دست خودم نیست...

دست خودم نیست: همین که یادم میاید بعضی آدمها وجود دارند ناراحت میشوم. و ناراحتی م، چون راه بروز ندارد، میزند به اعصاب خوردی. دست خودم نیست، دست تو هم نیست، دست آن دیگری هم شاید نباشد، حتما نیست×؛ ولی من میریزم به هم. یادم میاید به بعضی چیزها که نباید. بعد بعضی چیزها که هیچ وقت به چیزهای نداشته ام هم نبودند برایم مهم میشوند: میشوم یکی عییییین همانها* که بدم میامده همیشه، اما خوب میدانی، دست خودم نیست ...

*پی نوشت: هیچ همانهای خاصی منظورم نیست بخدا.

×پی نوشت2: کینه به دل دارم به گمانم. یک روزی یک کاری کرده که نباید-چیزی گفته که نباید. شاید هم "م" نباید به من میگفت...

**یکهو به مغزم میزند که ما، همه دیکتاتوریم: برنمیتابیم چیزی جز آنچه برای خودمان ارزش باشد. چه از طرف "م" باشد چه "م" و این "م"ها هیچ ربطی به هم ندارند !! به ان "م" بالایی هم!! (و مهدی و مامان هم نیستند!!)

***خدایی جان کمک میکنی آدم باشم؟ آرزوهای موقتم را میدانی برآورده شان میکنی؟!! (1-آزمون جامع. 2-معلم. 3- عباسی 4-پروپوزال. 5-آآآآآآآآآآآآآآآآآآدم)

/ 4 نظر / 5 بازدید
مدیریت

با سلام . از شما دعوت میکنم وبسایت جدید بلاگفا را ببینید . با تشکر از شما مدیریت نیوبلاگفا

مدیریت

با سلام . از شما دعوت میکنم وبسایت جدید بلاگفا را ببینید . با تشکر از شما مدیریت نیوبلاگفا

مدیریت

با سلام . از شما دعوت میکنم وبسایت جدید بلاگفا را ببینید . با تشکر از شما مدیریت نیوبلاگفا

afarin

منم همینم البته تو میدونی وقتی منفی میشم همه چیز به هم میریزه و من میشم یه عالمه فکرمنفی هرکی ازکنارم رد هم بشه یه چیز منفی بالاخره پیدا میکنم. ولش کن اون بالایی هایی که نوشتی رو فعلا بچسب به همین آرزوها که باید برای همه شان تلاش کنی .برات کلی دعا میکنم برای هر5 تا آرزوت و همه آرزوهای قشنگ دیگه ات