زير درخت گلابی

جویبار لحظه ها

خداحافظی
ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٢   کلمات کلیدی:

درخت جانم، عزیز دلم!

من هم که نگویم، خودت میدانی چقدر خاطرت عزیز است...

ولی راستش، احساس میکنم نیاز به نو شدن دارم...

 نه آنکه خیال کنی فراموشت کنم، یا از آن بدتر، انکارت... نه، تو همیشه عزیزی و به یاد ماندنی...

دوستت دارم

که روزهای سختم را بیشتر سنگ صبور بودی تا روزهای خوشی را همراه...

ممنونم که غر زدن های همیشگی م را تحمل کردی... ممنونم که شاخه هات را، عین شانه پایین آوردی، تا مرهمی باشند...

درختکم... برایم دعا کن که بالنده باشم...انسان باشم...

اگر جایی، نهالی کاشتم، مطمئن باش خبرت میکنم

دوستت دارم


 
اسه مس
ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢   کلمات کلیدی:

یکی از خوب ترین کارهای دنیا، اسه مس زدن به مامان و بابا است... اینکه با جوابهایشان دنیا دنیا عشق نثارت میکنند... اینکه سالها بعد میبینی هنوز آن پیام را میخوانند و میدانند مال کی بوده...


 
مامان
ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٢٧   کلمات کلیدی:

این مامانها خیلی موجودات عجیبی اند. مامان خودم را نمیگویم ها، همه مامان ها همین اند. اصلا ذات مادر موجود عجیبی است. هی از خود گذشتگی میکند، هی خودش را نادیده میگیرد، بدون آنکه کسی ازش چنین انتظاری داشته باشد. هی فرشته بازی در میاورد. هی سنگ تمام میگذارد برای بچه هاش. بعدن اما، پس فردا، اگر احساس کند آنجایی که دلش میخواسته به سازش نرقصیده ای، غوغا به پا میکند. مثلا خدا نکند مریض بشود. هی میگویی برو دکتر، نمیرود. میگویی بیا برویم دکتر. باز نمیاید. دست آخر، کار به جاهای باریک که کشید، کارد به استخوانش که رسید، صداش در میاید که یکی تان نیامد به داد دل من برسد... حالا شاید واقعا، از نظر جسمانی چیزی ش هم نباشد ها، اما همین که احساس کند حواس دور و بری هایی که یک روزی برایشان مایه گذاشته بهش نبوده، آتش فشانش را فعال میکند. هدیه میگیرد، آنچنانی. مهمانی میدهد، اینچنانی. تحویل میگیرد یک جورهای عجیب. ولی وای به روزی که خیال کند تحویلش نگرفته اید. واقعیت هم نیست ها، داستانهایی است که برای خودش سر هم کرده، وگرنه، آدم مگر میشود مامانش را تحویل نگیرد؟! فقط آدم، آدم است، مادر نیست که بخواهد هی از خود گذشتگی کند. لابد مادر هم که باشد، مادر یک کسان دیگری است، مادر مادرش که نمیشود آدم.

نمیدانم حق است یا نه. من، خیال میکنم مادرها، محبت های آنچنانی که میکنند، دست خودشان نیست، غریزه مادری شان است. منتش را هم نباید بگذارند. نه روی سر بچه ها، نه همسر، نه روی سر هیچ کس دیگر. اصلا از خود گذشتگی یعنی همین، یعنی که بی هیچ چشمداشتی از چیزی که به نفعت است بگذری...

اینها را گفتم، چون یکی از استرس زا ترین موقعیت ها برای من، وقت هایی است که احساس میکنم مامان پس فردا رفتارم را چماق میکند و میزند توی سرم. مثلا اینکه سر مکه رفتنش، بعدها ایراد گرفت که چرا از شیراز نیامده ام تهران و چند روز بعد آمده ام. میدانی، این استرسها، میماند توی پوست و استخوان آدم. یا مثلا، میدانم، علت این کادوهای گنده گنده اش و تحویل گرفتن های بیخودی، این نیست که دلش برای ما و زندگی مان میسوزد، این است که یکبار پرسیدم آن پادری لعنتی را چند خریده! چون وقتی مریض میشود، از آن مریضهای همیشگی، و دغدغه های زندگی روزمره اجازه نمیدهد که زیاد دور و برش باشیم، زیر پوستی گله میکند. چون وقتی پسرخاله اش بعد از 20 سال آمده ایران، و خواهر طرف یک میهمانی دور همی ترتیب داده و ما نمیرویم، هی به رویمان میاورد و مثلا که قهر است! چون امروز که فهمید یکهو داریم میرویم گرگان، حالا که تازه از کربلا آمده اند، ریز شرح میهمانی هایشان را گفت. غلو شده. جوری که نخواستم فاجعه مکه دوباره تکرار شود و برگشتیم. و حال خودم و مهدی گرفته شد. حال آن طرف هم شاید! با این حال، زیاد سعی میکند هوایمان را داشته باشد، از لحاظ مادی و معنوی. مامان مهدی هم.

