زير درخت گلابی

جویبار لحظه ها

 
ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٤   کلمات کلیدی:

دلم برای تمامشان میسوزد...

تمام م. ها...

نه آنقدر که باید مهربانند... نه آنقدر که میخواهی و میخواهن دوست داشتنی!

دلم برای تمام آنهایی که با بغض به همه چیز نگاه میکنند میسوزد... برای آنهایی که هر حرکتی را حمله به خود میدانند... همانهایی که خیال میکنند عالم و آدم باهاشان دشمنند و قصد توهین دارند... انهایی که حتی هدیه را نارنجک میبینند... آنهایی که میخواهند داشته باشند،‌اما ندارند... هیچ کس را، حتی خودشان ... آنهایی که پیام هدیه را دریافت نمیکنند، شاید چون وقت نثار کردن، پیامی توی هدیه شان نیست... یا شاید هست، نیشی به جای نوش!

×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

خداجان، حالشان را خوب کن... و من را از بنده های این چنینت قرار نده...


 
جنگ یک روزنه با خواهش نور...
ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٢   کلمات کلیدی:

...جنگ خونین انار و دندان.

جنگ پیشانی با سردی مهر.

...حمله باد به معراج حباب صابون.

حمله لشگر پروانه به برنامه " دفع آفات".

...فتح یک باغ به دست یک سار.

فتح یک کوچه به دست دو سلام.

فتح یک عید به دست دو عروسک یک توپ...

...

یاد من باشد کاری نکنم ، که به قانون زمین بر بخورد.

-سهراب عزیز


 
از هر گلی...
ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٩   کلمات کلیدی:

-دارد باران میبارد...باران نه، رگبار است...

-دیشب محمد رضای ام کی را آن لاین دیدم و کلی یاد بچه های کهریزک بودم. شاید برای همین است که امروز چشمم خورد به خانه علم دروازه غار و جمعیت اما علی و  سایت اخبارNGOها. چندوقتی هست که گمان میکنم دارم امتحان میشوم.محک میخورم: چند مرده حلاجم؟ چقدر حرفم و چقدر عمل. از همان روزی که قلک سمر به دستم رسید و همان 5 شنبه ای که قرار شد دیگر به مدرسه نروم و همان فوری برای همکاری با سمر دعوت شدم. و هنوز جواب نداده ام البته!!

خدایی جان کمک کن که طبل نباشم. کمک کن که عزمم جزم باشد. توی همه چی. خدا جان، رضایت را به دلم میهمان کن. و شادی را. و شاد کردن را.

-داشتم با خودم فکر میکردم این حس نارضایتی، چند وقتی هست که اعصاب خودم و مهدی را به هم ریخته. بیشتر حس دوکانگی ست البته: یک لحظه خوب، یک لحظه آتشفشانی. خدایی جان، دلم را آرام کن. نمیخواهم از کسی یا چیزی کینه داشته باشم...

- باید به وظایفم خوبتر عمل کنم: اعتماد به نفسم شدیدا خورده توی سرش. چنننننند وقت است...

خدایی م، بدون تو هیچم...باش... و کمکم کن...


 
متعادل کننده خودکار!!
ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٠   کلمات کلیدی:

... مثل وقتی که سرماخوردی و عاشق تمام چیزهای سرخ کردنی میشوی!

... مثل وقتی یرقان داری و عاق کشک میشوی ومتنفر از عسل !

... مثل وقتی امتحان داری و هوس سینما و سفر میزند به سرت!

... مثل وقتی توی قحطی گیر کرده ای و دلت خرج کردن میخواهد!

بی دلیل، برعکس همیشه!!

من عااااااااااااااااااااااااااااااااشق خودمم >D:<


 
خراب
ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۸   کلمات کلیدی:

رو به راه نبودن، دو بار توی هفته، کمی زیاد است. آن هم درست وقتی انتظار خوش بودن داری.

کاش مهم نبودی. آن وقت مهم نبود...

یا آن یکشنبه، کاش دوست نداشتم با تو خوش باشم. کاش نمیخواستم همه چیز به کام هر دوی مان باشد...

کاش اینها را میفهمیدی...


 
:-|
ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٩   کلمات کلیدی:

...دلتنگ نیستم...

خدا برای آدم جز خیر پیش نمی آورد... حتما خیر بوده...

و من برای بنده هاش جز خیر نمی خواهم...

هر چند که به "خرید درمانی" رو آوردم... اما دلتنگ نیستم... حتی از حرفهایی که قرار است پشت سرم بزنند... من دعایشان میکنم که - اگر میزنند - خدا دلشان را پاک کند...

