عیدانه4- قشم 2

صبح روز دوم توی قشم، برای دیدن دلفین ها به سمت جزیره هنگام رفتیم. البته ما در اسکله ای که بومی ها قایق میراندند، سوار شدیم برای دیدن دلفین ها و جزیره هنگام. گویا جلوتر، اسکله رسمی تری وجود داشت، که خودشان میگفتند مینابی ها میگردانددش. (کلا مردم قشم مردم محرومی بودند که از سایر نقاط کشور آمده بودند و مغازه های بهترشان، اسکله های بهترشان و کلا کار کاسبی بهتر را گرفته بودند.) بعد از خریدن بلیط قایق با هزینه نفری 7 هزارتومان، با ناخدای بومی بامزه ای به سمت هنگام حرکت کردیم. ناخدا دشداشه (لباس بلند مناطق جنوبی کشور و کلا جاهای گرم) قشنگی پوشیده بود و عینک آفتابی داشت. میگفت 85 سال دارد، و بسیار خوش ذوق بود. خودش میخواند، میرقصید و همزمان قایقرانی میکرد. قایق ما 10 نفر مسافر داشت که یکی از آنها پسر بچه 3-2 ساله ای بود به نام عرشیا. هنوز یخ مسافرها باز نشده بود که عرشیا از ذوق دریا شروع کرد به شعر خواندن و مجلس گرمی کردن! سرمان تازه گرم شده بود که دسته اول دلفین ها را دیدیم. دلفین های خاکستری براق، توی گروه های 4-5 تایی روی آب حرکت نیمدایره ای میزدند و آدمها را مشعوف میکردند. حاج آقا/ناخدا با موتور خاموش دنبالشان میگشت و ما حسابی دلفین بینی کردیم. بعد از آن خواستیم که به سمت ساحل نقره ای ببردمان. حاج آقای خوش اخلاق قبول کرد و توی ساحل براق نقره ای ایستاد. شنیدیم شنهای این ساحل به سیلیکون آغشته است و به همین خاطر برق میزند. توی ساحل نقره ای، بچه ها با بازی صدف های قشنگ جمع کردند و حاج آقا، از زیر ماسه برایمان یک خرچنگ سفید پیدا کرد که وقتی ولش کرد، یکوری، دوان دوان به سمت دریا رفت. میگفت چنگک هاش تیزند و اگر بگیرد، اذیت میکند. بعد از آن رفتیم سمت ماهی های آکواریومی. نان سیرجان و یک کیک از تهران توی کیفم بود که وقتی حاج آقا گفت، دادم به بچه ها تا بریزند توی آب و ماهی ها بیایند بالا. آب خلیج شفاف و آبی بود. درست مثل آکواریوم. ماهی های رنگی آمدند بالا، زرد، سبز، آبی و زیبا.

(نکته ناراحت کننده این بود که عرشیا، با اینکه توی بغل من بود وقت دادن کیک به ماهی ها، هیجان زده شد و پوست کیک را هم انداخت به آب. آنطرف را که نگاه کردم، دیدم برادرش هم همین کار را با کاغذ کیک کرده! برایش توضیح دادم که نباید اینکار را بکنی، ماهی ها اگر بخورند میمیرند. اما این ماجرا قسمت خوشایندی هم داشت. برای آنکه طفره برود میگفت "خواستم زی-یاد بخورن، بوزوگ بشن"! شیطنت میکرد، گفتم میفتی توی دریا، غرق میشی، گفت "با-بام قویه. میاد تو آب منو نجات میده!" گفتم قبل اینکه بابات بیاد، ماهیا تو رو میخورنت. بعد از کمی مکث گفت "من بهشون پاستیل و کاغذ میدم که بمیرن!")

با رقص و شادی به سمت ساحل برگشتیم و دوباره افتادیم توی جاده به سمت غارهای نمکی، آنطرف جزیره.

