زير درخت گلابی

جویبار لحظه ها

خراب
ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۸   کلمات کلیدی:

رو به راه نبودن، دو بار توی هفته، کمی زیاد است. آن هم درست وقتی انتظار خوش بودن داری.

کاش مهم نبودی. آن وقت مهم نبود...

یا آن یکشنبه، کاش دوست نداشتم با تو خوش باشم. کاش نمیخواستم همه چیز به کام هر دوی مان باشد...

کاش اینها را میفهمیدی...


 
:-|
ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٩   کلمات کلیدی:

...دلتنگ نیستم...

خدا برای آدم جز خیر پیش نمی آورد... حتما خیر بوده...

و من برای بنده هاش جز خیر نمی خواهم...

هر چند که به "خرید درمانی" رو آوردم... اما دلتنگ نیستم... حتی از حرفهایی که قرار است پشت سرم بزنند... من دعایشان میکنم که - اگر میزنند - خدا دلشان را پاک کند...

خدا برای آذدم جز خیر نمیخواهد... الهی شکر...


 
دست خودم نیست...
ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٠   کلمات کلیدی:

دست خودم نیست: همین که یادم میاید بعضی آدمها وجود دارند ناراحت میشوم. و ناراحتی م، چون راه بروز ندارد، میزند به اعصاب خوردی. دست خودم نیست، دست تو هم نیست، دست آن دیگری هم شاید نباشد، حتما نیست×؛ ولی من میریزم به هم. یادم میاید به بعضی چیزها که نباید. بعد بعضی چیزها که هیچ وقت به چیزهای نداشته ام هم نبودند برایم مهم میشوند: میشوم یکی عییییین همانها* که بدم میامده همیشه، اما خوب میدانی، دست خودم نیست ...

*پی نوشت: هیچ همانهای خاصی منظورم نیست بخدا.

×پی نوشت2: کینه به دل دارم به گمانم. یک روزی یک کاری کرده که نباید-چیزی گفته که نباید. شاید هم "م" نباید به من میگفت...

**یکهو به مغزم میزند که ما، همه دیکتاتوریم: برنمیتابیم چیزی جز آنچه برای خودمان ارزش باشد. چه از طرف "م" باشد چه "م" و این "م"ها هیچ ربطی به هم ندارند !! به ان "م" بالایی هم!! (و مهدی و مامان هم نیستند!!)

***خدایی جان کمک میکنی آدم باشم؟ آرزوهای موقتم را میدانی برآورده شان میکنی؟!! (1-آزمون جامع. 2-معلم. 3- عباسی 4-پروپوزال. 5-آآآآآآآآآآآآآآآآآآدم)


 
روزانه
ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٠   کلمات کلیدی:

آدم وقتی کار سرش ریخته باشد تند تند همه اش را انجام میدهد میرود پی کارش. وقتی تمام وقتش را بگذارد برای یک کار - و تقریبا مطمئن باشد که میرسد، یا بخواهد عین همیشه دقیقه نودی عمل کند- میشود مثل این روزهای من. از هفته بعد دوباره میروم دانشگاه شاید یک چیز مثبتی بخورم!!


 
چندگانه
ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٥   کلمات کلیدی:

- شدیدا خوابالو شده ام. شاید هم خواب آلود. و این گویا یک مرض همه گیر شده تازگی.

- داستان طنز دزدی ایتالو کالوینو را تازه خواندم و حالا میفهمم، "ما، همه دزدیم..." و این شاید برای حفظ توازن زندگی لازم باشد!!

- تلفن که زد گفتم هر چی هست بگو. گفت بگویم؟ اصرار کردم که بگو. وقتی گفت خیلی خونسرد بودم. پیش خودم خیال کردم " آنکه جسابش پاک...." و مدام مرور میکردم که "من نیازی به نمایش ندارم" تا سر شب اما حالم گرفته بود. امروز -که فردایش هست- هم.

- دارم فکر میکنم چقدر حاضرم بپذیرم که نباشد؟! باور میکنم که شعار است که میپذیرم. به هر دلیل...

- جزو فرهنگمان است یا حیایمان، نمیدانم. آنجا که باید حرف نمیزنیم. آنجا که نباید میزنیم. همه مان هم همینیم. همه جا هم همینیم.

- یک کتابی گرفتم از شهر کتاب مال انتشارات جیجون به نام "عمرما کوتاه نیست. ما کوتاهی میکنیم" به امید اینکه نکات مدیریت زمانی داشته باشد. میبینم پر است از این ایمیل های فورواردی!!

