شنبه ظهر، توی مترو، پای تلفن با فائزه، در حال غر زدن و غر شنیدن:
-ولش کن. خره.
: آره. خره
-همه آدما خرن اصلن
: آره. همه شون. آخه آدم بعضی وقتا حس میکنه خودشم هست.
-دقیقا امروز صبح داشتم فکر میکردم به این چند روز گذشته: چارشنبه، پنج شنبه، اینم از جمعه و شنبه ای که از بهارش پیداس... نمیشه که همه مشکل داشته باشن. لابد خودم یه مرگمه...
{صدای حنده دو طرف}
... انگار بدی دنیا را به خوبی خودشان بخشیده اند...شاید هم دنیا بدیشان را بخشیده باشد، به خوبی خودش...
______
... امروز صبح خسرو شکیبایی داشت با آن صدای دلنشینش توی گوشم میگفت:
"نیاویزیم
نه به بند گریز
نه به دامان پناه
نشتابیم
نه به سمت روشن نزدیک
نه به سوی مبهم دور
سایبان آرامش ما، ماییم."*
(سهراب سپهری عزیز)
و البته پیشتر داریوش توی گوشم زمزمه میکرد:
" از زمزمه دلتنگیم از همهمه بیزاریم
نه طاقت خاموشی نه میل سخن داریم
آغاز پریشانی ست، ر وسوی چه بگریزیم
هنگامه حیرانی ست، خود را به که بسپاریم
...
دردا که هدر دادیم آن ذات گرامی را
تیغییم و نمیباریم، ابریم و نمیباریم..."