خيال می کردم آنی م که بايد؟!

1)      زياد بايد فكر كنم... جمله ي « به من خوش آمدي» را، آن روزي بايد به زبان بياورم كه حقيقتا به من دعوت شده باشي. و من نمي دانم، امروز، كجاي اين جمله ام! چه بد! عين سحابي مي ماند: خيلي دور است، و خيلي نزديك. رتبه بندي دارد اين جمله هم. مثل خيلي جمله هاي ديگر. يا خيلي فكر ها، ارزش ها، حس ها. خيال مي كردم نزديك است، اما انگار نيست: اشتباه كه حس نمي كني و نشانه نمي بيني!

2)      نمي دانم براي چي از سر شب توي كله ام مي لولد: « زرد ها بيخود قرمز نشدند/ قرمزي رنگ نينداخته است/ بيخودي بر ديوارشايد براي اين است كه مي دانم، بيهوده حرف نمي زني، دلتنگ نمي شوي، و فكر نمي كني. نه آنكه ناراحت باشم. اما فكر مي كنم. زياد. من، كجاي خودم ايستاده ام؟ كجاي تو؟ به راستي كه آدمها، هر كدامشان دنيايي اند... خدايم، كمك كن تا بيابم...

3)      گيجم...زياد...از آن وقت هايي كه انگشت هام مي روند لاي تارهاي مو، انگار بخواهند شانه شان كنند... عين آن وقت هايي كه گوشه ي صورتت را فشار مي دهي، آنقدر كه قرمز بشود...« بر حاشيه ي كتاب اگر چه چون نقطه شك/ بيكار نيم اگر چه در كار نيم»

4)      مامان مي گويد هوا گرم نبود؟! پيش خودم فكر مي كنم گرم بود، اما مهم نبود ! مهم ترهاي زيادي وجود داشت...

5)      دلم مي خواهد تنها فكر نكنم... مي دانم، كسي هم اگر باشد، با كمكش فكر نخواهم كرد. احتمالا سكوتم هم آزار دهنده خواهد بود. اما، دلم مي خواهد دوباره بلند فكر كنم... خدا جان، مي آيي با هم فكر كنيم ؟!!

×××

6)      خدا جان شكرت...فكر كردم، تمام شد، پشت بندش هم فكرم را حرف زدم... و آمد تا بشنود... شكر... و متشكرم كه شنيد...

×××

7)       مياد تو. يه جوريمه. ناله وار ميگم«آرزووو... خسته س...»ميگه«آره. معلومه.»ميمونم از كجا. ميگه قيافه ي تو تابلو ميگه كه الان چه حالي داره!

8)      زنگ زدم به عمه جان.  خيال ميكردم نيست. هنوز نيومده. زياد هم زنگ خورد تا گوشي رو برداشت. به مناسبت شنيدن صداش بال-بال مي زنم. ميگه هوا گرم شده زياد شيريني-اينا نخوريا، باز دوباره مريض ميشي! منظورش آبله مرغونه س!

9)      دارم فكر مي كنم آدما هر كدومشون يه عالمه ن. يه عالم هم كه نباشن، مطمئنا بيشتر از يه دونه ن. نه اينكه بحث چند شخصيتي يا چند هويتي بودن باشه ها. اونا هم به جاي خودشون. (و به نظرم پديده هاي كاملا متعارفي هستن: آدم كه هميشه يه جور نيست.اگه باشه لابد يه چيزي ش هست، نه اگه نباشه) ما ها، هر كدوممون مي تونيم بريم بيرون خودمون وايسيم، و نگاه كنيم: هم خودمونو، هم ديگري رو، هم دنيا رو. اينم يكي از لذتاي زندگيه.

10)   زيادي بهم وابسته شديم. نميدونم از كي، ولي خوب نيست. اون خودشه، من خودمم. ديروز بهش گفتم كه عمري از برنامه هاي شخصي م بزنم، همچيني نگام كرد، گفت: بعععله خوب... ديروز (ميشه چارشنبه) هم بعد از ظهر اومدين خونه. ميگم گفته بودم كه. ميگه آره خوب!

حالا خوبه بعدشم تا شب با خودش بيرون بودما. عجب بابا...

11)   من ميگم اون موقعي كاراتو انجام بده كه ازشون لذت ببري. ميگه ميبرم. خوب معلومه تا ته نميبري، وگرنه كه شاكي نبودي كه. پيش خودم ميگم اگه لذتي هم نيستن، خودت ازشون لذت بساز. به ترتيبي انجامشون بده كه دلت مي خواد. و اون لحظه كه مشغول انجامشوني، تا ته با اون كار باش. يا به بعدش فكر كن كه قراره اون كاري رو انجام بدي كه دوست داري. همين. ميدونم، من خودم اين شكلي نيستم، اما اگه باشم خيلي خوبترم ميشه. مگه نه؟

12)   آدم بعضي وقتا از يه چيزي شاكيه، به يه چيزاي ديگه گير ميده. يا يه چيزي، سر جاش نيست، اون جوري كه طبيعت اقتضاء ميكنه. يه جاي كار، يه ايرادكي هست، يه جور نا هماهنگي مثلا. به شخصه، ترجيح ميدم دنبال اون گير اصليه بگردم، هر چند ممكنه منو از خيلي بايد هاي روزمره جدا كنه. اما يادم ميمونه: اونا بايد هاي روزمره و خودساخته ن. خدا هواي آدمو داره. كافيه بهش اعتماد كنم. و راضي باشم به داده هاش.

/ 1 نظر / 3 بازدید
اژدهای غمگین

سلام. وبلاگ داستانهای تخیلی من و اژدها آپدیت شد. سری هم به ما بزن