از هنگام به بعد، جزیره شدیدا خلوت بود. فقط مردم محلی را میدیدی. بعد از پشت سر گذاشتن جنگلهای حرا و روستای طبل و چاهو، به قسمت ژئوپارک قشم رسیدیم. ژئو پارک منطقه ای بود با مناظر بی بدیل. احجام طبیعی زیبا، ساخته شده از شن و سنگ و باد و مرجان. شبیه بیابان های تگزاس بود: تخته سنگ هایی که روی ستون باریک ایستاده اند. توی آن مسیر به جز خودمان، یک هایلوکس دیدیم و یک سمند! انقدر خالی بود. بعد از روستای کانی، جاده خاکی میشد. خاک که نه، زیر چرخهای ماشین، خرده های ماسه و صدف میرفت و راه بسیار ناهموار بود. بعد از حدود 45 دقیقه حرکت با سرعت 20کیلومتر بر ساعت، به سمت غارهای نمکی هدایت شدیم. خانواده سمندی هم تقریبا با ما رسیدند. پسر جوان بومی چراغ قوه هایی را به امانت داد تا غار زیبای نمکی را ببینیم. غاری که لایه های رسوبی مختلف، بین لایه های نمکی، عین ادویه های رنگی خودنمایی میکردند. دهانه بزرگ غار، به قطر بالای 4 متر، پر بود از این لایه های رنگی: گوگرد زرد، آهن قرمز، سدیم سفید-نقره ای (متفاوت با نمک)، پتاسیم بنفش و یک لایه دیگر شبیه سبز یا آبی که نمیدانم چی بود. توی غار، بلورهای نمک که کمی رنگی هم شده بودند، زیر پایمان مثل ریگ خوشایند بود. بخش دیگری، نمک های متبلور شکل گل کلم، گرد و قلمبه و دسته دسته، توی سایزهای متفاوت، روی زمین بود و بهتر بود زیر پا نگذاریمشان. غار بعد از پشت سر گذاشتن دهانه ورودی، راهروی باریکی داشت، که به تالار بزرگ دیگری منتهی میشد. کارشناسی که بعدا به ما پیوست میگفت علیرغم اینکه این غار بزرگترین غار نمکی جهان است توجهی به آن نمیشود. وگرنه، همین گل کلمی ها، بسیار با اهمیتند. جای جای غار هم اثر قندیل های نمکی کنده شده بود، که خوب، جای تاسف داشت از این عدم اطلاع رسانی به مردم. باران از آن طرف کوه وارد غار میشد، کوه نمکی را میشست و غار را میساخت.

توی راه برگشت با کارشناس، فهمیدیم غارهای دیگری هم وجود دارد و آدرس گرفتیم که برویم. دوتایی، با مهدی مسیر را گرفته و کمی جلورفته بودیم که  پسر با معرفت راهنما، با موتورش به سراغمان آمد. توی آن تپه های شنی، موتور سواری آفرودی هم کردیم و قسمتی از راه را سواره رفتیم. پیاده که شدیم، باز باید کمی فراز و نشیب طی میکردیم تا به غار میرسیدیم. من عکس میگرفتم، مهدی و راهنما هم به تعریف مشغول بودند. از محروم بودن منطقه، علی الخصوص روستاهای پایین جزیره، دور از  قشم گرفته تا مدیریت ژئوپارک و کارهایی که برای این منطقه نمیشود حتی از محل اسکانی که برای راهنما دریغ شده بود، حتی در حد یک کانکس. از مهدی راجع به سنی های گنبد و گرگان پرسید و راجع به "وضع آب و برق و گاز" آنها سوال کرد و من، احساس کردم معتقد است یکی از علتهای محروم نگهداشتن مردم این منطقه، مذهبشان است متاسفانه. به غار که رسیدیم، گروه دیگری را دیدیم که با بلد محلی آمده بودند. متاسفانه توریستها از قندیل ها و گل کلمهای نمکی  را کنده بودند که راهنما ناراحت شد و با بلدهای محلی بحث و بگو مگو کرد. غار دوم بکر تر از اولی بود. قندیل های بلند نمکی داشت و دهانه دیگرش باز بود. یعنی بعد از پشت سر گذاشتن راهرو، تالار به محیط بیرون غار راه داشت. بعد از موتور سواری برگشت، از راهنمای مهربان خداحافظی کردیم و مبلغ ناچیزی به رسم تشکر دادیم، با عنوان عیدی.