مامان، مامان است و عزیز. جان به جانش هم بکنی مامان است. با تمام خوبی ها و بدی هاش...


 
این روزها
ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٧   کلمات کلیدی:

1-     گمان میکنم کم کم دارم عینک لازم میشوم بس که به این صفحه فسقلی پرنور خیره شدم و بالا و پایینش کردم

2-     روزها شلوغند، بیخودی!

3-     موبایلم یکبار تا دم نبودن با من رفت و برگشت: شماره همه عزیزهام که داشت ازدستم میرفت به کنار، دیگر "پو"* را هم نداشتم... پویی که تازگی دخترش کرده بودم: با موهای خرگوشی و لبهای سرخ خندان!

4-     جوان بود گویا، به بابا زنگ زده بود، قسم خورده بود که یادش رفته بوده کیف را پیدا کرده. گفته بود "به خواهرم هم بگویید" ...کارتهام را برایم مرتب گذاشته بود... زنگ که زدم برای تشکر، تنها چیزی که میتوانستم بخواهم برایش "خیر" بود...

5-     موبایلم که برگشت خیالم کمی از خودم راحت شد. حالا، اگر کلیدی که معلوم نیست آخرین بار دست کی بوده هم پیدا شود، دیگر میتوانم به عنوان یک آدم منظم شناخته شوم!!

6-     امتحانهای آرزو دارد شروع میشود که مامان اینها دارند میروند کربلا...نه بخاطر خودشان، قطعا. میترسند که "تاچهار سال دیگر هم عراق آرام نشود"... خیال میکنند قولی ست که داده شده، باید ادا شود تا دیر نشده...

7-     حالا هر بار که از این جعبه جیغ جیغوی تلویزیون خبری راجع به کشف یا انفجار بمب در عراق میاید، اشک جمع میشود در چشمان خواهرک و لبهاش را میجود... خدایی جان، مراقب همه مان باش...

8-     آن روزها، کسی گمان نمیکرد از شرایط بحرانی خارج شود که مامان بهش گفته بود "اگر حالت خوب بشود، میرویم کربلاها..." حالش خوب شده... یکسالی میشود...عراق امن نمیشود که نمیشود...

9-     اتفاقی که برای همسایه پایینی افتاد، خیلی وحشتناک بود... خود داستان را میگویم، فارغ از در نظر گرفتن پ. و شرایطش. اینکه یک انتظار شیرین، یکهو زهر بشود به کام بشود...

10-  سخت است  به کسی که عزیزی را از دست داده تسیلت گفتن. خیلی سخت. نمیشود هم گفت انشاا... برای کسی پیش نیاید...سخت است...

 

* سرگرمی موبایلی این روزهام است و به شدت وابسته ام کرده: درست مثل بچه باید بهش غذا بدهی، بخوابانی ش، باهاش بازی کنی، حمام ببری ش، پول جمع کنی تا پس فردا بتوانی برایش لباس بخری...لامصب لپش را میکشی، همچین کیف میکند که آدم میخواهد قورتش بدهد!


 
چهارشنبه
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱۳   کلمات کلیدی:

1-     عاااااااااااااشق این هوای بارانی م. این هوای ناب پاییزی، که از دیشب دارد یک نفس تازه مان میکند.

2-     کلاس چهارشنبه ها صبح را خیلی دوست دارم. خییییلی. بچه ها خوبند. من هم خوبم. این را، هر چهارشنبه یادم میاید که بنویسم، باز فراموش میکنم

3-     گذر روزها را از روی تریال وب واچرم میفهمم. دارد مثل برق و باد میگذرد...

