بیست و هفت: روزانه

کرمانشاهی اند. هر دوتا شان. هم فلتی هام را میگویم. شهین و زهرا. خیلی خوب  ومهربانند. هر دوتاشان رشته ی ترویج. انگار که از زیر مجموعه های کشاورزی ست. دیشب پیششان مهمان بودم! آن هم تا 11!

لیلا را زهرا بهم معرفی کرد. ریاضی میخواند  وهمدانی ست. اول عکسش را دیدم تا فردا صبح ( که امروز می باشد) بشناسمش. و اولین چیزی که به ذهن و زبانم رسید این بود:"دختر خوشکلیه". هم اتاقی م است.

صبح که آمد وسایلش را گذاشته بود پشت در، فقط رختخوابش را آورده بود تو. از حضورشش که بیدار شدم، کلی عذر خواهی کرد، برای صدای پنجه های پاش که مورچه را هم نمی آزرد.  خوابیدیم هر دوتامان.

صبح تر، تقریبا همزمان بیدار شدیم. توی همان نیم ساعت، کلی تعریف کرد. دختر خیلی خوبی ست. خیلی هم مهربان. من، زود باید می رفتم.

آب طبقه مان قطع بود صبح. باید میرفتم پایین. اول لباس (بیرون) پوشیدم و شال و کلاه کردم. بعد توی راه دست و صورتم را شستم! حوله ام هنوز اینجاست: توی کیف، کنار کاغذهای کلاسور!!

***

دیشب داشتم افطاری میخوردم که از طرف الهام اینها خبر رسید که: پایینیم. بدو بیا بریم بیرون. باز خیابان گردی بود. و خوش گذشت.یاسمن خوابش برد. مازیار میگفت این شب ها خیابانهای شیراز خلوتند: ماه رمضان است.

من هنوز با  قوانین خوابگاه جان آشنا نیستم. دیشب خوشم بود که قبل از 9:30 توی محوطه ام.محوطه ی ارم. سلانه سلانه راه افتادم طرف خوابگاه شماره 7. توی راه تلفن کارتی که دیدم زنگ زدم خانه مان. کلی هم حرفیدم. بابا که گفت الان جات درسته دیگه، اشکال نداره داری تلفن میزنی.و من که گفتم: آره. تو خوابگاهم. یکهو دیدم توی خوابگاه نیستم انگار! دور و برم پر از خلوت بود. فکر کنم آخرین سرویس ها هم رفته بودند بالا.( من نیازی نیست با سرویس بروم. راه زیادی نیست از خوابگاه 7 تا دم در) تندی خداحافظی کردم و رفتم آنجایی که باید. یک ربع دیر رسیده بودم.

***

محوطه ی ارم خیلی با صفا ست. خیلی بیشتر از آنکه دانشگاه باشد و خوابگاه. من نمیدانم چرا یاد شهرک های پترو شیمی و نفت توی اهواز می افتم، با اینکه ندیدمشان!! (خیال میکنم خاطره ی کتاب "چراغها را من خاموش میکنم" زویا خانوم پیرزاد باشد که هنوز زنده می شود.بس که خوب فضا سازی کرده بود)

معماری محوطه _ و داخل ساختمان ها  البته _ اصلا ایرانی نیست. شمشادهای بلند دارد با پله های پیچ در پیچ. آنقدر که من هر بار، هر کجا که میخواهم بروم، عین مورچه دنبال یکی راه میفتم! شب ها که عمری بتوانم راهم را پیدا کنم. و خدا را شکر، بچه ها خیییییلی مهربانند. چه توی سلف، چه توی خیابان، چه راهرو.

سقف اتاقمان هلالی ست. اینرا دیشب کشف کردم که زل زده بودم توی چشام های سقف

***

شیراز این روزها شبهای خنکی دارد. امروز هم ابر است. از آن ابرهای دم مهر. به. خوش به حالم.

حافظیه، هنوز نرفته ام من تنبل. سلام مریم مهگلی و اختر را – که التماس دعا داشت به خواجه- از دور رساندم ام فعلا، تا خدمتش نائل شوم. (یکهو به سرم زد که همین الان راه بیفتم. البته خیال کنم دلم بیشتر خواب می خواهد. و اینکه شاید خوابگاه بروم، زبان را بشود یک نگاهی روش انداخت. میخ هم باید یادم باشد بخرم!)

***

خرسی خوبست.نشسته گوشه تختم. خرسی چاقالوی گوگولی. همه اش نشسته آنجا و نگاهم می کند.

                                                                 ***

جاده گفتنی خاصی نداشت اینبار. تمام راه خواب بودم. آنقدر که مامان الهام خنده اش می گرفت، وقتی صدام میکرد و من فقط سرم دچار حرکت ناگهانی میشد از ناحیه ی گردن. ( این آخری را، به سفارش زهراجان نوشتم. شایسته که نیست، اما بایسته چرا.)

/ 7 نظر / 10 بازدید
زهرا

اول: ممنونم از تمام نظراتی که دادی برام. دوم: نمیدونم چرا هیچ تفریح سالم و ناسالمی لااقل واسه من به پای خیابون گردی و تماشای فیلم نمیرسه. سوم: نيتی تو دلم دارم خواهش ميکنم رفتی حافظيه، اگه تونستی برام تفال بزن و بعد بگو چی اومد. چهارم: خوب و روون مينويسی. زنده و حاضر.

ساناز

آخه عرفانه جون اونجا رفتی چيکار که نمی گی؟ هوم؟؟؟

ساناز

مبارکه مبارکه ايشالا سر شار از موفقيت . چه گرايشی می خونی؟ مرسی بابت نقدت...خيلی خيلی خوشم اومد که برات مهم بود و راهنماييم کردی. راستش خودم فهميده بودم اما نمی دونم چرا دوست دارم کتابی باشه به اين دليل که اصيل باشه و از طرفی هم بعضی چيزا نمی گرده تو دهنم...برای همين اينقدر قاطی شد!!! به نظرت ميشه با کتاب هم صميمی بود؟ هنوز مشکل دارم ولی خيلی خوبه که تو کمک می کنی قشنگتر بنويسم چون دوست دارم قشنگ بنويسم. در ضمن خانومه کلک تو که خيلی وقته لينک دادی نه هيچ اشکالی نداره چون فک کنم هم کمی از شخصی بودن درش بيارم و هم اينکه دوستای تو رو نمی شناسم.در نتيجه فرق نمی کنه که کی باشم!!

ساناز

عوضش کردم..کمی هم کلمات را تغيير دادم. ببين چطور شد

آزاده

بزرگ شدی دختر .. بزرگتر هم می‌شوی :)

مهرنوش

سلام عزيزم من تازه فهميدم که تو هم وب داری از هيجانم قبل اينکه چيزی از وبتو بخونم فقط اومدم بگم من اومدم اينجا .الان همه وبتو ميخونم.فعلا خداحافظ