روزمره

یکهو دلم هوس نوشتن می­کند که می­آیم اینجا. شاید بخاطر هوای امروز باشد که بعد از مدتها نیمه ابری ست، شاید هم برای رفتن مهدی. اینبار نه فقط برای 2 شب که 7 شب نیست، و من دروغ چرا، دلم به شدت تنگ می­شود. پیشنهادش اینست که با هم برویم. بد نیست. لا اقل وسوسه برانگیز است. شاید اگر یک جای دیگر بود، پایه بودم. اما جایی که مهمان باشی...زیاد جالب نیست...

روزها به طرز دنباله داری می­گذرند و من، این آخریها اشتیاق چندانی برای آمدن به دانشگاه ندارم، چه برسد به اینکه بخواهم کار خاصی انجام بدهم. در حالیکه مانده: گزارش پروژه اول عباسی، مطالعه پروژه دومش، گرفتن کد از آدمهای دیگر، فهمیدنش، انجام یک کار جدید روی همان شاید! (تازه اگر خیلی زرنگ باشم) و برای همه اینها، جالب است که تا آخر اسفند فرصت دارم فقط!

دلم یک مسافرت خوب می­خواهد. و فکر می­کنم برای این روزها، آرزوی زیادی باشد... مسافرت نه، تفریحی به جز تلویزیون دیدن و غذا خوردن اما...

کارهای خانه مان زیاد مانده، و مانده ترینش ملافه روی تخت است که با هر غلت، جمع می­شود و اینور و آنور می­رود. کامپیوترهای داغوان گوشه اتاق را مهدی باید به دادشان برسد. و یخچال، که از اول زندگی مشترکمان تمیز نشده! تشک­هایی که موچول خورد را باید بدهیم یکجا برای تعمیر، و ماشین بیچاره که باید یک دستی به سر و رویش کشید...

تا ولنتاین چیز زیادی نمانده، و بی ایده بودن احساس خوبی نیست...

پابند شدن یا نشدن هم داستانی دارد برای خودش...سر فرصت باید فکر کنم باهات، درخت جان !

/ 0 نظر / 2 بازدید