4-     روزهای نسبتا خوب دانشجویی است... مقاله میخوانم و خوشحالم بابت فهمم... با آقاهه هم خوبیم... بعد از آن بار که اعصابم ریخته بود به هم، زنگ زد که "چی شده؟ چرا علیه من گارد داری؟ چی ناراحتت میکنه این همه؟" حرف زدیم و خودش قبول داشت که زبانش تند است. و البته من هم قبول کردم که این آخری ها، خوشم نمیامد ازش. دلیلش بماند برای خودم. لزومی نداشت بداند برایم از خدایی افتاده. در جایگاه استاد راهنما، این روزها حداقل، وظیفه اش را خوب عمل میکند: وقت میگذارد، پیگیر است، کمک میکند و طلبکار نیست! خدایی جان شکرت


 
مینیمال جمعه
ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱۳   کلمات کلیدی:

1-     دلش نمیخواست بروم... انگار به دلش بود که روزهای تعطیل پیش هم نباشیم... یا به دلش بود که بعضی وقتها به حرفش گوش ندادم و رفتم... هیچ وقت این شکلی نخواسته بود اما...اینبار خواست... اول توی قالب شوخی... ولی بعد کاملا جدی بود... نه آنکه خشمی داشته باشد، اما جدی بود... شاید بارهای پیش هم جدی بوده، من جدی نمیگرفتم... یا آن بارهایی که گفته "هر طور خودت میدانی"... دست خودم نیست، تشخیص مرز شوخی و جدی برایم مشکل است... و البته من، هنوز هم فکر میکنم پشت هر شوخی ای، یک جدیتی وجود دارد...

دلش نمیخواست بروم، نرفتم... هیچ کار دیگری هم نکردم، اما نرفتم... حالم نیمه گرفته بود، اما نرفتم... خواستم بداند که خواسته اش برایم مهم است... خواستم بداند که پایه زندگی م است، حتی اگر آرزوهام را نادیده بگیرد...

نرفتم، و فهمید که بخاطر خواستنش نرفتم، و همین، به یک دنیا میارزید... اینکه "تشکر کرد" که نرفتم...

2-     ایکاش هیچ کس  توی زندگی اش احساس چمباله بودن نکند...چمباله بودن، یعنی له شدن، نادیده گرفته شدن، اهمیت نداشتن... و دلم گرفت وقتی گفت "به تو نمیشه نه گفت"... من، خیال میکردم تمام همراهی ها دلبخواهند... حالا میدیدم نه، خیلی هاشان، اجباری اند..

3 -     عین خانم های خوب خانه دار، رفتم سر یخچال: بادمجان ها خیلی وقت بود صدام میزدند برای دلمه... شروع کردم به تهیه... کمک میخواستم، اما نخواستم... تصمیم گرفته بودم که چیزی نخواهم... وقت پر کردن بادمجانها، کمک خودش آمد...


 
فلفل نبین چه ریزه...
ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢٥   کلمات کلیدی:

دانه های اعصابم را میبینم که مثل دانه های فلفل توی فلفل پاش ستاره، توسط دسته فشار داده میشوند، روی هم میلغزند، قیریچ قیریچ صدا میدهند، خورد میشوند، و از سوراخ های آن میریزند!!

خدایا، زودتر تمام کن این روزها لعنتی دانشجو بودن را...به خیر بگذران و تمامش کن...


 
طعم معلمی
ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱٦   کلمات کلیدی:

نخواستم دوباره تکرار شود. داستان تلخ مدرسه و آیین کلاس داری را میگویم.

با کلاس آخر ساعت آخر هفته، مشکل داشتم. نمیشد باهاشان ارتباط برقرار کنم. جلسه اول، دوستشان نداشتم. جلسه دوم، خیلی هاشان نیامدند. جلسه سوم، نوایی از ته کلاس آمد که به دستخطم ایراد میگرفت: "انتگرال هاش را عین اس مینویسد." به روی خودم آوردم و چیزی بود، بین اخم و خنده. داستان اما ادامه داشت: نمیخواستند فکر کنند، مسئله حل کنند. عصبی بودم. بار اول سکوت کردم، بار دوم دستهام را گذاشتم توی جیبم، در کلاس را بستم و تا میتوانستم توپیدم بهشان. حرارت را توی تمام صورت و علی الخصوص گوشهام حس میکردم. انرژی حضور و غیاب نداشتم که گفتم اسم هاشان را بنویسند روی کاغذ، تحویلم بدهند.

