این روزهای خوش

1-     تولد بابا گذشت، ما نرفتیم تولدش: دلفیناریوم برج میلاد. کسی هم نفهمید چرا نرفتیم. خودمان هم حتی!

2-      تولد آرزو به خوبی برگذار شد. هدیه اش "آسیپولیکا"، گیاه کوچک سبزی بود، توی گلدان سفید، که از شهر گلِ پارک آب و آتش خریدیم. برای خودمان هم گلدان بزرگترش را! اسم "آسیپولیکا" را هم همسر انتخاب کرد برای دختر آرزو!

3-     تولد را نزدیک سد لتیان برگزار کردیم که هم خلوت باشد هم خنک. عالی بود خدا را شکر...

4-     پنجشنبه صبح رفتیم "آشنایی با سنگنوردی"! با گروه کوه دانشگاه. من نمیدانم چرا تمام این سالها، راغب نبودم توی برنامه های این گروه شرکت نکنم. اصلا تقصیر فاطمه است که ما را درست-حسابی دعوت نمیکرد! عااااااااااااااالی بود. به معنای واقعی کلمه. هم من لذت بردم، هم همسر. بچه ها عالی بودند، با اینکه سنشان از ما –تقریبا- خیلی کمتر بود میشد راحت باهاشان ارتباط برقرار کرد. مربی مان –آقای چاووشی عزیز- علی رغم ظاهر خشنش، شوخ طبع بود و مهربان و از خودگذشته. آدمها اینجا اصلا اهل تاقچه بالا گذاشتن های رایج نبودند. همه چیز ساده بود و خودمانی.

5-      تجربه سنگنوردی را که نگو. مردیم بس که جدید بود و جذاب. صعود یک دنیا بود، فرود یک دنیای دیگر. هر چند، بنده بی احتیاطی کردم که حالا دارم تاوانش را میدهم از درد! حس توانایی توام در کنار امنیت بهترین چیزی بود که گیرمان آمد  -در کنار مربی عزیز.- *

آشنایی با کلی وسیله، کلی اطلاعات عمومی مفید، و علاقه مندی به یک هدف دیگر –رسیدن به بالای صخره- هم عایدمان شد تازه!

*  توصیه میکنم هر وقت فرصت چنین تجربه ای دست داد، از دست ندهیدش. عالی است.

6-     چند روز پیش داشتم فکر میکردم این شکلی نمیشود، باید یک منبع درآمدی برای خودم دست و پا کنم! یادم آمد به کار س. دیدم روی هواست. نشستم دنبال دانشگاه های غیر انتفاعی اطراف گشتم، تا در اسرع وقت باهاشان تماس بگیرم. دیدم این هم کاری نیست که عاشقش باشم. باخودم گفتم باید کاری را بکنم که دوستش دارم. گفتم چه کاری دوست دارم؟ دیدم سفر! گفتم چه جوری باید از راه سفر پول درآورد؟ دیدم باید تور لیدر شد و برای آن هم باید دوره گذراند و پول خرج کرد. گفتم چه کاری است، لقمه کوچک تر برمیدارم: برای دوستها و دور و بریهام برنامه جور میکنم، یک حق الزحمه ای هم بابت جور کردن برنامه میگیرم ازشان!! برنامه را چیدم، برای آخر هفته بعد. حالا ببینم ادامه اش هم مطابق میل من میشود یا نه!

/ 2 نظر / 4 بازدید
شکلات بانو

فکرتون برای کسب و کار باحال بود...خوشمان آمد[گل]

afarin

عالیه واقعا کیف کردم منم کلی از این یادداشت انگیزه گرفتم کاش بودم اونجا دلم سفری میخواد که تو لیدرش باشی ....تازه میتونی بااین تورها هم صحبت کنی براشون برنامه بچینی مسافر ببری.... یکی از دوستای ما هم تو این کاره پسر معلم محمد خودش با رستورانهای بین راه هماهنگ میکنه ازشون پول میگیره مینی بوس میگیره خلاصه خیلی کار باحالیه موفق باشی