مامان

این مامانها خیلی موجودات عجیبی اند. مامان خودم را نمیگویم ها، همه مامان ها همین اند. اصلا ذات مادر موجود عجیبی است. هی از خود گذشتگی میکند، هی خودش را نادیده میگیرد، بدون آنکه کسی ازش چنین انتظاری داشته باشد. هی فرشته بازی در میاورد. هی سنگ تمام میگذارد برای بچه هاش. بعدن اما، پس فردا، اگر احساس کند آنجایی که دلش میخواسته به سازش نرقصیده ای، غوغا به پا میکند. مثلا خدا نکند مریض بشود. هی میگویی برو دکتر، نمیرود. میگویی بیا برویم دکتر. باز نمیاید. دست آخر، کار به جاهای باریک که کشید، کارد به استخوانش که رسید، صداش در میاید که یکی تان نیامد به داد دل من برسد... حالا شاید واقعا، از نظر جسمانی چیزی ش هم نباشد ها، اما همین که احساس کند حواس دور و بری هایی که یک روزی برایشان مایه گذاشته بهش نبوده، آتش فشانش را فعال میکند. هدیه میگیرد، آنچنانی. مهمانی میدهد، اینچنانی. تحویل میگیرد یک جورهای عجیب. ولی وای به روزی که خیال کند تحویلش نگرفته اید. واقعیت هم نیست ها، داستانهایی است که برای خودش سر هم کرده، وگرنه، آدم مگر میشود مامانش را تحویل نگیرد؟! فقط آدم، آدم است، مادر نیست که بخواهد هی از خود گذشتگی کند. لابد مادر هم که باشد، مادر یک کسان دیگری است، مادر مادرش که نمیشود آدم.

نمیدانم حق است یا نه. من، خیال میکنم مادرها، محبت های آنچنانی که میکنند، دست خودشان نیست، غریزه مادری شان است. منتش را هم نباید بگذارند. نه روی سر بچه ها، نه همسر، نه روی سر هیچ کس دیگر. اصلا از خود گذشتگی یعنی همین، یعنی که بی هیچ چشمداشتی از چیزی که به نفعت است بگذری...

اینها را گفتم، چون یکی از استرس زا ترین موقعیت ها برای من، وقت هایی است که احساس میکنم مامان پس فردا رفتارم را چماق میکند و میزند توی سرم. مثلا اینکه سر مکه رفتنش، بعدها ایراد گرفت که چرا از شیراز نیامده ام تهران و چند روز بعد آمده ام. میدانی، این استرسها، میماند توی پوست و استخوان آدم. یا مثلا، میدانم، علت این کادوهای گنده گنده اش و تحویل گرفتن های بیخودی، این نیست که دلش برای ما و زندگی مان میسوزد، این است که یکبار پرسیدم آن پادری لعنتی را چند خریده! چون وقتی مریض میشود، از آن مریضهای همیشگی، و دغدغه های زندگی روزمره اجازه نمیدهد که زیاد دور و برش باشیم، زیر پوستی گله میکند. چون وقتی پسرخاله اش بعد از 20 سال آمده ایران، و خواهر طرف یک میهمانی دور همی ترتیب داده و ما نمیرویم، هی به رویمان میاورد و مثلا که قهر است! چون امروز که فهمید یکهو داریم میرویم گرگان، حالا که تازه از کربلا آمده اند، ریز شرح میهمانی هایشان را گفت. غلو شده. جوری که نخواستم فاجعه مکه دوباره تکرار شود و برگشتیم. و حال خودم و مهدی گرفته شد. حال آن طرف هم شاید! با این حال، زیاد سعی میکند هوایمان را داشته باشد، از لحاظ مادی و معنوی. مامان مهدی هم.

مامان، مامان است و عزیز. جان به جانش هم بکنی مامان است. با تمام خوبی ها و بدی هاش...

/ 1 نظر / 20 بازدید
آفرین

به سلامتی برگشتن چشمت روشن عزیز دل ...البته من که در موقعیت نبودم اما حالا که تازه رسیدن خب حق داره بخواد دورش باشی حرف میزنیم ...هر وقت تونستی خبر بده