مسیر برگشت پر بود از شنهای نامناسبی که زیر چرخ ماشین میآمدند و سرعت مان را شدید میگرفتند. بعد از 1 ساعت گذر از مسیر صعب العبور، به روستای سلخ رفته و از آنجا باز به سمت طبل و سوزا ادامه دادیم.

ساعت 5 عصر بود که به سوزا رسیدیم. آقای صاحبخانه برایمان بشقابی غذای محلی آورد – که ترکیبی بود شامل پلو و لپه و مرغ و رشته و کشمش، خوشمزه و البته برای مای گرسنه در حکم مائده آسمانی!- دیروزش هم ما را به مراسم دسته جمعی"دامادی" شهر دعوت کرده بود که برای سنی مذهب ها اجرا میشد. قرار بود عقد میان 10 عروس و داماد بسته شود. بعد  از گرفتن دوش و آماده شدن، راهی میدان اصلی شهر شدیم که با جو کاملا مردانه شهر مواجه گشتیم! تازه فلسفه "دامادی" بودن مراسم را فهمیدم! به مهدی گفتم با دوربین برود جلو تا خودم همان اطراف پرسه بزنم. بالاخر ه یکطرف میدان جمع 3-4 نفره زنانه ای را دیدم و سمتشان رفتم. مسافرهای شیرازی بودند که مثل ما، صاحب خانه شان –که البته دختر جوانی بود- دعوتشان کرده بود به دامادی! خودش هم با چادر سراپامشکی با روبنده ای که از کل صورت فقط چشمش را باز گذاشته بود آمده بود توی شهر، مرامی، بخاطر مهمان ها!  میگفت زنها توی روز بیرون نمیایند. بخش زنانه دامادی هم از ساعت 10شب به بعد راه میفتد. راست میگفت. شب ساعت 12 شب که داشتیم برمیگشتیم خانه، دیدیم زن ها و بچه ها، توی کوچه های شهر در جریانند درحالیکه درهای هر 10 تا خانه "عروسی" به روی همه باز بود.

غروب، بعد از عروسی به قصد غواصی رفتیم قشم که دریا طوفانی بود و به فردا صبح حواله مان کردند. بعد از نوبت گرفتن برای غواصی، در به در دنبال قلعه پرتغالی ها گشتیم که توی محله سنی نشین قشم بود، بی هیچ نام و نشانی. دور و برمان پر بود از مسافرخانه هایی که جان میدادند برای قیمت های ارزان! پرسان پرسان از مغازه های عرب زبان منطقه آدرس گرفتیم و دیدیم انتهای یک کوچه، در بخش محروم قشم، یک قلعه قدیمی است، با نور پردازی زیبا. البته دیرتر از آن بود که وارد مجموعه شویم. ساعت حدود 8 شب شده بود. همان نزدیکی رستوران دریایی ای بود که تعریفش را شنیده بودیم و میگو و صدف داشت. البته ما چون گرسنه نبودیم، نماندیم! رفتیم سمت درگهان به قصد خرید که البته به غلط کردم افتادیم بس که شلوغ بود. با جنس های بنجل دم عید و قیمت های پا به پای تهران. با اعصاب خوردی تمام ساعت 11 از پاساژهای درگهان خارج شدیم و دلمان سوخت، بابت این 3 ساعتی زمانی که برای این کار مصرف شده بود.

صبح روز سوم، وسایل را جمع کردیم و به قصد غواصی رفتیم قشم که باز دریا طوفانی بود و مهدی به آرزویش –که نرفتن غواصی بود- رسید! سرمان انداختیم زیر و با دستهای دراز راه اسکله لافت و برگشت را پیش گرفتیم.

بعد از رسیدن به آنور، بندر پل، راه لار را پیش گرفتیم و از آنجا به سمت جهرم حرکت کردیم که شهری بود، بی نهایت زیبا به خاطر داشتن نخلستان و خوش بو از بس که باغات مرکبات داشت و بهارنارنج. از آنجا به خفر رسیدیم که شهر نسبتا بزرگی بود برخلاف انتظار با مغازه های باز که میشد از آنها برای مامان الهام سوغاتی خرید!فاصله خفر تا شیراز، جاده ای بود که توی عمرم تصور نمیکردم آن سمتها ببینم: جاده کوهستانی، با کوههایی که به سبزی میزدند. هوای بسیار خنک بعد از ظهر بهار، با نم باران و مه. گله های پراکنده گوسفند و سیاه چادرهای عشایر. اصلا زیبایی بود که توی مسیر موج میزد. گوشه به گوش دوغ محلی و آش دوغ و عسل میفروختند، گهگاه هم چاغاله ای! دل از آن همه زیبایی که میکندی، مغازه های خوار و بار فروشی بین جاده خود نمایی میکرد: خرمای به نخ کشیده، آلوبخارا، انجیر، انواع ترشی، کشک و خلاصه تمام خوردنی های هوس برانگیز.

