روزهای شخمی

بعضی روزها، از صبح دلت میخواهد پاچه بگیری. و این حس نیمه مزخرف تا آخر آخر شب همراهت هست... به زمین و زمان گیر میدهی: به خانومی که توی اتوبوس پایش جلوی پای تو بوده و پایش را له کرده ای.به خودکار آبی ت که معلوم نیست کدام گوری رفته. به کامپیوتر وصل به اسکنر که معلوم نیست کجا میریزد فایلهای اسکن شده اش را. به آقای حسینی که اینقدر حرف میزند که مجبور است اسلوموشن کار انجام بدهد. به دکتر خ. که معلوم نیست چرا هیچ وقت توی اتاقش نیست آن وقت هایی که میخواهی زرومه ات را بدهی. به فرشته که یادش رفته بهت زنگ بزند وقتی کلاس خ. تمام شده. به هوای لعنتی که انقدر گرم است وقتی میخواهی ساعت ٣/۵ بعد از ظهر بیایی بیرون. به آقای صاحبخانه که میخواهد کرایه ی خانه ای را که قرار نیست توش بمانید 300هزار تومان زیاد کند. به ناهاری که نخورده ای و دلی که صدایش در آمده. به مهدی که باقالی قاتق را فقط برای خودش درست کرده آن وقتی که گفته ای نه نمیخواهم. به کلاپ توی دستت که میافتد وقتی کج میگیری اش و 700 تومانی که به فنا میرود...

توی این روزها، شاید دیدن یک نفری که دلت برایش تنگ شده بتواند حالت را یک کمی جا بیاورد. اینکه ببینی خانه اش خوشکل شده  و اظهار اینکه شما قرار است در به در دنبال خانه بگردید. به شنیدن اینکه اوضاع احوال کارش خوب است و گفتن اینکه تو و همسرت کار ندارید. به شنیدن اینکه دارد مقاله مینویسد و اعتراف به اینکه تو هنوز داری مثل خر درس میخوانی و مشق مینویسی. و همه اینها با رضایت کامل است: بی حس حقارتی. بی یاسی.بی امیدی

توی همین روزها، رفتن به بعضی خانه ها حالت را باز میگیرد. لعنت میفرستی برای خودت که شب خالی خانه خودتان را به اینترنت زهرماری فروخته ای: بعضی خانه های جای ماندن نیست، جای آمدن هم حتی. خیال میکنی فردا صبح اول وقت بیرون خواهی زد: کوه شاید هوای امروزت را عوض کند... صدای ضربان قلبت را میشنوی؟!

/ 1 نظر / 4 بازدید