مینیمال جمعه

1-     دلش نمیخواست بروم... انگار به دلش بود که روزهای تعطیل پیش هم نباشیم... یا به دلش بود که بعضی وقتها به حرفش گوش ندادم و رفتم... هیچ وقت این شکلی نخواسته بود اما...اینبار خواست... اول توی قالب شوخی... ولی بعد کاملا جدی بود... نه آنکه خشمی داشته باشد، اما جدی بود... شاید بارهای پیش هم جدی بوده، من جدی نمیگرفتم... یا آن بارهایی که گفته "هر طور خودت میدانی"... دست خودم نیست، تشخیص مرز شوخی و جدی برایم مشکل است... و البته من، هنوز هم فکر میکنم پشت هر شوخی ای، یک جدیتی وجود دارد...

دلش نمیخواست بروم، نرفتم... هیچ کار دیگری هم نکردم، اما نرفتم... حالم نیمه گرفته بود، اما نرفتم... خواستم بداند که خواسته اش برایم مهم است... خواستم بداند که پایه زندگی م است، حتی اگر آرزوهام را نادیده بگیرد...

نرفتم، و فهمید که بخاطر خواستنش نرفتم، و همین، به یک دنیا میارزید... اینکه "تشکر کرد" که نرفتم...

2-     ایکاش هیچ کس  توی زندگی اش احساس چمباله بودن نکند...چمباله بودن، یعنی له شدن، نادیده گرفته شدن، اهمیت نداشتن... و دلم گرفت وقتی گفت "به تو نمیشه نه گفت"... من، خیال میکردم تمام همراهی ها دلبخواهند... حالا میدیدم نه، خیلی هاشان، اجباری اند..

3 -     عین خانم های خوب خانه دار، رفتم سر یخچال: بادمجان ها خیلی وقت بود صدام میزدند برای دلمه... شروع کردم به تهیه... کمک میخواستم، اما نخواستم... تصمیم گرفته بودم که چیزی نخواهم... وقت پر کردن بادمجانها، کمک خودش آمد...

/ 3 نظر / 6 بازدید

khosh bashin hamishe kenare ham

زهرا.م

این خیلی خوب بود عرفانهٔ باگذشت

زهرا.م

این خیلی خوب بود عرفانهٔ باگذشت