ساعت 8 که به ورودی شیراز که رسیدیم، شلوغی شروع شد. شلوغ که نه، غلغله بود عید شیراز. از ابتدای شهر تا دروازه قران، بالای نیم ساعت توی ترافیک بودیم. بعد از تماس با خاله زهرای مهربان، قرار شد شب را شیراز بمانیم و فردا صبح دوباره ادامه بدهیم.

صبح روز 4 فروردین، از شیراز به سمت آباده عازم شدیم. تصمیم داشتیم توی راه تخت جمشید و پاسارگاد و نقش رستم را هم ببینیم که بعد از ماندن توی ترافیک سنگین مرودشت برای رسیدن،  با دیدن پلکانهای مملو از آدم تخت جمشید پشیمان شده و انصراف خودمان را اعلام کردیم!

ساعت حدود های 5/1 ظهر بود که به آباده رسیدیم. اول از همه سراغ اکبرجوجه (برادران کلبادی) آباده رفتیم که شعبه گرگان است و یادگار دیار برای مهدی! پسر جوانی که آنجا سفارش غذا میگرفت، سر صحبت را با مهدی باز کرد که بچه شمال است –همان طرفها، یادم نیست بهشهر یا کردکوی- بود و البته بسیار مودب. پذیرایی سریع بود و غذا خوش مزه، مثل بقیه شعبه های اکبر جوجه، با این تفاوت که این شعبه، برای همه چیز (مثل سالاد و ماست و نوشابه) سفارش میگرفت و غذاهای دیگری هم داشت (مثل کباب و جوجه کباب) مهدی که علت را پرسید پسرک گفت "نمیکشید".

کنار رستوران بساط سیاه چادرهای قشقایی به پا بود، با غذاهای خرده ریز محلی، مثل ماست کنگر و آش دوغ. مردانی شبیه مراد بیک، با همان لباس و کلاه و چهره های آفتاب سوخته، یکی ناقاره به لب و دیگری طبل بر دست. (طبل نبود. چیزی بود توی مایه های آن. با صفحه پوستی و دو دسته چوبی که روی پوست کوبیده میشد برای ایجاد صدا) اسبی بود برای کرایه و البته، چادری برای کرایه لباس محلی و عکاسی که امتحانش کردم! توی آباده بودیم که آقای چ. (صاحبخانه قشم) زنگ زد و ما خیال کردیم یک چیز اساسی یادمان رفته، که دیدیم نه خیر، هنوز هستند آدمهای با معرفت و خونگرمی که زنگ میزنند بپرسند "رسیدید؟ راحت رفتید؟" و ما، خیلی خوشحال شدیم. خیییییلی.

پشت در باغ هم رفتیم و ساعت تقریبا 5/3 شده بود که رفتیم خانه مامان الهام. دیدنی کردیم و بعد از خواب بعد از ظهر، 2-3 تا عید دیدنی دیگر هم رفتیم. (عید دیدنی یکی از آن کارهایی است که من تقریبا ازش بیزارم. بس که و واجب است و اجباری، باید زیاد بوسید و چای نوشید و شیرینی خورد و چرت و پرت گفت و فوری رفت جای بعدی!) آخر شب، رفتیم سراغ فروشگاه معهودمان: بستنی فروشی وفایی! البته به دلیل نوشیدن چای فراوان –آنهم برای مایی که کلا چای نمیخوریم!- بستنی نمیخواستیم. به هوای خریدن عرق بهارنارنج و شربت به لیمو و آبلیمو رفته بودیم.

فردا صبح ، 5 فروردین، دوباره یک عید دیدنی واجب اما خواستنی رفتیم و سعی کردم به سرعت به سمت تهران راه بیفتیم.