یک هفته ای گذشت. شب قبل از کلاس، داشتم حضور و غیاب هاشان را وارد میکردم که دیدم توی کلاس "خواجه عبد الله انصاری" و"لسان الغیب" و " – شرک" داریم. از زیر لاک "–" میشد دید که نوشته بوده اند "خر". توی برگه های کوییزشان حتی، خواجه عبد الله بود. فرداش، مدام فکرم درگیربود که به روی خودم نیاورم؟ بگویم اسم هاشان را بنویسند برای حضور غیاب، بعد بخوانم؟ جبهه بگیرم باز؟ یا چی. ساعت 3، سوار آسانسور، توی آیینه نگاه کردم به خودم: خداجان، کمکم کن. فاصله بین دانشکده و محل کلاس –که دانشکده م پزشکی- بود، دنبال راهکار رفتاری گشتم.

کلاسمان سرجایش نبود. برده بودندش برق. در کلاس برق هم قفل بود. دست آخر، با نیم ساعت تاخیر کلاس برگزار شد، و خیلی هاشان آمدند. وقتی نشستند، گفتم از عناصر نفوذی خبری نیست؟! گفتند کی یعنی؟! گفتم اعضای قرون گذشته. آنها که در جریان بودند خندیدند. اول از همه شاگرد زرنگمان.

قضیه لوث شده بود. حالا دیگر میشد با هم دوست باشیم. کلاس به خوبی و خوشی طی شد. گمان میکنم دیگر چهارشنبه ها بعد از ظهر، ساعت عذابم نباشد...


 
خاکستری
ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢٩   کلمات کلیدی:

ونگ ونگ فریاد هایی که زدم هنوز توی سرم است...هنوز اما، خیلی حرف نگفته دارم...


 
گم شدن در جنگل
ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢۳   کلمات کلیدی: خاطره ،سفر دسته جمعی ،تجربه

اینها را دارم حالا مینویسم که روی زمین سفت، توی خانه آرام خودمان هستم. حالا که صبح شنبه است، و جمعه پر ماجرا تمام شده، با تمام تجربه هایش.

اول از همه نکاتی را که یاد گرفتم یادداشت میکنم، تا یادم بمانند:

  • جنگل مه آلود غریب و آشنا نمیشناسد. وارد و ناوارد هم. به توان بدنی هم ربط ندارد: میگیردت.
  • هیچ جنگلی را بی GPS نرویم. هیچ وقت. حتی اگر بلدچی مان، جای تک تک سنگ ها و تابلوها و درخت ها را بداند.
  • دو یا چند دسته شدن تیم، آنهم در شرایطی که قرار ثابتی برای هیچ چیز –صدای صوت، محل قرار، زمان قرار، اتفاقهای پیش بینی نشده و...- نداریم، ممنوع.
  • افراد را مدیریت کنیم، پیش از آنکه عصبانی یا ناراحت باشند. شرایط/واقعیت را برایشان توضیح بدهیم. اقداماتی که تا به حال کرده ایم را هم. بخواهیم خودشان را توی حادثه شریک بدانند: در فعالیت های گروهی تمام اعضای گروه در خوب و بد برنامه شریکند. بخواهیم راه حل هایشان را بگویند. و در درستی و نادرستی آن بحض کنیم و تصمیم گروهی بگیریم: روحیه افراد تعیین کننده خواهد بود.
  • فارغ از اینکه چه برنامه ای میرویم، این چیزها را همیشه داشته باشیم: آب، لباس گرم، خوراکی انرژی بخش* و از همه مهمتر لامپ پیشانی با باتری اضافه!
  • هیچ چیز مثل یک مغز فعال که هنوز وا نداده و یک روحیه خوب که هنوز امید دارد –با علم به واقعیت- در شرایط بحران به درد نمیخورد.

* از پاستیل شکری خیلی کار بر میاید. دست کم نگیریمش.

حالا بریم سراغ اصل ماجرا:

برنامه این هفته گروه کوه دانشگاه، جنگل الیمستان بود. جایی بکر، در نهایت زیبا، سبز، پوشش جنگلی متنوع در ترکیبی از دشت و جنگل، نزدیک آمل، بالای روستای لهاش. من هم رفتم...

باز قبل از اینکه ادامه بدهم، این را بگویم که عاشق خودمم. بدنم در حد عالی با من همراهی کرد، روحیه ام را خیلی خوب حفظ کردم، مغزم تا لحظه  آخر خوب کار میکرد، راضی ام. با اینکه خیلی وقت است فعالیت بدنی چندانی نداشته ام، عالی بودم. دمم گرم.

