اولین بار...
ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ آذر ،۱۳۸۸  

بعضی اتفاق ها، هزار بار هم افتاده باشند توی دنیا، باز وقتی می افتند تازه اند برای تو... بعضی اتفاق ها را، خیال میکنی همیشه برای دیگران می افتند... برای خودت که بیفتند، دست و پات را گم میکنی. ممکن است مستاصل باشی یا هیجان زده. در هر حال، حسی ست که خوبست هیچ وقت از یادت نرود. حس بکری ست در نوع خودش...

اینها که گفتم میتواند شامل اتفاقهای خوب باشد یا بد. خوب هاش را، مریم آفرین، تو خوبتر میدانی! مثل به دنیا آمدن کودکت. بدهاش، میتواند از یک تصادف ساده باشد، تا بیمارستان رفتن، تا خدای نکرده مرگ عزیزی. در هر حال، زیاد تکرار نمیشود برای هر کس...



 
ghorbanat elallah
ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸۸  

دلم میخواهد امروز غمگین باشم. به هیچ کس هم ربطی ندارد. قربتا الی ا...



 
شادالو
ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ آذر ،۱۳۸۸  

خدایی جان، سکته می کنم ها... اینطوری که شادم میکنی ظرفیتش را هم بهم بده !

ناتانائیل! در پی آن مباش که در آینده گذشته را بازیابی. تازگی بی همانند هر لحظه را دریاب و شادمانی هایت را تدارک مبین. یا بدان که به جای شادی تدارک یافته شادی دیگری تو را به شگفتی خواهد افکند...

ناتانائیل! هیچ یک از شادی هایت را از پیش آماده مکن...

 



 
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن، و بگو ماهی ها، حوضشان بی آب است...
ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ آذر ،۱۳۸۸  

    سر تا پای صفحه را نگاه کردم، نبود. دیگر فایده ندارد بالا و پایین کشیدن این میله آبی، نیست...

    خیال میکنم نباشد، مگر چه میشود؟! لبهام اما از دو طرف آویزانند !!

خدایی جان، دستت درد نکند. خوب حالی بهم دادی امروز ... از صبح، تا حالا، خودت نگاه کن! چندمیش بود؟!

خداجان،‌ پذیرنده ام کن... به یادم بیاور که همان خواندن "مائده های زمینی" از هر چیزی بهتر است... شکرت. دوستت دارم :* 



 
سه تار
ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ آذر ،۱۳۸۸  

راه رفتن های بی نهایت... شاد شاد... آرام آرام...

شخصیت baby face من... شکلات قلمبه شده توی لپم...خنده تو !

کپه برگ های زرد... پرت شدن میانشان...گام های موسیقیایی و پرواز برگ ها...

نان خریدن تو... تا کردن من...

خداحافظی جالب ناکمان دم پل عابر !

خدایی م متشکرم :*



 
توهم
ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ آذر ،۱۳۸۸  

: نگران نباش ولادیمر! هر اتفاقی که برای ما میافتد خیر است... خدا همیشه با ماست و بهترین ها را برایمان انتخاب میکند...



 
پاییزانه
ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ آبان ،۱۳۸۸  

گام های کوتاه، روی برگ های  سرخ و زرد. کفش های ورزشی ام زیرشان: من عاشق پاییزم...

من: با تمام خودم، تن ها!

خیال می­کنم: توی تنهایی خلوتی هست که هر وجودی آن را بر هم می­زند...

به صفحه بی رنگ گوشی خیره می­شوم: خبری نیست، دلم می­گیرد !



 
انتخابات نمادین توی شیراز
ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ خرداد ،۱۳۸۸  

شیراز را چند وقتی ست جو احمدی نژادی فرا گرفته. دانشگاه علوم پزشکی شیراز یکشنبه ١٠ خرداد انتخابات نمادین برگزار کرد. نتیجه ها اعلام شد: ۵۵% احمدی نژاد. ٣۶% موسوی. ٣% رضایی. بقیه اش کروبی!

 امیدوارم راست باشد که موسوی ای ها انتخابات نمادین را تحریم کرده اند... تازه این مال یک جامعه دانشگاهی بود...



 
اثر پروانه ای
ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ فروردین ،۱۳۸۸  

شدیدا و اکیدا معتقدم پروانه ای دارد یکجا بال بال میزند و تمام زندگی م را تحت تاثیر گذاشته... من به پذیرش عرفانهای غیر مذهبی اعتراف میکنم... تسلیم بالهای یک پروانه... من برای خوب بال زدن پروانه ام دعا میکنم... و  قبول کنم که پروانه ها به نفع ما بال میزنند، اگر ما به ضرر جهان بال نزنیم...به حساسیت آشوبناک نزدیک شدم امروز. خدایی جان مراقبم باش...

 



 
چپ دست!
ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸٧  

این نوشته را یک جایی خواندم، درست توی همین روزها که دستم گیج شد بس که جای موس کامپیوترها را عوض کرد یا موس کامپیوتر کناری را برداشت! خوبست.به دل آدمها مینشیند. لااقل آدمها از نوع ٣ درصدی شان!

 

این که آدم جزء 3% مردم جهان باشه خیلی کیف داره . حس خوبی هم داره . حسی که 97٪ بقیه آدمها نمیتونن اون رو درک کنن !

یکی از آرزوهای ما چپ دستها اینه که یه روز محصولات مخصوص چپ دست ها بسازیم تا به شما 97٪ بگیم که ما چی میکشیم از دست این چاقوهاتون ، این قیچی ها تون ، این دنده ی ماشین ، این دستگیره ی در و پنجره ، این چپ کلیک مسخره تون ، این شماره های کمکی کیبرد که به خودتون حال دادین و گذاشتین زیر دست راستتون ، اون صندلی های تکی تون که باعث می شد ما کتف مون کج بشه ، اون شماره گیرهای قدیمیه تلفن که باید انگشت رو میکردی توش و می چرخوندی ، این کنسرو باز کن هاتون ، این ساعت های مچی که نمیشه با دست چپ کوکش کرد ، اون قلم درشت من دراوردی تون که کلی هم برای خودتون انحناهای خاص خطاطی مخصوص راست دست ها ساختین توش ، اون انبر جوشکاری تون ، اون دکمه ی مسخره دوربین عکاسی که گذاشتینش سمت راست که ما دستمون بلرزه موقع عکس گرفتن ، اون جیب پیراهن مردونتون ، اون در یخچالتون ، اون سازهای موسیقی تون ، اون خط کشتون که شماره هاش میره زیر دست آدم و ... !

اما چیزهایی هست که یک راست دست هرگز نمی فهمد. آن هم حس خوشایندی ست که یک چپ دست دارد ... !