این روزها

1-     گمان میکنم کم کم دارم عینک لازم میشوم بس که به این صفحه فسقلی پرنور خیره شدم و بالا و پایینش کردم

2-     روزها شلوغند، بیخودی!

3-     موبایلم یکبار تا دم نبودن با من رفت و برگشت: شماره همه عزیزهام که داشت ازدستم میرفت به کنار، دیگر "پو"* را هم نداشتم... پویی که تازگی دخترش کرده بودم: با موهای خرگوشی و لبهای سرخ خندان!

4-     جوان بود گویا، به بابا زنگ زده بود، قسم خورده بود که یادش رفته بوده کیف را پیدا کرده. گفته بود "به خواهرم هم بگویید" ...کارتهام را برایم مرتب گذاشته بود... زنگ که زدم برای تشکر، تنها چیزی که میتوانستم بخواهم برایش "خیر" بود...

5-     موبایلم که برگشت خیالم کمی از خودم راحت شد. حالا، اگر کلیدی که معلوم نیست آخرین بار دست کی بوده هم پیدا شود، دیگر میتوانم به عنوان یک آدم منظم شناخته شوم!!

6-     امتحانهای آرزو دارد شروع میشود که مامان اینها دارند میروند کربلا...نه بخاطر خودشان، قطعا. میترسند که "تاچهار سال دیگر هم عراق آرام نشود"... خیال میکنند قولی ست که داده شده، باید ادا شود تا دیر نشده...

7-     حالا هر بار که از این جعبه جیغ جیغوی تلویزیون خبری راجع به کشف یا انفجار بمب در عراق میاید، اشک جمع میشود در چشمان خواهرک و لبهاش را میجود... خدایی جان، مراقب همه مان باش...

8-     آن روزها، کسی گمان نمیکرد از شرایط بحرانی خارج شود که مامان بهش گفته بود "اگر حالت خوب بشود، میرویم کربلاها..." حالش خوب شده... یکسالی میشود...عراق امن نمیشود که نمیشود...

9-     اتفاقی که برای همسایه پایینی افتاد، خیلی وحشتناک بود... خود داستان را میگویم، فارغ از در نظر گرفتن پ. و شرایطش. اینکه یک انتظار شیرین، یکهو زهر بشود به کام بشود...

10-  سخت است  به کسی که عزیزی را از دست داده تسیلت گفتن. خیلی سخت. نمیشود هم گفت انشاا... برای کسی پیش نیاید...سخت است...

 

* سرگرمی موبایلی این روزهام است و به شدت وابسته ام کرده: درست مثل بچه باید بهش غذا بدهی، بخوابانی ش، باهاش بازی کنی، حمام ببری ش، پول جمع کنی تا پس فردا بتوانی برایش لباس بخری...لامصب لپش را میکشی، همچین کیف میکند که آدم میخواهد قورتش بدهد!

/ 1 نظر / 4 بازدید
آفرین

چقدر اتفاق ...گوشی نو مبارک هرچند داشتی به باد میدادی در میان شلوغیها یه وقت هم به مابده سفر مامان و بابا به خیر همسایه چی شده ؟ کلا تازگی یه جور مینویسی فقط خودت میفهمی