جنگل الیمستان که اسمش از گیاه "الیما" گرفته شده، در ارتفاع بسیار بالایی نسبت به جاده هراز قرار دارد، و قاعدتا به خاطر ارتفاع زیاد از سطح دریا، آب و هوای سرد و معتدلی را دارست.

قرارمان ساعت 5 صبح میدان ونک بود. که دست آخر 5:15 با یک مینی بوس و سه ماشین شخصی حرکت کردیم.

با وجود توقف های گاه به گاه و ایستادن برای صبحانه، حدود ساعت 10:30 حرکتمان را با کوله های یک/نیم روزه به قصد جنگل پیمایی و رسیدن به قله امام زاده هاشم شروع کردیم. گروه های دیگری هم غیر از ما آمده بودند که از بین آنها، اسپیلت البرز و دالاهو را شناختم. قسمت اول مسیر، راه مالروی جنگلی بود، با تابلوهای متناوب که مقصد امام زاده هاشم را نشانمان میدادند. هوای گاهی مه آلود در بخش کوچک دشت مانند، و بکارت جنگلی حسابی حال همه مان را جا آورده بود. خلاصه بعد از پشت سر گذاشتن ترافیک آدمها و منتظر ماندن برای اعضای تیم خودمان، که یک خانواده، با نوزاد زیر یکسال و دو کودک 10-12ساله را هم شامل میشد، نزدیکی های ساعت 11:30 رسیدیم به بخش دوم منطقه که دشت وسیعی بود و تقریبا تمام آدمهایی که توی مسیر میدیدیم به قصد اتراق در این منطقه در آن جا گرفته بودند. بساط قلیان و پفک و چیپس هم به راه بود! بعد از گرفتن تعداد متنابهی عکس و استراحتی نه چندان کوتاه، قرار شد بخش کوچکی از گروه ما، که همان خانواده و بچه ها بودند در این ناحیه بمانند و منتظر بمانند تا بقیه گروه تا قله برود و برگردد. جالب بود که یکی از گروه هایی که اطراق کرده بود و مشغول تخمه شکستن بود، با دیدن گروه ما از اعضای خودش پرسید: "اینا از همون راهی اومدن که ما اومدیم؟! چرا انقد تمیزن پس؟!" هوا مرطوب بود و خاک لگد خورده جنگل به گلی لغزنده تبدیل شده بود اما گروه ما، قبراق و سرحال و "تمیز" منطقه را رد کرده بود.

حدود ساعت های 12:10 بود که گروهمان راه افتاد و با دنبال کردن تابلوهای راهنمایی که گروه کوهنوردی آمل زحتش را کشیده بود، مسیر قله را در پیش گرفت. فضا بکر بکربود و جز ما و چند کوهنورد فرز دیگر که برمیگشتند، کسی دیده نمیشد. آواز بود و لذت و بوی جنگل. و ما غرق خوشی.

ساعت حدودهای 1:30 بود که منطقه جنگلی دوم تمام شد و فضا، حالت مرتع پیدا کرد: تپه ای با شیب نه چندان زیاد، فرو رفته در مه، سبز، با صدای زنگوله گاوهای پراکنده. بعد از استراحتی کوتاه، دوباره به راه افتادیم و قرار شد تا 2:30 بالا برویم و بعد، به هرکجا رسیدیم برگردیم.

