدا را شکر، مسافرها کارشان جور شد... از این به بعد هم، انشاا...

3-     تمام این مدت فکر میکردم خدایا، چه حکمتی دارد، این همه استرس، این همه فشار... حالا، شاید بشود گفت کمی میفهمم: شاید اگر خیالمان زودتر راحت میشد، فرصت داشتیم برای دلتنگی...خودش هم، خانواده اش هم...

4-     دیدی بزرگترها، عکس ها و فیلم های قدیمی را که میبینند شروع میکنند به شمردن آدمهایی که نیستند؟ در مثل جای مناقشه نیست ها. زبانم لال اما، حکایت ما هم همان است، فقط ورژنش فرق میکند. عکسهای 3-4 سال پیش را اگر نگاه کنی میفهمی. دارند میروند... دارند یکی یکی میروند. و تو، فقط دلت خوش است که هستند، خوبند، و دارند به رویاهایشان نزدیک میشوند. هر چند، رسیدن به هیچ هدفی آسان نیست...درد دارد... بد جوری درد دارد...

5-     دارم اعتراف میکنم: تقصیر من نیست. بابا خیلی روی مغزم کار کرد تا یاد بگیرم دوست ها دوره ای هستند و دوستی ها مقطعی. تمام میشوند. فقط خانواده میماند. من، خیلی دیر فهمیدم که باید قدر دوست هام را بدانم... خیلی دیر...

6-     حالا دیگر نه مریم که میاید هست نه آمنه، نه حتی حدیث... حق داریم که هوایمان ابری باشد...با سیلی اما، باید صورت را سرخ نگهداشت: کسی چه میداند؟ شاید چند سال دیگر، همه مان، یک گوشه دنیا جمع شدیم، دوباره!

7-     آدم وقتی یک چیزی روی دلش قلمبه میشود، دلش نوشتن میخواهد... هوس وبلاگ میزند به سرش... درست نمیگویم حدیث؟!

8-     آدم هر چقدر بیشتر با آدمها باشد، وابسته تر میشود...انگار نمیخواهد "این دم آخری" برسد...

/ 1 نظر / 3 بازدید
حدیث

درسته عرفانه. حالا که روز به روز از هم دور میشیم باید راهی پیدا کنیم برای راحت حرف زدن