دوباره جاده کویری آباده-تهران بود و ما بودیم و البته، عبور از ابرقو (ابرکوه)، بخاطر گذشتن از یزد و خرید از حاج آقای شکرریز!

و بدین ترتیب سفر 8 روزه ما،دور جنوب و جنوب غرب از ایران رقم خورد. اینها همه به کنار، کمتر از یک هفته توی تهران مانده بودیم که دوباره راهی سفر شدیم، اینبار به مقصد بخش شمال و شمال شرق!! این بخش را دیگر ماشین نبردیم و تصمیم گرفتیم بیشتر استراحت کنیم تا کار دیگر!

توی گرگان روز اولمان که 12 فروردین بود به عید دیدنی گشت و مهمانی خانه مامان اینها و دور همی. هر چقدر توی سفر برای خوردنی ها رعایت کردیم توی این سفر از لحاظ تغذیه تامین شدیم. روز اول، جلومرغ با ساک کبیر گرگانی که نوعی آش است با اسفناج و نخود و گوشت –که البته ما گرگانی ها(!) آن را با زرشک پلو مثل چاشنی میخوریم!- فرداش، سیزده به در، رفتیم جنگل شصت کلا، که منطقه ای قرق است و فقط مختص این روز استفاده اش برای عموم آزاد میشود. ما بچه ها از صبح آنجا بودیم و بعد از خوردن صبحانه کامل و کلی بازی و کل کل و خنده، مامان و بابا کباب به سیخ برای ظهر به ما پیوستند. دوباره بازی و چای و خنده و خواب و خلاصه بعد از ظهر، با ظاهری پر از عطر دود و جنگل برگشتیم خانه. برای شب مهرنوش آش دوغ پخته بود و عقده ما از اینکه هی آش دوغ دیدیم و نخوردیم باز شد! چهاردهم خانه بودیم، یادم نیست به چه کاری گذشت، فقط بعد ازظهر رفتیم دیدنی مامان بزرگ نخودچی دوست داشتنی و بعد از آن ناهارخوران گردی با ماشین و دیدن هتل شهاب که تازه تاسیس است و باید منظره خیلی خوبی داشته باشد. پنجشنبه ظهر هم خانه مریم اینها دعوت بودیم با مانی دوست داشتنی و البته باقالی پلو با گوشت بی نظیر خوش مزه و دسر موز و شکلات عالی! شب، من بلیط برگشت داشتم و مهدی ماند، تا شنبه اولین روز کاریش را در گرگان توی سال جدید بگذراند.

عااااااااالی بود. تعطیلات خوشی را گذراندم. از صمیم قلب امیدوارم تمام آدمها از روزگارشان لذت ببرند، هر لذتی که دلشان میخواهد.

روزگارتان خوش، دلتان شاد، تنتان سالم، سالتان پر برکت.

*مریم، همه اینها را به شوق خواندن تو نوشتم رفیق. آرزوی بهترین ها را دارم برای تو و م.س.ع.و.د عزیز. و امیدوارم خیر خدا با خواسته شما توی یک مسیر باشد، انشاا...

 

 

 

/ 1 نظر / 17 بازدید
afarin

heif keh ghavasi nakardi in forsat baraye harkasi pish nemiad dar morede resturane akbar juje gofti juje kab o chelo kab ham dasht mage ghazaye aslish chi hast? in dige nahayate sh... zalili bud pas gorgani shodi baba bikhial akhe man shenide budam aghayun migan shahre ma hamunjast keh khanumemun be donya umade ...ey baba az daste to vay cheghadr chasbid in jomleye akharet mersi azize delam az hameye arezuhaye khubet va in hame iran gardi keh man ro ba khodet bordi omidvaram sale ayande ba ham orupa gardi konim va harja mehdi khast ghor bezaneh ba ham az pasesh ba biam rasti chand vaght pish filme (man hamsaresh hastam ro didam)tu tamame film shakhsiate zan ye duste samimi dasht keh hameye razhaye zendegish ro behesh migoft va man tu tame lahzeha be to fekr mikardam keh che sange saburi hasti baram khahare khubam omidvaram manam liaghate hamraz budan ro baraye to dashte basham shad bashi kenare mehdi