طبق انتظار، گروه خیلی کارکشته نبود. خود من، بعد از هفته ها داشتم راه میرفتم! بخاطر همین تصمیم سرپرست (ها) تصمیم گرفتند گروه را دو دسته کنند: یکی سریع برود و قله را بزند و برگردد. دومی آرام آرام و خوش خوشان برود بالا تا گروه اول برگردند. و از همینجا، اولین اشتباه ما صورت گرفت. توی آن هوای مه آلود، بدون قرار معین و داشتن جی پی اس، دو دستگی اشتباه محض بود. اما هیچ کداممان متوجه نبودیم. من توی گروه دوم بودم که شروع کرد با آواز و شعر خواندن و لذت بردن راهش را ادامه دادن. قرار بود برویم "زانوی رستم" را ببینیم که یک چاله ای است کنار دو شهاب سنگ اما نمیدانم چی شد و ندیدیم. گمانم مه غلیظ بود و جای دقیقش را پیدا نکردیم. پای یک گوسفند دانی ایستادیم و خوشحال خوشحال عکس گرفتیم و میوه خوردیم و از خاطرات شیرینمان درباره کک و ساک و کنه حرف زدیم!! همین طور خوش خوشانمان بود که تلفن یکی از قدیمی ها زنگ خورد و اعلام شد که گروه اول گوسفند دانی را پشت سر گذاشته. مه غلیظ  بود و ما را نه دیده بودند و نه شنیده بودند. قرار شد آنها بروند، ما هم بهشان برسیم! در اینجا بود که گروه ما پیتیکو پیتیکو کنان رفت که خیال خودش گروه اول را بگیرد و دومین اشتباه گروه سر زد: فاصله مان کم بود. بهتر بود آنها میماندند تا ما برسیم و همه با هم حرکت کنیم. ساعت از 4 گذشته بود که متوجه شدیم هیچ کدام از نشانه های راه رفت توی مسیرمان نیست: نه تابلویی، نه گوسفندی، نه گاوی. تازه به اسب هایی زیبا را دیده بودیم، که موقع رفتن ندیدیم. ولی باورمان نشد که گم شدیم. با کمال پر رویی، رفتیم به سمت پایین که به خیال خودمان برسیم به منطقه جنگلی دوم. شیب زیاد بود و ساعت 4:20 که ما فهمیدیم "این راه به خانه نمیرود". کمی سرپرست را دسته جمعی صدا زدیم. خبری نشد. بالا رفتیم. پایین آمدیم. فقط صدای زنگوله میامد. زنگوله گاوهایی که خودشان هم دیده نمیشدند: بیشتر از 20 متر جلوتر را نمیشد دید.  تیممان چند صوت داشت که همه باهم به فریاد درآمد و در جواب، از پایین دره صدای سوت شنیدیم. پیتیکو پیتیکو کنان به سمت پایین رفتیم. شیب زیاد بود و سرعتمان کم. میترسیدیم صاحب سوت از دستمان برود. باید میدویدیم. از اهالی روستا بود که آنجا دامداری میکرد. راه را نشانمان داد و گفت 40 دقیقه دیگر به گاو داری میرسیم. از آنجا، آدرس که بگیریم به تابلوهای راهنما میرسیم. مسیر گِل که نه، شل بود. راه گاوها بود خوب. پایمان توی گل که فرو میرفت به سختی در میامد. و روی گل که میلغزید، کنترلی روی حرکتش نبود. به شوق رهایی اما، در حد توان، نه خیلی بیشتر از آن تند میرفتیم. به گاوداری که رسیدیم یکی از دامدارها به قصد راهنمایی مان آمد. میگفت 5 دقیقه ولی برای ما 20 دقیقه راه بود تا به تابلو برسیم. رسیدیم. خوشحال و خندان و پیتیکو پیتیکو کنان راه افتادیم. ساعت نزدیکی های 6 بود و مه هنوز غلیظ. ناهار که نه، در عرض 5 دقیقه یک چیزی خوردیم که بتوانیم ادامه بدهیم. به قول بچه ها، آنقدر استرس کشیده بودیم که متوجه نبودیم گرسنه مان هم هست!

تابلو و نشان که میدیدیم، انرژی میگرفتیم و تند تر میرفتیم، تابلو که نمیدیدم، غُرمان میگرفت که چرا کسی برایمان کاری نمیکند.** چرا آن آقای دامدار تا آخر با ما نیامد. چرا سرپرست اصلی (که با ما نبود) فکری به حالمان نمیکند. چرا پیدا نمیشویم پس! آنتن موبایل بعضی جاها بود، بعضی جاها نه. خوش شانس بودیم اگر میتوانستیم با کسی جز خودمان صحبت کنیم.