- میخواهم به قول فاطی "مثبت" نگاه کنم. به همه چیز. حتی به کتابی که گفتم!!


 
خدابیاورز
ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٧   کلمات کلیدی:

همین چند لحظه پیش فهمیدم: "خدا بیامرز خدا بیامرز شده". نزدیک یکسال است. و من تازه فهمیدم.. و امشب شب جمعه است: حسن خان، حسن خدابیامرز، خدایت بیامرزد...

پ.ن/

1. خودش رفت. وبلاگش را چکار داشتند...

2. یادم هست که لینک وبلاگش را خیلی جاها دیده بودم، اما نمیدانستم این همه هوا خواه دارد. مردن اینطوری را دوست دارم: عزیز باشی. و رفتنت بدون انکه آزار دهنده باشد، غمی به راه بیندازد. یک جور غم همه گیر و منتظر..


 
و اینک سکوت...
ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٧   کلمات کلیدی:

پنجشنبه است که تو نیستی و توی خانه تنهام. صفحه وبلاگ حسین نوروزی با آن آهنگ پر درد خواستنی باز است. نه که بخوانم، میشنوم. شعرها و عکس های حسین پناهی را میبینم و میخوانم، و لیوان سفالی گلدار بوی قهوه میدهد با آن بخار مطبوع روی صورتم. احساس خوب خلا دارم. توی فکرم هیچ چیز نیست، جز یک درد مبهم دوست داشتنی. یک سادگی ناب ناب. بی خیال تمام کارها و بایدهای روزگار. و فکر میکنم، من چقققققققققققققققدر خوشبختم...

__________________

زیباترین شعر دنیا
آب آب
بابا آب
بابا آب
آ ا

(حسین پناهی)


 
2012
ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٥   کلمات کلیدی:

تقریبا یک روز و نیم از وقت عزیزم را گذاشتم برای این خواندن ها...اولین بار از نگین شنیدم. زیاد خواندم. همه اش فارسی بود البته. و جز از وبلاگ ها و خبر گزاری ها نبود. هر کسی به زعم خودش. بعضی ها از قول ناسا رد کرده بودند. بعضی ها تایید. بعضی ها با قران رد کرده بودند، بعضی ها با همان تایید. بعضی ها با حدیث. به گمان من اما:

پایان دنیا باشد یا نباشد، چه فرقی دارد...کاش آدم وار زندگی کنیم... و از زندگی لذت ببریم بدون آنکه اسباب ناراحتی کسی -یا چیزی- را به وجود بیاوریم... کاش به وظیفه هامان عمل کنیم...هر چی که هست... و رضایتمند زندگی کنیم: چه از نظر خودمان، خدایمان یا خلق خدایمان... همین

خدایی جان: اهدنا الصراه المستقیم...


 
رفت...
ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٤   کلمات کلیدی:

تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن

و بگو ماهی ها

حوضشان بی آب است...

"برق از پولک ما رفت که رفت..."


 
ما
ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٥   کلمات کلیدی:

شنبه ظهر، توی مترو، پای تلفن با فائزه، در حال غر زدن و غر شنیدن:

-ولش کن. خره.

: آره. خره

-همه آدما خرن اصلن

: آره. همه شون. آخه آدم بعضی وقتا حس میکنه خودشم هست.

-دقیقا امروز صبح داشتم فکر میکردم به این چند روز گذشته: چارشنبه، پنج شنبه، اینم از جمعه و شنبه ای که از بهارش پیداس... نمیشه که همه مشکل داشته باشن. لابد خودم یه مرگمه...

{صدای حنده دو طرف}

... انگار بدی دنیا را به خوبی خودشان بخشیده اند...شاید هم دنیا بدیشان را بخشیده باشد، به خوبی خودش...

______

... امروز صبح خسرو شکیبایی داشت با آن صدای دلنشینش توی گوشم میگفت:

"نیاویزیم

نه به بند گریز

نه به دامان پناه

نشتابیم

نه به سمت روشن نزدیک

نه به سوی مبهم دور

سایبان آرامش ما، ماییم."*

(سهراب سپهری عزیز)

و البته پیشتر داریوش توی گوشم زمزمه میکرد:

" از زمزمه دلتنگیم از همهمه بیزاریم

نه طاقت خاموشی نه میل سخن داریم

آغاز پریشانی ست، ر وسوی چه بگریزیم

هنگامه حیرانی ست، خود را به که بسپاریم

...

دردا که هدر دادیم آن ذات گرامی را

تیغییم و نمیباریم، ابریم و نمیباریم..."


 
← صفحه بعد