چهارده: تابستان جان، تولدت مبارک!

1)      مي دانم سخت است، اما به قول محسن باغبان، « اينها ايده آل هاي منند، شايد خودم هم نتوانم بهشان عمل كنم، اما دنبال اينم كه توي زندگي م داشته باشم شان».

مي دانم هر چقدر هم كه بخواهي ساده و غير قضاوتي نگاه كني، عقل به سمتي سوقت مي دهد كه «براي آدم ها پرونده بسازي». اين، شايد از توانايي هاي ناخودآگاه عقل و در نتيجه ي منطق باشد. اما كاش مي شد پرونده ي آدم ها را ـ بخاطر آدم بودنشان ـ نبنديم. بدانيم هر آدمي، توي هر لحظه، ممكن است كاري عجيب بكند، جز آنچه كه ما « انتظار» داريم. انتظار، دستهاي آزادي را مي بندد. اما به قولي: خدايت آزاد آفريد، آزاد باش. آدمها، آزادند كه خوب باشند يا بد، تا آنجا كه بدي شان موجب آزار كسي نشود. خوبي شان هم. (خوبي و بدي مطلق نيستند، به اعتقاد من) در نهايت، اين ماي مخاطبيم كه آدمها را طبق ارزشهاي خودمان دسته بندي مي كنيم و ارزش گذاري. براي خودمان. و براي انتخاب محدوده ي روابطمان...

2)      اين بچه خيلي شجاع بود و خيلي كم كابوس شبانه داشت، همين جنازه ديدنش مانده بود: آدمي با صورت پوشيده، خوابيده روي يك برانكارد معمولي كه از كوه پايين آورده مي شد...

3)      به من مي گويد: « تو جدا هيچي ت نشد يني ؟!» شانه هام را بالا مي اندازم، يعني كه نه! چند باري سعي كردم با مرگ عياقش كنم، اما فقط كمي موفق شدم! گفتم بيايد تصور كنيم اين اتفاق براي يكي از خودمان دوتا افتاده. مي گويد حرف بزنيم، اما تصور نكنيم. نوبت خودش كه مي شود، مي گويد « يا اونقده مي شينم بالاي سرت گريه مي كنم تا يه چيزي م بشه، يا خودم خود كشي مي كنم!»

4)      يكبار ديگر گفتم« فكر كن يك خواهر ديوانه داشتي. بعد وقتي تو داري از يك صخره پرت مي شوي پايين، ايستاده، باهات باي باي مي كند و لبخند مي زند...» كلي قربان صدقه ي خواهر ديوانه اش رفت! گفت دلش مي خواهد برگردد بالا، خواهرش را در آغوش بگيرد، بعدا بميرد ! شايد هم آيينه ي كارش باشد: باي باي و لبخند حين سقوط! حيف كه ديوانه نيستم! ( مطمئنم؟!!)

5)      جالبي ش شب است.كه آرزو راحت خوابش نمي برد و مي خواهد تا آنجا كهجا دارد بيدار بماند. كه من فكر مي كنم الان دارد به چي فكر مي كند و خوابم مي برد. كه خواب مي بينم، از آنهايي كه پاي آدم گير مي كند به يك جايي و آدم كله پا مي شود و درست توي همين حين، تكان عجيبي مي خورد انگار روحش يكهو به بدن بر گردد و آدم بيدار مي شود! بعد نمي دانم چي مي شود كه آرزو دست از كاري كه داشته مي كرده مي كشد و خودش را توي تخت من جا مي دهد.

6)      دارم  از كتاب طب شفا دواي علفي پيدا مي كنم! مي گويم روغن مورد: مورد، سه برابر روغن زيتون. آرزو هر هر مي خندد كه « فك كن بري عطاري بگي آقا مورد دارين؟!»

/ 1 نظر / 7 بازدید
محسن

سلام. من اما ديروز فکر کنم يه چيزايی اينجا نوشتم. الان که بازم اومدم اينجا ديدم يادداشتم رو باد برده بود! حيف درخت نيست که بخوام روش يادگاری بنويسم؟!