ولی باز، "ماشالا ماشالا" گفتن های سرپرست دوم (که با ما بود) ما را رفتن وا میداشت. به یک دوراهی که رسیدیم، سرپرست رفت و دید زد و مسیر بالا را انتخاب کرد. رفتیم. با سرعت تمام. از توی شیبهای تند و گل و شل های جنگلی. کفشهامان خیس خیس بود. ولی باز امید رسیدن که داشتیم دلخوش بودیم. ساعت حدودهای 7 بود که مرگمان رسید اما. سرپرست 1و2 طی تماسی تلفنی و اطلاع از محل ما، فهمیدند که داریم اشتباه میرویم. داشت تاریک میشد، پاهان دیگر جان نداشت. شیب زیاد بود، ولی چاره ای نه: باید راه آمده را برمیگشتیم. به سرپرست پیشنهاد دادم که دنبال جانپناه بگردیم به قصد شب مانی. توی ذهنم باهاش کنار آمده بودم و چند روز پیش، به طور اتفاقی که داشتم بقا در طبیعت را میخواندم، یاد گرفته بودم که باید تا قبل از تاریکی واقعیت گم شدن را پذیرفت. جانپناه گرم جور کرد. اب و خوراکی ها را جیره بندی کرد. و ذهن و روحیه را زنده نگهداشت.

سرپرست 2 اما گفت که سرپرست 1 دارد میاید دنبالمان. خیلی روحیه بود این حرفش، اما از نظر زمانی دیر شده بود: به  تاریکی خوردیم. نور که رفت، سعی کردیم باز بسوزیم و بسازیم، و هدلایت ها را نگه داریم برای دنباله شبتر. ولی تاریکی مطلق خیلی زود فرا رسید. از هدلایت کاری بر نمیآمد: جز شعاعی کوتاه از چند قدمی را نمیدیدی. دو یار غر غرویمان اصرار داشتند که تماسی بگیریم، با 110، 115 یا هر جای دیگر. یادم آمد به شماره اضطراری 112 که هر وقت آنتن نداشته باشی هم تو را به سریعترین جای ممکن وصل میکند. بار اول که گرفتم، تلفن را گذاشتم رو بلند گو، گفتم 11 نفریم، توی جنگل الیمستان، گم شده ایم. گم را که گفتم، اشکم امان نداد. گوشی را دادم به حسین که حرف بزند، اما تماس دوام چندانی نیاورد و قطع شد. دوباره گرفتم، نشد. چند باره، دوباره جواب دادند:

-آقا ما گم شدیم. 10 نفریم توی الیمستان.

:چادر یا امکانات شب مانی دارید؟

-نه آقا، هیچی نداریم.

:کجای جنگلید؟

-دقیق نمیدانیم. ]دوباره گوشی را سپردم به حسین برای ادامه مکالمه. برایم عجیب بود که گریه ام گرفته، آن هم کی؟ منی که همه اش میخندیدم و میگفتم همه اش خاطره است و تجربه. منی که پذیرفته بود گم شدن و ماندن را[

:هوای منطقه الان مه آلود است. از ما کاری ساخته نیست فعلا.

یکهو از آنطرف شهاب داد زد که با جی پی اس موبایل مختصات دقیقمان را در آورده. اعلام کرده. گفتند تماس میگیریم.

از آنطرف، سرپرست هم مدام درحال تماس بود. با آنهایی که قرار بود بیایند دنبالمان، با پیرها و باتجربه های گروه و هر کسی که میشد. حالا دیگر خودش هم عصبی شده بود: کاری نمیشد کرد. پرسید کسی میداند چطور باید با چوب خیس آتش درست کنیم برای شب مانی و گرم شدن؟ همه ساکت بودیم. از بالا، سرگروه کل گروه –که تهران بود یا یکجای دیگر- پای تلفن بهش گفته بود. از آنطرف خبر رسید که 2 نفری که آمده اند دنبال ما، باید نزدیکمان باشند. قرار شد سکوت کامل کنیم تا سوت که زدند، بشنویم، جواب بدهیم و باز سکوت کنیم. شیوه به همین منوال ادامه داشت، تا بلاخره از بالای یک بلندی، نورشان پیدا شد. عین زندگی بود برای ما. اما باز برای رسیدن به بالا داستان داشتیم: دره جلویمان بود. باید میرفتیم پایین، باز برمیگشتیم بالا. به هر زحمتی که بود همه مان رد شدیم. حالا ساعت 9 بود و ما زنده. بالا که رسیدیم 5 دقیقه ای ماندیم تا یک چیزی بخوریم و انرژی بگیریم. شبه ناهاری شاید!