خدا برای آذدم جز خیر نمیخواهد... الهی شکر...


 
دست خودم نیست...
ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٠   کلمات کلیدی:

دست خودم نیست: همین که یادم میاید بعضی آدمها وجود دارند ناراحت میشوم. و ناراحتی م، چون راه بروز ندارد، میزند به اعصاب خوردی. دست خودم نیست، دست تو هم نیست، دست آن دیگری هم شاید نباشد، حتما نیست×؛ ولی من میریزم به هم. یادم میاید به بعضی چیزها که نباید. بعد بعضی چیزها که هیچ وقت به چیزهای نداشته ام هم نبودند برایم مهم میشوند: میشوم یکی عییییین همانها* که بدم میامده همیشه، اما خوب میدانی، دست خودم نیست ...

*پی نوشت: هیچ همانهای خاصی منظورم نیست بخدا.

×پی نوشت2: کینه به دل دارم به گمانم. یک روزی یک کاری کرده که نباید-چیزی گفته که نباید. شاید هم "م" نباید به من میگفت...

**یکهو به مغزم میزند که ما، همه دیکتاتوریم: برنمیتابیم چیزی جز آنچه برای خودمان ارزش باشد. چه از طرف "م" باشد چه "م" و این "م"ها هیچ ربطی به هم ندارند !! به ان "م" بالایی هم!! (و مهدی و مامان هم نیستند!!)

***خدایی جان کمک میکنی آدم باشم؟ آرزوهای موقتم را میدانی برآورده شان میکنی؟!! (1-آزمون جامع. 2-معلم. 3- عباسی 4-پروپوزال. 5-آآآآآآآآآآآآآآآآآآدم)


 
روزانه
ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٠   کلمات کلیدی:

آدم وقتی کار سرش ریخته باشد تند تند همه اش را انجام میدهد میرود پی کارش. وقتی تمام وقتش را بگذارد برای یک کار - و تقریبا مطمئن باشد که میرسد، یا بخواهد عین همیشه دقیقه نودی عمل کند- میشود مثل این روزهای من. از هفته بعد دوباره میروم دانشگاه شاید یک چیز مثبتی بخورم!!


 
چندگانه
ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٥   کلمات کلیدی:

- شدیدا خوابالو شده ام. شاید هم خواب آلود. و این گویا یک مرض همه گیر شده تازگی.

- داستان طنز دزدی ایتالو کالوینو را تازه خواندم و حالا میفهمم، "ما، همه دزدیم..." و این شاید برای حفظ توازن زندگی لازم باشد!!

- تلفن که زد گفتم هر چی هست بگو. گفت بگویم؟ اصرار کردم که بگو. وقتی گفت خیلی خونسرد بودم. پیش خودم خیال کردم " آنکه جسابش پاک...." و مدام مرور میکردم که "من نیازی به نمایش ندارم" تا سر شب اما حالم گرفته بود. امروز -که فردایش هست- هم.

- دارم فکر میکنم چقدر حاضرم بپذیرم که نباشد؟! باور میکنم که شعار است که میپذیرم. به هر دلیل...

- جزو فرهنگمان است یا حیایمان، نمیدانم. آنجا که باید حرف نمیزنیم. آنجا که نباید میزنیم. همه مان هم همینیم. همه جا هم همینیم.

- یک کتابی گرفتم از شهر کتاب مال انتشارات جیجون به نام "عمرما کوتاه نیست. ما کوتاهی میکنیم" به امید اینکه نکات مدیریت زمانی داشته باشد. میبینم پر است از این ایمیل های فورواردی!!

- میخواهم به قول فاطی "مثبت" نگاه کنم. به همه چیز. حتی به کتابی که گفتم!!


 
خدابیاورز
ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٧   کلمات کلیدی:

همین چند لحظه پیش فهمیدم: "خدا بیامرز خدا بیامرز شده". نزدیک یکسال است. و من تازه فهمیدم.. و امشب شب جمعه است: حسن خان، حسن خدابیامرز، خدایت بیامرزد...

پ.ن/

1. خودش رفت. وبلاگش را چکار داشتند...

2. یادم هست که لینک وبلاگش را خیلی جاها دیده بودم، اما نمیدانستم این همه هوا خواه دارد. مردن اینطوری را دوست دارم: عزیز باشی. و رفتنت بدون انکه آزار دهنده باشد، غمی به راه بیندازد. یک جور غم همه گیر و منتظر..


 
← صفحه بعد