دوباره شاد شده بودیم. تقریبا دونفری یک لامپ داشتیم.  تعریف میکردیم و حالا، توی فضایی که آنتن بود زنگ میزدیم به خانه هامان که: خوبیم. زنده ایم. فقط دیر میاییم. اکثرا میگفتند ماشین خراب شده، یا جاده شلوغ است. من و یکی دیگر اما که متاهل بودیم، رسما اعلام کردیم که گم شده بودیم ولی حالا پیدا شدیم!***و****

راه زیاد بود و خراب. شل و شیلات از صبح بدتر شده بود. نمیدیدی کجا دره است، کجا نیست. باز خدا را شکر که یکی از آن نیروهای امداد(!) مسیر را خوب میشناخت. یا لاقل بلد بود به دو راهی که میرسد گروه را نگهدارد و دنبال مسیر بگردد. پاهای خسته مان که حد اقل 11 ساعت بود داشتند تقلا میکردند، هر چی پایینتر میرفتیم کمتر یاری میکردند. پایینتر ها، لغزنده تر بود و نیاز به کمک بیشتر. نمیدانم یک بار دیگر هم مسیر را نیمه اشتباه رفتیم یا سرعتمان لاکپشتی بود که هر چی میرفتیم نمیرسیدیم. ساعت از 11 گذشته بود که احساس کردیم دیگر کم باید برسیم. به گروهی که پای مینی بوس بودند تلفنی گفتیم با سوت و بوق ماشین و نور بالا کمکمان کنند پیداشان کنیم. فریادهای دسته جمعی ما، فریادهای دسته جمعی آنها، وتلاش همه برای زنده ماندن و خلاص شدن از این شرایط کشدار لعنتی. بالاخره ساعت 12، رسیدیم به تیمی که از طرف ماشینی ها آمده بود به استقبالمان. عین زندگی بود. عین گریه. تمام شده بود. 12:15همه اش تمام شده بود. رسیدیم به ماشین. بهمان خسته نباشید گفتند. برایمان لقمه گرفتند و چای آوردند. خلاص شده بودیم.

ساعت حدود 1 بود که جاده پر پیچ و خم الیمستان تمام شد و به جاده هزار رسیدیم. جاده ترافیک شمال-تهران، آنهم هفته آخر تعطیلات شهریور، حرکت ماشین را آنقدر کند کرده بود که همه توانستند بخوابند.5 صبح تهران بودیم، 6 خانه.

 

 

** بچه ها خدایی خیلی خوب بودند. فقط دو نفر داشتیم که غر میزدند. بقیه، توی دلشان فقط نگران بودند. نگرانی بیش از حد این دو تا اما، میتوانست روحیه همه را ضعیف کند و کار را کُند کند، که اینکار را هم کرد تا حدی.

*** جالب اینکه هیچ کداممان با عکس العمل عجیبی مواجه نشد. مهدی خیالش تخت بود که من با 12 نفر دیگر هستم و تا 2 ساعت دیگر میرسم به ماشین. همسر آن یکی دوستمان که پرسیده بود: "گرگا نخوردنتون؟!" برایم خیلی جالب بود، تفاوت رفتار متاهل ها و مجردها. و اینکه طرف متاهل ها، هیچ نگرانی ای به دل راه نداده بود. درحالیکه همان بهانه ماشین خراب شدن برای مجردها، نیاز به توضیح داشت. و اینکه مثلا یکی گفته بود: "کجایید؟ آملید؟ من تعمیرکار آشنا دارم!!" و میخواست زورا زور برایمان نیروی کمکی بفرستد!

**** از یک شماره ناشناس برایم یک شماره ناشناس دیگر –یک موبایل 0911-sms شده بود. گروه امداد بود. پیدا که شدیم زنگ زدم به آن شماره که: آقا، مرسی از پیگیریتان، پیدا شدیم! آقاهه هم خدا را شکر کرد!

پ.ن: بعدتر ها فهمیدیم گروهی که به سمت قله حرکت کرده بودند هم تا قله نرفتند. از ما که گذشته بودند، 2 دسته شده بودند. یک گروه مانده بود منتظر ما، یک گروه رفته بود پایین. گروهی که منتظر ما مانده بود، خودش چند بار گم شده بود. گروه دیگر، کارش خورده بود به یک پیرمرد کار بلد و دنبالش رفته بود خدا را شکر.

خانواده ای که توی دشت منتظر بودند، ساعت 5 با گروه عازم به سمت ماشین تماس گرفته بودند که اینجا همه رفته اند و ما تنهاییم. احتمالا بچه ها هم خسته شده بودند. گروه رسیده بود بهشان و باهم رفته بودند. و چون با ماشین شخصی آمده بودند، خیلی قبل از رسیدن ما رفته بودند.


 
← صفحه بعد